گفتم او را شبی، میمانی کنارم در خوب و بد

گفتم او را شبی، میمانی کنارم در خوب و بد
گفت گرباشم نیستم ور نباشم هستم تا ابد
گفتم در بدو وصال دم از جدایی میزنی
گفت به از این که فقط باشد کنارت جسد
گفتم تو دانی که بی تو نتوانم
میمیرد این دل گر به عشقت نرسد
گفت: تنها عشق کافی نیست
کم کن سخن عشق و گیر رای از خرد
گفتمش خرد را با عشق چه منافاتیست؟
آخر زندگی بی عشق ره بجایی نبرد
گفت جایی که عشق باشد
حرف عقل را دل نخرد
گفتم این که میگویی عشق است نه گرگ
که ترس آن داری گله ات را بدرد
گفت دانم چیزی که تو ندانی
این ره بپوی تا که عقل از سرت ببرد
دیدگاه ها (۰)

به گریه بنشسته بود در کنار دریا آن دخترک سبزه روی، سرشت زیب...

از عشق به عقل شکایت ها شد عقل آمد و محکمه برپا شد همه اعضا ش...

عشق کافی نیستگفتم او را شبی، میمانی کنارم در خوب و بدگفت گرب...

﷽‌🌱گفتم: این رسم وفا با من مهجور نبودگفت: این عشق تو با شِکو...

تا مرا دست توسل سوی دامان نرسدکار و بار دل غمدیده به سامان ن...

گفتم: این رسم وفا با من مهجور نبودگفت: این عشق تو با شکوه تو...

کف پایم زخمی است ودلم زخمی تر لحظه ای صبر نما تادلم را که ب...

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها راتا پیش تر از واقعه گویم گله ه...

شعر

‌ نفسم نفس بیاور که دگر نفس ندارمبه هوای دیدن تو سر هیچکس ند...

نفسم نفس بیاور که دگر نفس ندارمبه هوای دیدن تو سر هیچکس ندار...

نفسم نفس بیاور ڪه دگر نفس ندارمبه هواے دیدن تو سر هیچكس ندار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط