مادر سوفیا با لبخند دستی به موهای دخترش که به پاهاش چسبیده بود کشید ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁷.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
مادر سوفیا با لبخند دستی به موهایِ دخترش که به پاهاش چسبیده بود کشید، و نوازشش میکرد، نگاهش رو به لوسیا داد و گفت:
_ ازتون خیلی ممنونم.
لوسیا متقابل دستاش رو با لبخند و نفس عمیقی داخل جیب های شلوارش فرو برد و گفت:
_ خیلی خوشحال شدم که با پرنسستون وقت گذروندم.
سوفیا سریع با شنیدن آن لقب « پرنسس» با ذوق سرش رو از روی پاهای مادرش چرخاند و با اون چشمای درشتش به لوسیا زل زد.
زن با احترام کمی سرش رو کمی جلو داد، و سپس خیره نگاهش کرد و با ملایمت گفت:
_ امیدوارم تو هم در آینده یه دختر شیرین مثل سوفیا نسیبت بشه.
با این حرف، سوفیا سرش رو سمت مادرش به بالا سوق داد و با تکان دادن لب های گوشتی کوچیکش رو به مادرش بلند گفت:
_ یعنی اون موقع میتونم باهاش بازی کنم!؟
مادرش نگاهش کرد، که ثانیهای بعد هر سه خندیدن.
مادرش با لبخندش سرش رو تند بالا و پایین کرد و گفت:
_ البته که میتونی!
سوفیا لبخند دندون نمایی زد و به لوسیا نگاه کرد.
لوسیا اولش خندید، اما ثانیه ای نکشید، که با فکر کردن به چیز های عجیب و غریب لبخندش بر لب ماسید و آروم به آن دو خیره شد.
یعنی دوباره میتونن بهم برگردن؟!
اگه نشد، اگه نتونستن، میتونست اون حسِ خالص رو برای یکی دیگه تو قلبش زنده بکنه؟
یا صدشو برای یکی دیگه بزاره؟
اگه دیگه کسی پیدا نشه که مثل اون نگاهش بکنه چی؟
یا مثل اون دوستش داشته باشه چی؟
یا مثل اون وقتی تو سرمای زمستون دستکش های خودش رو بی اعتنا بهش بده، بدون اینکه توجهی کنه که خودش سردش میشه، که آخرش با گفتن« مهم نیست وقتی میتونم گرمت کنم ، اما قلب من با وجودت گرمه، که حتی سرما و زمستون هم نمیتونه جسمم رو سرد کنه، وقتی درونم پر از گرما و عشقه »
اگه به خاطر اینکه دیگه دوستش نداشت ترکش کرده باشه چی؟
یعنی همهی اون خاطرات لعنتی دروغ بود؟
نه، اون موقع باید جئون بره به درگاه هر کی رو که پرستش میکنه دعا کنه، چون گردنش رو میشکست!
ناگهان با شنیدن صدایی از هجوم افکارش دست کشید و نگاهش رو به زنِ نگران روبرویش داد.
با نگرانی نگاهش میکرد که سوفیا با تعجب گفت:
_ لوسیا!...داری، گریه میکنی؟!
اوه، داشت گریه میکرد؟
انگشتش رو بالا آورد و با لمس آرومی روی گونهی خیس از اشکش کشید، حتی متوجه نشد اون قطره های مزخرف روی گونه هاش لغزیند.
با لبخند فیکی پاکشون کرد، و با نگاهِ نیمه قرمزش روبه زن و سوفیا با اطمینان گفت:
_ چیزی نیست، گریه نمیکنم. فقط چشمام میسوخت که یهویی اینطوری شد.
بعد هول و با لرز خندید، تا حس مزخرف بودن نکنه.
بعد تند گفت:
_ من دیگه باید برم، فردا میبینمت ووروجک، تکالیفت رو انجام بده باشه؟
سوفیا با لبخند سرش رو بالا و پایین کرد و دستش رو برای خداحافظی بالا برد و به چپ و راست تند تکون داد:
_ چشم، لوسیا.
زن هم تنها لبخند زد و چیزی نگفت.
و لوسیا چرخید و بی هوا سمت ماشینش رفت.
ادامه دارد....
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
مادر سوفیا با لبخند دستی به موهایِ دخترش که به پاهاش چسبیده بود کشید، و نوازشش میکرد، نگاهش رو به لوسیا داد و گفت:
_ ازتون خیلی ممنونم.
لوسیا متقابل دستاش رو با لبخند و نفس عمیقی داخل جیب های شلوارش فرو برد و گفت:
_ خیلی خوشحال شدم که با پرنسستون وقت گذروندم.
سوفیا سریع با شنیدن آن لقب « پرنسس» با ذوق سرش رو از روی پاهای مادرش چرخاند و با اون چشمای درشتش به لوسیا زل زد.
زن با احترام کمی سرش رو کمی جلو داد، و سپس خیره نگاهش کرد و با ملایمت گفت:
_ امیدوارم تو هم در آینده یه دختر شیرین مثل سوفیا نسیبت بشه.
با این حرف، سوفیا سرش رو سمت مادرش به بالا سوق داد و با تکان دادن لب های گوشتی کوچیکش رو به مادرش بلند گفت:
_ یعنی اون موقع میتونم باهاش بازی کنم!؟
مادرش نگاهش کرد، که ثانیهای بعد هر سه خندیدن.
مادرش با لبخندش سرش رو تند بالا و پایین کرد و گفت:
_ البته که میتونی!
سوفیا لبخند دندون نمایی زد و به لوسیا نگاه کرد.
لوسیا اولش خندید، اما ثانیه ای نکشید، که با فکر کردن به چیز های عجیب و غریب لبخندش بر لب ماسید و آروم به آن دو خیره شد.
یعنی دوباره میتونن بهم برگردن؟!
اگه نشد، اگه نتونستن، میتونست اون حسِ خالص رو برای یکی دیگه تو قلبش زنده بکنه؟
یا صدشو برای یکی دیگه بزاره؟
اگه دیگه کسی پیدا نشه که مثل اون نگاهش بکنه چی؟
یا مثل اون دوستش داشته باشه چی؟
یا مثل اون وقتی تو سرمای زمستون دستکش های خودش رو بی اعتنا بهش بده، بدون اینکه توجهی کنه که خودش سردش میشه، که آخرش با گفتن« مهم نیست وقتی میتونم گرمت کنم ، اما قلب من با وجودت گرمه، که حتی سرما و زمستون هم نمیتونه جسمم رو سرد کنه، وقتی درونم پر از گرما و عشقه »
اگه به خاطر اینکه دیگه دوستش نداشت ترکش کرده باشه چی؟
یعنی همهی اون خاطرات لعنتی دروغ بود؟
نه، اون موقع باید جئون بره به درگاه هر کی رو که پرستش میکنه دعا کنه، چون گردنش رو میشکست!
ناگهان با شنیدن صدایی از هجوم افکارش دست کشید و نگاهش رو به زنِ نگران روبرویش داد.
با نگرانی نگاهش میکرد که سوفیا با تعجب گفت:
_ لوسیا!...داری، گریه میکنی؟!
اوه، داشت گریه میکرد؟
انگشتش رو بالا آورد و با لمس آرومی روی گونهی خیس از اشکش کشید، حتی متوجه نشد اون قطره های مزخرف روی گونه هاش لغزیند.
با لبخند فیکی پاکشون کرد، و با نگاهِ نیمه قرمزش روبه زن و سوفیا با اطمینان گفت:
_ چیزی نیست، گریه نمیکنم. فقط چشمام میسوخت که یهویی اینطوری شد.
بعد هول و با لرز خندید، تا حس مزخرف بودن نکنه.
بعد تند گفت:
_ من دیگه باید برم، فردا میبینمت ووروجک، تکالیفت رو انجام بده باشه؟
سوفیا با لبخند سرش رو بالا و پایین کرد و دستش رو برای خداحافظی بالا برد و به چپ و راست تند تکون داد:
_ چشم، لوسیا.
زن هم تنها لبخند زد و چیزی نگفت.
و لوسیا چرخید و بی هوا سمت ماشینش رفت.
ادامه دارد....
- ۱۷.۲k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط