ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۸۶
. به محض اینکه رفتم تو تخت و پتو رو روي خودم کشیدم جیمین هول از خواب پرید و تند چشماشو باز کرد. سریع چشمامو بستم تا متوجه نشه بیدارم اومد سمتم و پتو رو نرم روم بالاتر کشید و با مهربوني موهامو کنار زد و نفسش رو شدید بیرون داد و انگار ازم دور شد. چشمای سنگینم باز به هم قفل شد. خواب خوب بود برام دردمو تسکین میداد و با حداقل حسش نمیکردم. هم درد قلب و دلتنگیم و هم درد جسمم رو.. بیداری از پا درم میآورد وقتی چشمامو باز کردم از خواب زیاد خیلی کسل و بیحوصله بودم گرفته به صندلی که جیمین روش نشسته بود نگاه کردم. جاش خالي بود.. اروم رو تخت نشستم.. دردي تو شکمم پیچید. درمونده دستمو به شکمم گرفتم و نفسم رو بیرون دادم و اروم بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون فرد و نیکول و جیمین پشت میز ناهار خوری نشسته بودن جیمین جدی و گرفته گفت: الان اینجا موندین که چي؟برین به کار و زندگیتون برسین.. نيكول دلسوز :گفت تو همیشه توی مشکلاتمون کنارمون بودي مثل کوه پشت ما بودي.. اما همیشه موقع درد و مشکلاتت تنهایی رو انتخاب كردي جیمین جدي و خشك به میز خیره شد و گفت:چيزي نيست..
مثل همیشه محکم.. نفس عميقي کشیدم و اروم رفتم جلو و گفتم سلام هر سه شوکه و متعجب چرخیدن و نگام کردن. جیمین تند و نگران گفت: الا.. خوبی؟ چرا پاشدي؟ لبخند باریکی زدم و گفتم خوبم..چیزیم نیست.. و اروم کنارشون پشت میز نشستم دلسوزانه نگام میکردن کلافه اخم کردم و گفتم: اصلا اینجوری نگام نکنین..حالم خوبه.. نیکول با ذوق گفت: خداروشکر فرد-خب چه بهتر که اومدی.. داشتیم درباره این حرف میزدیم که چرا سلنا رضايت داد؟ حتي موقع رضایت جیمین بهش گفته شکایتش براي بچه رو پس نمیگیره اما باز رضایت داده.. نيکول چی گفتی بهش الا؟ جیمین با شك و خیره به من گفت: تو قولي بهش دادي؟ قراري باهاش گذاشتی؟ جدي گفتم نه... جیمین جدي گفت:چي بهش گفتي؟ نگاش کردم که توی چشماش نگراني و شك رو ميديدم. جدی گفتم مهم نیست من قولی بهش ندادم و قرار نیست کاری بکنم... فقط چیزایی رو گفتم که باید میشنید...تو قول و قراري گذاشتی؟ سر به نه تکون داد. باید باور کنم سلنا يهو آدم شده؟ باورش سخته..اما.. شاید شده باشه.. زندگیه دیگه.. چه میشه کرد؟ سكوت كل خونه رو پر کرد نيكول براي عوض کردن فضا لبخند زد و شاد و پر انرژي گفت یه غذای خوشمزه پختم باید بخوري جیمین :-تو تخت
( فصل سوم ) پارت ۵۸۶
. به محض اینکه رفتم تو تخت و پتو رو روي خودم کشیدم جیمین هول از خواب پرید و تند چشماشو باز کرد. سریع چشمامو بستم تا متوجه نشه بیدارم اومد سمتم و پتو رو نرم روم بالاتر کشید و با مهربوني موهامو کنار زد و نفسش رو شدید بیرون داد و انگار ازم دور شد. چشمای سنگینم باز به هم قفل شد. خواب خوب بود برام دردمو تسکین میداد و با حداقل حسش نمیکردم. هم درد قلب و دلتنگیم و هم درد جسمم رو.. بیداری از پا درم میآورد وقتی چشمامو باز کردم از خواب زیاد خیلی کسل و بیحوصله بودم گرفته به صندلی که جیمین روش نشسته بود نگاه کردم. جاش خالي بود.. اروم رو تخت نشستم.. دردي تو شکمم پیچید. درمونده دستمو به شکمم گرفتم و نفسم رو بیرون دادم و اروم بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون فرد و نیکول و جیمین پشت میز ناهار خوری نشسته بودن جیمین جدی و گرفته گفت: الان اینجا موندین که چي؟برین به کار و زندگیتون برسین.. نيكول دلسوز :گفت تو همیشه توی مشکلاتمون کنارمون بودي مثل کوه پشت ما بودي.. اما همیشه موقع درد و مشکلاتت تنهایی رو انتخاب كردي جیمین جدي و خشك به میز خیره شد و گفت:چيزي نيست..
مثل همیشه محکم.. نفس عميقي کشیدم و اروم رفتم جلو و گفتم سلام هر سه شوکه و متعجب چرخیدن و نگام کردن. جیمین تند و نگران گفت: الا.. خوبی؟ چرا پاشدي؟ لبخند باریکی زدم و گفتم خوبم..چیزیم نیست.. و اروم کنارشون پشت میز نشستم دلسوزانه نگام میکردن کلافه اخم کردم و گفتم: اصلا اینجوری نگام نکنین..حالم خوبه.. نیکول با ذوق گفت: خداروشکر فرد-خب چه بهتر که اومدی.. داشتیم درباره این حرف میزدیم که چرا سلنا رضايت داد؟ حتي موقع رضایت جیمین بهش گفته شکایتش براي بچه رو پس نمیگیره اما باز رضایت داده.. نيکول چی گفتی بهش الا؟ جیمین با شك و خیره به من گفت: تو قولي بهش دادي؟ قراري باهاش گذاشتی؟ جدي گفتم نه... جیمین جدي گفت:چي بهش گفتي؟ نگاش کردم که توی چشماش نگراني و شك رو ميديدم. جدی گفتم مهم نیست من قولی بهش ندادم و قرار نیست کاری بکنم... فقط چیزایی رو گفتم که باید میشنید...تو قول و قراري گذاشتی؟ سر به نه تکون داد. باید باور کنم سلنا يهو آدم شده؟ باورش سخته..اما.. شاید شده باشه.. زندگیه دیگه.. چه میشه کرد؟ سكوت كل خونه رو پر کرد نيكول براي عوض کردن فضا لبخند زد و شاد و پر انرژي گفت یه غذای خوشمزه پختم باید بخوري جیمین :-تو تخت
- ۱۲.۲k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط