وقتی ناخون هاتو ترمیم کرده بودی...

وقتی ناخون هاتو ترمیم کرده بودی...

بزرگترین بوکسور کره ی جنوبی..کسی که بعضیا حتی جرعت به زبون اوردن اسمش رو هم ندارن..کسی که الگوی تمام بوکسور هاست..و اما دوست پسر توهم هست!

امشب،مسابقه ی بوکس برگزار میشد..مثل همیشه جونگکوک هم حضور داشت
به عنوان یه نظاره‌گر،کسی که مسابقه میده،یا شاید هم یه استاد!
امروز صبح،وقتی بلند شدی،جونگکوک مثل یه خرگوش توی بغلت خوابیده بود
لبخندی زدی و از روی تخت بلند شدی

توی هال مشغول چک کردن پیام هات بودی،و با دیدن پیام ناخن‌کارت،ذوق زده پیامش رو باز کردی
"امروز ساعت ۹ برای ترمیم ناخن بیا عزیزم"
جونگکوک با قیافه ی خواب‌الود اومد پیشت
-"چی شده؟"
سرتو تکون دادی
-"هیچی..فقط فکر کنم بعضیا یادشون رفته امروز مسابقه دارن"
دستشو به پیشونیش کوبید
-"یادم رفته بود"
بوسه‌ای به سرت زد و با عجله،دستکش های مخصوصش رو برداشت و رفت توی اتاق تمرین

وقتی رسیدی به سالن،ناخن کارت از جاش بلند شد
-"خوش اومدید..مدلتون رو انتخاب کردین؟"
-"اوهوم"

و نشستین...
مدل ناخن هات ساده بود..به شکل بادومی..و رنگ چری..روی انگشت وسطت یه پاپیون سفید بود
بعد از حدودا یک ساعت،کارت تموم شد..حساب کردی و به خونه رفتی
میدونستی الان خونه نیست،و میخواستی برای شب نشونش بدی...

شب،قبل از مسابقه...
یه لباس قرمزِ هات انتخاب کردی که خیلی به رنگ ناخنات میومد
کمی ریمل و کنسیلر زدی..و با یه رژ قرمز،کار رو تموم کردی
با ماشین شخصی به سمت مکان مسابقه راه افتادی

زمان مسابقه رسیده بود..تو بی خبر رفته بودی
روی یکی از صندلی های وی ای پی نشستی
جونگکوک درحال توضیح دادن به بازیکن هاش بود..خیلی جدی!
صدای کفش های پاشنه بلندت،توی اون هیاهو خیلی کم شنیده میشد
اما برای جونگکوک،اشنا بود...
رفتی سمتش و دستتو روی شونش گذاشتی
-"سلام عزیزم!"
با دیدنت تعجب کرد
-"سلام خانوم کوچولو!"
لحنش نرم بود..لحنی که تاحالا،هیچکس به غیر از تو نشنیده بود..همه چشماشون چهارتا شد
بعد دوباره با لحن جدیش بهشون گفت
-"شماها همین جا وایسید تا من بیام"
تورو برد توی قسمت اروم تر..ولی از دید کسی پنهان نبود
ناخن هاتو جلوش گرفتی
-"قشنگ شده؟"
-"اوهوم"
از اینکه فقط همینو گفت عصبی شدی
زور تو در مقابل اون هیچه،پس میتونی تا میخواستی بهش بزنی..اما این حرکت برای بقیه،یعنی مرگ
دستاتو دو طرف صورتش بردی و اروم به لپاش میزدی
همه از ترس به خودشون میلرزیدن
اما جونگکوک داشت با لبخند نگاهت میکرد
مسابقه شروع شده بود،ولی تو مهم تر بودی
کل مسابقه،همه به تو که مدام به جونگکوک میزنی نگاه میکردن
توهم از کارت خندت گرفته بود
در اخر،جونگکوک دوتا دست هاتو گرفت
و یک ثانیه بعد لباشو روی لبات گذاشت
فقط صدای جیغ جمعیت شنیده میشد
بعد از چند دقیقه،ازت فاصله گرفت..
از خجالت رنگ لبو شده بودی..
ولی چیزی که مهم بود،فقط عشق بینتون بود...


-نظرتون رو بهم بگید...
دیدگاه ها (۳)

وقتی عضو هشتمی و تیر خوردی...³(پایانی)هه‌رین با پوزخند احمقا...

وقتی عضو هشتمی و تیر خوردی...²تیم پزشکی رسیدتورو روی برانکار...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:28تاج رو روی سرت گذاشت و کفش ...

وقتی مادرت رو از دست دادی...تو دوست صمیمی اعضا بودی..اما از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط