رمان عشق من واقعیه
رمان عشق من واقعیه
پاستا | part57
نیلا هم دوباره سرشو گذاشت رو بالشت تا بخوابه
که یهو عین برق گرفته ها بلند شد و نشست توی تختش...
- چی شد
+ عامم چیزه
- چیه؟
+ عامممم
- نیلا
+ هوم
- ببینم تو از من میترسی
+ من
- اره
+ اِممم نه
- نیلا
+ هوم
- ببخشید
+ بابت چی ؟
- اگر با رفتارم باعث شدم اذیت بشی یا ازم بترسی
+ ن نه ... خب تو آدم خوبی هستی ... فقط من خنگم که رفتار تو رو بد برداشت میکنم ...
- خنگ خانومِ کیوت
نیلا با صورتی گل انداخته سرش رو گرفته بود باید تا بیشتر از این خجالت نکشه
- میگم
+ چی
- پایه ای امشب باهم بریم بیرون
+ امشب !
- اره ... انقدر تعجب داره ؟
+ نه چیزه ... اِمممم باش
- آفرین ... میگم
+ بگو
- ناهار خوردی
+ خببب نه
- خسته نباشی ... یادت که نرفته اون شب حالت بد شد رفتیم بیرون ... دکتر گفت خیلی باید به خودت برسی و مراقب خودت باشی
+ اون که بخواطر یه چیز دیگه بود
- چی ؟
+ خب عاممم
کوک کم کم نزدیک اومد و تو صورتش زل زد
و با لحنی شیطنت آمیز گفت
- چیییی
+ خب ببین یه سری چیزا هست تو دخترا که نمیتونم بگم
- اها منظورت پریودیه
نیلا با صورتی پر از خجالت که مثل لبو سرخ شده بود جواب داد
+ اوهوم
- از اون بابت که دکتر گفت پریود نبودی
+ یعنی چی
- خب عاممم .... بعدا بهت میگم
+ وااا
- فعلا بیا آشپزخونه چیزی بخوریم بعدا در موردش حرف میزنیم
ویو نیلا
این حرفا رو زد و از اتاق رفت بیرون
یعنی چی که پریود نبودم
البته که میدونستم یه فرقی میکنه
من همیشه ۵ روز پریودم اما این بار فقط ۲ روز خونریزی داشتم ...
یعنی چیه ...
نکنه سرطان دارم
سعی کردم از این فکر دربیام
پاشدم و لباسم رو با تیشرت مشکی لش و شلوارکی که تقریبا تا زانوم بود عوض کردم
موهامو از بالا بستم و به سمت آشپزخونه قدم برداشتم ..
چرا تو این مدت متوجه نشده بودم که گرسنمه
بعد از مدت ها چشم به بابای کوک خورد ...
خیلی وقت بود ندیده بودمش
سلامی کردم و از کنارش گذر کردم و به آشپزخونه رسیدم
دیدم جونگ کوک پای گاز وایساده جلوتر رفتم دیدم داره پاستا درست میکنه
واقعا که دیوونشم
ظاهرش محصور کننده بود
پاستا رو میگم ...
وایساده بودم کنار کوک و با دقت به پاستا نگاه میکردم
- برو بشین سر پا اذیت نیشی الان پاستا رو میکشم میارم
+ اِممممم باش
کوک خنده ای کرد
بعد از دو سه مین با دو تا بشقاب پاستا سمت میز اومد
- بفرمایینننن
+ مرسییییی
- بخور ببین خوب شده؟
چنگال برداشتم چنگ کمی پاستا برداشتم و خوردم
مزه بهشت میدادددد ...
+ اومممممم عالیهههه
جونگ کوک لبخند پیروزمندانه ای زد و شروع کرد به خودن که یهو .........
....................
خمارییی..
خب خانومیا سیسی های گل
شرط ۴ پارت بعد:
۲۵: لایک
۲۵: کامنت
۱۰ : بازنشر
پاستا | part57
نیلا هم دوباره سرشو گذاشت رو بالشت تا بخوابه
که یهو عین برق گرفته ها بلند شد و نشست توی تختش...
- چی شد
+ عامم چیزه
- چیه؟
+ عامممم
- نیلا
+ هوم
- ببینم تو از من میترسی
+ من
- اره
+ اِممم نه
- نیلا
+ هوم
- ببخشید
+ بابت چی ؟
- اگر با رفتارم باعث شدم اذیت بشی یا ازم بترسی
+ ن نه ... خب تو آدم خوبی هستی ... فقط من خنگم که رفتار تو رو بد برداشت میکنم ...
- خنگ خانومِ کیوت
نیلا با صورتی گل انداخته سرش رو گرفته بود باید تا بیشتر از این خجالت نکشه
- میگم
+ چی
- پایه ای امشب باهم بریم بیرون
+ امشب !
- اره ... انقدر تعجب داره ؟
+ نه چیزه ... اِمممم باش
- آفرین ... میگم
+ بگو
- ناهار خوردی
+ خببب نه
- خسته نباشی ... یادت که نرفته اون شب حالت بد شد رفتیم بیرون ... دکتر گفت خیلی باید به خودت برسی و مراقب خودت باشی
+ اون که بخواطر یه چیز دیگه بود
- چی ؟
+ خب عاممم
کوک کم کم نزدیک اومد و تو صورتش زل زد
و با لحنی شیطنت آمیز گفت
- چیییی
+ خب ببین یه سری چیزا هست تو دخترا که نمیتونم بگم
- اها منظورت پریودیه
نیلا با صورتی پر از خجالت که مثل لبو سرخ شده بود جواب داد
+ اوهوم
- از اون بابت که دکتر گفت پریود نبودی
+ یعنی چی
- خب عاممم .... بعدا بهت میگم
+ وااا
- فعلا بیا آشپزخونه چیزی بخوریم بعدا در موردش حرف میزنیم
ویو نیلا
این حرفا رو زد و از اتاق رفت بیرون
یعنی چی که پریود نبودم
البته که میدونستم یه فرقی میکنه
من همیشه ۵ روز پریودم اما این بار فقط ۲ روز خونریزی داشتم ...
یعنی چیه ...
نکنه سرطان دارم
سعی کردم از این فکر دربیام
پاشدم و لباسم رو با تیشرت مشکی لش و شلوارکی که تقریبا تا زانوم بود عوض کردم
موهامو از بالا بستم و به سمت آشپزخونه قدم برداشتم ..
چرا تو این مدت متوجه نشده بودم که گرسنمه
بعد از مدت ها چشم به بابای کوک خورد ...
خیلی وقت بود ندیده بودمش
سلامی کردم و از کنارش گذر کردم و به آشپزخونه رسیدم
دیدم جونگ کوک پای گاز وایساده جلوتر رفتم دیدم داره پاستا درست میکنه
واقعا که دیوونشم
ظاهرش محصور کننده بود
پاستا رو میگم ...
وایساده بودم کنار کوک و با دقت به پاستا نگاه میکردم
- برو بشین سر پا اذیت نیشی الان پاستا رو میکشم میارم
+ اِممممم باش
کوک خنده ای کرد
بعد از دو سه مین با دو تا بشقاب پاستا سمت میز اومد
- بفرمایینننن
+ مرسییییی
- بخور ببین خوب شده؟
چنگال برداشتم چنگ کمی پاستا برداشتم و خوردم
مزه بهشت میدادددد ...
+ اومممممم عالیهههه
جونگ کوک لبخند پیروزمندانه ای زد و شروع کرد به خودن که یهو .........
....................
خمارییی..
خب خانومیا سیسی های گل
شرط ۴ پارت بعد:
۲۵: لایک
۲۵: کامنت
۱۰ : بازنشر
- ۳.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط