دیروز از مغازه اصغر اقا یه پفک برداشتم تا میخواستم فرار ک

دیروز از مغازه اصغر اقا یه پفک برداشتم تا میخواستم فرار کنم....
گفت چیکار میکنی ...!؟
گفتم الکی مثلا من دزدم ...☺

خلاصه هیچی ...
الان منو برده خونشون و هی میگه:
الکی مثلا من قزوینی ام ....

خدا لعنت کنه اونی که این الکی مثلا ها رو از خودش در آورده ....
دیدگاه ها (۴)

این سناریو حدود یه ماه پیش نوشته شده

رمان تهیونگ

~𝐇𝐔𝐍𝐓𝐄𝐑~#پارت11*شـکـارچـی* بعد از کمی رانندگی به پل رسیدن.جی...

مهمونی خطرناک پارت =13با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:منظورت چی...

رمان

پارت ۲بچه ها ببخشید تو پست قبلی یادم رفت بگم که فکر کنم خودت...

Forced to be by your sideبه اجبار کنار تو part:2علامت جونگکو...

پارت ۲۰

[وقتی هم معلمته هم دوست‌پسرت...]______________________تقریبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط