فصل سوم( شب دردناک )
فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۲۵
دال : بس کن ترو خدا ... بسه
میجی : دال دیونه بازی در نیار پسر بگو دیگه
دال : من هیچی نمیدونم
میجی : چرا میدونی دال ترو خدا
دال خیره شد به آدم های دیگی در کافه میجی صندلیش را رها کرد و سمته دال رفت کنارش نشست و گفت
میجی : میدونی دال من از بچگی کنار جیمین بودم خیلی برام مهمه این کار های که تو این سه ماه کرده چیه ترو خدا بگو
دال: برو تو خوابت ببین من هیچ وقت نمیگم هیچی بهت نمیگم
دال دست به سینه نشسته و دیدش را از میجی میدزدید نمیخواست در چشم های که الماس ازش میبارید نگاه کنه ... میجی با گرفتن دست دال شروع به حرف کرد
میجی : دال خواهش میکنم تو که منو میشناسی من میفهمم که جیمین داره یه کارایی میکنه ولی نیاز به کمک تو دارم ترو خدا
دال برای لحظه ای در چشم های میجی نگاه کرد فقد یک دختر پاک و مهربان را دید دیدش را دزدید و به زمین دوخت
دال: میجی میشناسمت و میدونم که تو فقد هواست به جیمینه ولی از من هیچی نمیتونی بیرون بکشی
دستش را از تو دست میجی بیرون کشید روزی بود که این دال دنبال عشق میجی بود ولی الان این میجی هست که به دنیال دال میگشت
دست هایش را در جیب شلوارش فروع برده به بیرون خیره بود اصلا حوصله جشن و سرو صدا را نداشت کلافه به هوا شهر دیگی خیره بود نفسی کشید ....
دال : قربان
جیمین: چی شده دال
دال : قربان راستش ...
نمیتونست راجبه میجی به جیمین بگه یا نه اگه میگفت حتما از دست میجی عصبانی میشد و دال نمیخواست میجی ناراحت بشه پس منصرف شده گفت
دال.: چیزه فقد خواستم بگم میشه برم پیشه مادرم
جیمین روبه دال کرده خونسرد گفت
جیمین : آره برو ولی تا شب جشن اینجا باش ...
دال: وقتشه یعنی..
جیمین: آره دیگه بازی بسه
دال: پس من برم حتما خودم رو تا فردا شب میرسونم
جیمین: باشه دست خالی نرو پیشه مادرت یه چیزی بخر
دال لبخندی زد و خوشحال گفت
دال: معلومه هم از طرفه خودم هم از طرفه شما میخرم و به مادرم میدم
جیمین : باشه برو ...
و کافی بود همین حرف را بگه وسمته پنچره چرخید باز هم نفسی کشید دوباره صدا در به گوشش خورد جیمین با کمی عصبی بودن سمته در رفت... و بعد از باز کردنش شوکه ایستاد...
پارت ۲۲۵
دال : بس کن ترو خدا ... بسه
میجی : دال دیونه بازی در نیار پسر بگو دیگه
دال : من هیچی نمیدونم
میجی : چرا میدونی دال ترو خدا
دال خیره شد به آدم های دیگی در کافه میجی صندلیش را رها کرد و سمته دال رفت کنارش نشست و گفت
میجی : میدونی دال من از بچگی کنار جیمین بودم خیلی برام مهمه این کار های که تو این سه ماه کرده چیه ترو خدا بگو
دال: برو تو خوابت ببین من هیچ وقت نمیگم هیچی بهت نمیگم
دال دست به سینه نشسته و دیدش را از میجی میدزدید نمیخواست در چشم های که الماس ازش میبارید نگاه کنه ... میجی با گرفتن دست دال شروع به حرف کرد
میجی : دال خواهش میکنم تو که منو میشناسی من میفهمم که جیمین داره یه کارایی میکنه ولی نیاز به کمک تو دارم ترو خدا
دال برای لحظه ای در چشم های میجی نگاه کرد فقد یک دختر پاک و مهربان را دید دیدش را دزدید و به زمین دوخت
دال: میجی میشناسمت و میدونم که تو فقد هواست به جیمینه ولی از من هیچی نمیتونی بیرون بکشی
دستش را از تو دست میجی بیرون کشید روزی بود که این دال دنبال عشق میجی بود ولی الان این میجی هست که به دنیال دال میگشت
دست هایش را در جیب شلوارش فروع برده به بیرون خیره بود اصلا حوصله جشن و سرو صدا را نداشت کلافه به هوا شهر دیگی خیره بود نفسی کشید ....
دال : قربان
جیمین: چی شده دال
دال : قربان راستش ...
نمیتونست راجبه میجی به جیمین بگه یا نه اگه میگفت حتما از دست میجی عصبانی میشد و دال نمیخواست میجی ناراحت بشه پس منصرف شده گفت
دال.: چیزه فقد خواستم بگم میشه برم پیشه مادرم
جیمین روبه دال کرده خونسرد گفت
جیمین : آره برو ولی تا شب جشن اینجا باش ...
دال: وقتشه یعنی..
جیمین: آره دیگه بازی بسه
دال: پس من برم حتما خودم رو تا فردا شب میرسونم
جیمین: باشه دست خالی نرو پیشه مادرت یه چیزی بخر
دال لبخندی زد و خوشحال گفت
دال: معلومه هم از طرفه خودم هم از طرفه شما میخرم و به مادرم میدم
جیمین : باشه برو ...
و کافی بود همین حرف را بگه وسمته پنچره چرخید باز هم نفسی کشید دوباره صدا در به گوشش خورد جیمین با کمی عصبی بودن سمته در رفت... و بعد از باز کردنش شوکه ایستاد...
- ۱۷.۲k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط