سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

ادامه ی قسمت قبل...
برایِ ناروتو، که همیشه در اضطراب و ترس زندگی می‌کرد، این آرامش، پناهگاهی بود که هرگز تجربه‌ نکرده بود.

صدایِ غرشِ گرگینه‌ها، سکوتِ لحظه‌ی آن‌ها را شکست. ناروتو، سریع از جا پرید و با صدایی لرزان، به ساسوکه نگاه کرد:

«تـ… توروخدا کمکم کن!» نفس‌نفس می‌زد. «چند تا… چند تا موجود دنبالمن! نمی‌دونم چی هستن، ولی مثلِ سگ‌هایِ شکاری می‌مونن… ولی حرف می‌زنن! توروخدا…»

در میانِ کلماتِ بریده‌بریده‌اش، ساسوکه متوجهِ چیزی شد. دستِ ناروتو، که زیرِ بندی چرمی پنهان بود، ناگهان زیرِ نورِ کم، برق زد. نمادی آشنا… نمادِ خورشید.

و همزمان، دستِ ساسوکه، که در زیرِ باران نمایان بود، درخشید. نشانِ ماه، سرد و آبی، سوسو زد.

ساسوکه، با حیرتی عمیق، فهمید. این «خورشیدِ ممنوعه‌ی» افسانه‌ای بود. خورشیدِ خودش.

بدونِ درنگ، دستِ ناروتو را گرفت. «اینجا وایسا.» صدایش، سرد و قاطع بود، اما در عمقش، حسی از محافظت موج می‌زد. «من کارم رو انجام میدم. مراقب باش.»

ناروتو، با اطمینانِ ناگهانی به این غریبه‌ی مرموز، سر تکان داد و در سایه‌ها نشست.

ساسوکه، با قدم‌هایی استوار، به سمتِ گرگینه‌ها رفت. چیدوریِ آبیِ سردی در دستانش شکل گرفت و با تکنیک‌هایِ قدرتمندِ اوچیها، تاریکی را شکافت. گرگینه‌ها، با دیدنِ قدرتِ خالصِ «ماه»، به وحشت افتادند. نبرد، کوتاه اما نفس‌گیر بود. فریادها و غرّش‌ها در کوچه پیچید و سپس، سکوت.

ساسوکه، با چهره‌ای بی‌حالت، به سمتِ ناروتو برگشت. او را دید که گوشه‌ای نشسته و از ترس، اشک می‌ریزد.

«تو باید با من بیای.» گفت و صدایش، حالا کمی نرم‌تر شده بود.

ناروتو، با صدایی لرزان، سرش را بلند کرد. «چـ… چی؟»

[ادامه دارد…]

---

# 🌟 و این آغازِ ماجراست! 🌟
دیدگاه ها (۳)

شیپ ناروتو و ساسوکه... عشق پس از جنگ چند روزه...

شیپ ساسوکه و ناروتو

شیپ ناروتو و ساسوکه.... قسمت هنتای... ۱۸+ به بالا....

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۷: سایه‌هایِ خونینصبحِ روزِ بعد،...

دختر و پارتی

پایانِ صحنهوقتی آخرین دشمنِ نزدیک عقب رفت، تانجیرو برای یک ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط