گفت: «نمی‌دونم... این روز‌ها انگار نمی‌تونم منظورمو برسون

گفت: «نمی‌دونم... این روز‌ها انگار نمی‌تونم منظورمو برسونم.
فقط نمی‌تونم. هروقت می‌خوام چیزی بگم، غلط فهمیده می‌شه. یا این جوره، یا آخرش طوری می‌شه که خلاف نظرمو می‌گم.
هرچه سعی می‌کنم درستش کنم، بیشتر گند می‌زنم. گاهی حتی یادم نمی‌یاد اول چی می‌خواستم بگم.
انگار تنم دونیم شده و نصفش دنبال نصف دیگه‌ش دور ستون بزرگی می‌چرخه. هی دورش می‌دوم. اون نصفه‌ی دیگه کلمات دُرستو در دسترس داره، اما هیچ‌وقت بهش نمی‌رسم.» 👌 🏻
دیدگاه ها (۲)

در خانه ی ما هیچکس اعصاب ندارد پدرم اگر اعصاب داشت به جنگ نم...

به تلخی حکم ۵صبح اعدام به تلخی جیغ مادرش

گاهی باید یک نقطه بگذاری و تمامباز دوباره بخندی، گریه کنی، ب...

در اون روز ها من بودم که بخاطر تو موهایم را فر کردم ولی تو د...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.42(از زبون جونگ...

سناریو(درخواستی): وقتی با هم دوست هستید ولی اون دوست داره :ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط