ابلیس
part 107
وحشیانه به مدت طولانی ای بوسیدش و در آخر نفس کم آورد و مجبور شد از دازای جدا شه
+ عوضی...یکم آرومتر
سرشو رو شونه اش گذاشت و زمزمه کرد
_ نرو
+ لویی اگه ما رو اینطور ببینه سو تفاهم پیش میاد
دازای دستشو گرفت و سمت خودش آورد و چویا رو روی شکمش نشوند و سرشو رو سینه خودش گذاشت
_ این...حقیقته سوتفاهم نیست!
چویا از پایین نگاهش کرد...اونقدر مست بود که حال باز کردن چشماشو هم نداشت...دازای هیچوقت انقدر مست نمیکرد...اتفاقی افتاده؟
سرشو با رضایت رو سینه دازای گذاشت و به ضربان قلبش گوش کردو مدتی بعد خوابش برد
..................................................
رو تخت چویا رو به آغوش کشیده بود و آروم با رایحه خوش عطرش خوابیده بود...یه خواب آروم!!!
دازای چشمای خسته شو باز کرد و سردرد شدیدی بخاطر کم خوابی و الکل سراغش اومد
با دیدن چویا تو بغلش برای لحظه ای خشک شد...چرا لخت بودن؟
دستشو از دور کمرش برداشت و به دلش افتاد که کاری غیره منتظره انجام بده
خم شد و پشت گردنش رو بوسید که تو جاش لغزید. بهش خندید و رو تخت نشست و به تاج تخت تکیه داد
_ هوی بچه بیدار شو
چویا همی تو جاش وول خورد و سمت دازای چرخید و پتو از روش افتادو پوست سفیدشو به نمایش گذاشت...دازای پتو رو آروم تا گردنش بالا کشید و با نوازش گونه اش گفت
_ بلند شو تو پیش من چیکار میکنی؟
چویا با شنیدن صدای دازای چشماشو تا ته باز کرد و رو به روش نشست
+ تو...کی اومدی اینجا؟
_ اینجا اتاق منه احمق
نگاهی به فضای اتاق انداخت و گونه هاش سرخ شد
+ امم...من نیومدم منو تو مجبور کردی
دازای تک خنده ای کرد و گفت
_ من تورو مجبور کردم؟
+ آره گفتی نرم
_ بعدش میتونستی بری
چویا لپ هاشو پف کرد و گفت
+ خب خوابم برد!
دازای لبخند ریزی بهش زد و با دیدن سرو وضعشون با تعجب گفت
_ چویا؟
+ چیه
_ ما...من و تو...دیشب کاری کردیم؟
چویا نیشخندی زد و تکونی به خودش داد و تظاهر کرد که درد داره
+ آخ...اییی کمرم!
دازای گیج نگاهش کرد که چویا بلند شد اما از درد نتونست درست سر پا وایسه که البته همش یه فیلم بود
_ ما...کاری نکردیم دیگه من به تو دست نزدم...!!!!؟؟؟؟؟؟
+ دست نزدی؟ رسما جرم دادی احمق
دازای خشکش زد
_ جدی باش
+ جدیم...نمیبینی درد دارم...تازه اسپرمتو...
دازای چشاش تا حد امکان باز شد و چویا رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد
_ دروغ کار خوبی نیست چویا...بهتره راستشو بگی
+ راستشو میگم...
_ یعنی من دیشب...با تو رابطه داشتم؟
+ اوهوم
با مظلومیت گفت که دازای با نگرانی پرسید
_ راجب اسپرم که...چویا؟ این مهمه شوخی بردار نیست
+ چیه میترسی ازت حامله شم؟
_ قطعا مسئولیتشو قبول نمیکنم
+ چه پدر بدی بچه کسی که عاشقشی رو قبول نمیکنی؟
_ من عاشق تو نیستم...دیشب هر چی بوده از رو نیاز بوده...عشقی بین منو تو نیست
از روش بلند شد و لباسشو از رو زمین برداشت و تنش کرد و چویا خواست اینو جدی تر جلوه بده...تظاهر کرد که حالش بده و با درد سمت سرویس دوید و صدای عوق زدن در آورد...
دازای رو صندلی نشست و با استرس به بیرون اومدن چویا نگاه کرد
_ جدی جدی کارم ساخته ست...رئیس منو نکشته قطعا چویا منو زجر کش میکنه
بلند شد و با اکوتاگاوا تماس گرفت
" بله "
_ گم میشی میری یه بیبی چک میگیری میای عمارت...به رئیسم هیچی نمیگی
" چشم "
قطع کرد و رو تخت نشست. چویا بیرون اومد و دست رو شکمش گذاشت و به دیوار تکیه داد
_ فقط دردسری چویا...
با اخم بلند شدو برآید استایل بغلش کرد و بردش و سوار ماشینش کردو سمت معطب موری سان تو مافیا رفت...
رو تخت دراز کشید و دازای از اتاق بیرون رفت و به دیوار تکیه داد
_ از کی انقدر بی اراده شدم؟ نه امکان نداره من تو مستی رابطه برقرار نمیکنم...وضعیت رو مخمه!!!
.....................................
" چویا سان خبری نیست خیالت راحت "
+ موری سان...میشه یه کمکی بهم کنی؟
" چه کمکی؟ "
دستمالو گرفت و روی شکمش رو پاک کرد و رو تخت نشست
+ خب ببین من میخوام تلافی کاراشو سرش در بیارم...میشه یه مدرک جعل درست کنید که من حامله ام؟
" پس میخوای بهش بگی که وارث رئیس تو شکم توعه؟ "
+ نه رئیس چیزی نباید بفهمه چون واقعی نیست
" خیلی خب پس اینارو بگیر "
یه سری عکس رو بهش داد همراه یه بیبی چک مثبت
+ این برای چیه؟
" لازمت میشه "
+ ازت ممنونم
از معطب بیرون رفت و دازای دست به سینه تکیه به دیوار با اخم زیر چشمی نگاهش کرد که چویا عکسو سمتش گرفت
+ از الان بگم من بچمو بخاطر مافیای لعنتی شما نمیکشم
_____________________________________________________
ادامه دارد...
وحشیانه به مدت طولانی ای بوسیدش و در آخر نفس کم آورد و مجبور شد از دازای جدا شه
+ عوضی...یکم آرومتر
سرشو رو شونه اش گذاشت و زمزمه کرد
_ نرو
+ لویی اگه ما رو اینطور ببینه سو تفاهم پیش میاد
دازای دستشو گرفت و سمت خودش آورد و چویا رو روی شکمش نشوند و سرشو رو سینه خودش گذاشت
_ این...حقیقته سوتفاهم نیست!
چویا از پایین نگاهش کرد...اونقدر مست بود که حال باز کردن چشماشو هم نداشت...دازای هیچوقت انقدر مست نمیکرد...اتفاقی افتاده؟
سرشو با رضایت رو سینه دازای گذاشت و به ضربان قلبش گوش کردو مدتی بعد خوابش برد
..................................................
رو تخت چویا رو به آغوش کشیده بود و آروم با رایحه خوش عطرش خوابیده بود...یه خواب آروم!!!
دازای چشمای خسته شو باز کرد و سردرد شدیدی بخاطر کم خوابی و الکل سراغش اومد
با دیدن چویا تو بغلش برای لحظه ای خشک شد...چرا لخت بودن؟
دستشو از دور کمرش برداشت و به دلش افتاد که کاری غیره منتظره انجام بده
خم شد و پشت گردنش رو بوسید که تو جاش لغزید. بهش خندید و رو تخت نشست و به تاج تخت تکیه داد
_ هوی بچه بیدار شو
چویا همی تو جاش وول خورد و سمت دازای چرخید و پتو از روش افتادو پوست سفیدشو به نمایش گذاشت...دازای پتو رو آروم تا گردنش بالا کشید و با نوازش گونه اش گفت
_ بلند شو تو پیش من چیکار میکنی؟
چویا با شنیدن صدای دازای چشماشو تا ته باز کرد و رو به روش نشست
+ تو...کی اومدی اینجا؟
_ اینجا اتاق منه احمق
نگاهی به فضای اتاق انداخت و گونه هاش سرخ شد
+ امم...من نیومدم منو تو مجبور کردی
دازای تک خنده ای کرد و گفت
_ من تورو مجبور کردم؟
+ آره گفتی نرم
_ بعدش میتونستی بری
چویا لپ هاشو پف کرد و گفت
+ خب خوابم برد!
دازای لبخند ریزی بهش زد و با دیدن سرو وضعشون با تعجب گفت
_ چویا؟
+ چیه
_ ما...من و تو...دیشب کاری کردیم؟
چویا نیشخندی زد و تکونی به خودش داد و تظاهر کرد که درد داره
+ آخ...اییی کمرم!
دازای گیج نگاهش کرد که چویا بلند شد اما از درد نتونست درست سر پا وایسه که البته همش یه فیلم بود
_ ما...کاری نکردیم دیگه من به تو دست نزدم...!!!!؟؟؟؟؟؟
+ دست نزدی؟ رسما جرم دادی احمق
دازای خشکش زد
_ جدی باش
+ جدیم...نمیبینی درد دارم...تازه اسپرمتو...
دازای چشاش تا حد امکان باز شد و چویا رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد
_ دروغ کار خوبی نیست چویا...بهتره راستشو بگی
+ راستشو میگم...
_ یعنی من دیشب...با تو رابطه داشتم؟
+ اوهوم
با مظلومیت گفت که دازای با نگرانی پرسید
_ راجب اسپرم که...چویا؟ این مهمه شوخی بردار نیست
+ چیه میترسی ازت حامله شم؟
_ قطعا مسئولیتشو قبول نمیکنم
+ چه پدر بدی بچه کسی که عاشقشی رو قبول نمیکنی؟
_ من عاشق تو نیستم...دیشب هر چی بوده از رو نیاز بوده...عشقی بین منو تو نیست
از روش بلند شد و لباسشو از رو زمین برداشت و تنش کرد و چویا خواست اینو جدی تر جلوه بده...تظاهر کرد که حالش بده و با درد سمت سرویس دوید و صدای عوق زدن در آورد...
دازای رو صندلی نشست و با استرس به بیرون اومدن چویا نگاه کرد
_ جدی جدی کارم ساخته ست...رئیس منو نکشته قطعا چویا منو زجر کش میکنه
بلند شد و با اکوتاگاوا تماس گرفت
" بله "
_ گم میشی میری یه بیبی چک میگیری میای عمارت...به رئیسم هیچی نمیگی
" چشم "
قطع کرد و رو تخت نشست. چویا بیرون اومد و دست رو شکمش گذاشت و به دیوار تکیه داد
_ فقط دردسری چویا...
با اخم بلند شدو برآید استایل بغلش کرد و بردش و سوار ماشینش کردو سمت معطب موری سان تو مافیا رفت...
رو تخت دراز کشید و دازای از اتاق بیرون رفت و به دیوار تکیه داد
_ از کی انقدر بی اراده شدم؟ نه امکان نداره من تو مستی رابطه برقرار نمیکنم...وضعیت رو مخمه!!!
.....................................
" چویا سان خبری نیست خیالت راحت "
+ موری سان...میشه یه کمکی بهم کنی؟
" چه کمکی؟ "
دستمالو گرفت و روی شکمش رو پاک کرد و رو تخت نشست
+ خب ببین من میخوام تلافی کاراشو سرش در بیارم...میشه یه مدرک جعل درست کنید که من حامله ام؟
" پس میخوای بهش بگی که وارث رئیس تو شکم توعه؟ "
+ نه رئیس چیزی نباید بفهمه چون واقعی نیست
" خیلی خب پس اینارو بگیر "
یه سری عکس رو بهش داد همراه یه بیبی چک مثبت
+ این برای چیه؟
" لازمت میشه "
+ ازت ممنونم
از معطب بیرون رفت و دازای دست به سینه تکیه به دیوار با اخم زیر چشمی نگاهش کرد که چویا عکسو سمتش گرفت
+ از الان بگم من بچمو بخاطر مافیای لعنتی شما نمیکشم
_____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۷.۲k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط