PR

#P𝗔R𝗧 : 69
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
هانول:کیه که تورو نشناسه مردِ معروف من..

صدای بوق ماشین ها بلند شد جونگکوک دست هانول رو گرفت و گفت:بهتره حواست رو جمع کنی نزدیک بود هم خودتو بکشی هم مارو توی دردسر بندازی

هانول با پوزخندی به لارا نگاه کرد و بعد با جونگکوک سوار ماشین شدن..
حرکت کردن شخصی بالای سرش وایستاد و دستش رو گرفت

لارا با کمک مرد غریبه از روی زمین بلند شد...

ازش تشکر کرد و به سمت ماشینش حرکت کرد..

سوار ماشینش شد و به سمت خونش حرکت کرد ذهنش خالی از هر چیزی بود

یهو یاد یه چیزی افتاد..یاد شیش سال پیش و حرف جونگکوک

«ــ اره دیگه فقط واسه بازی کردنی»

اون موقع زیاد حرفش رو جدیش نگرفت..

+کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم..از همتون متنفرم

داد زد:از همتون..!

کمی اروم شد..به سمت دریاچه ای که همیشه تو تنهایش میرفت حرکت کرد..به مقصد رسید
دریاچه کوچیکی وسط جنگل..از ماشینش پیاده شد و کنار دریاچه نشست..

کمی با اب دریاچه بازی کرد..

+گذشته ای ترسناک..اینده ای ترسناک تر...فقط موندم تهش چی میشه

صدایی اشنایی از پشت سرش شنید..

ــ میدونی چی میشه؟تهش مال من میشی جئون لارا

با تعجب به جونگکوک نگاه کرد و گفت:چی میخوای مردِ غریبه؟

جونگکوک خندید و جلو اومد کنار لارا نشست و گفت:میدونستم میای اینجا..تو این شیش سال یه بار نشد این ساعت اینجا نباشی

لارا تو شوک بود..جونگکوک درست گفت به طرز عجیبی وقتی پاش رو اینجا میزاشت تقریبا همین موقع بود

+ت..تو از کجا میدونی؟

ــ بیست چاری چشمم روت بود میخوای ندونم؟

+تو راست میگی..حوصله بازی رو ندارم جونگکوک..خسته‌ام تو دیگه سربه سرم نزار لطفا

کوک دستش رو روی شونش گذاشت و به خودش نزدیک کرد

ــ بیشتر از هر کسی میدونم چه حس و حالی داری..

لارا کلی سوال توی ذهنش بود ولی نمیدونست اول کدوم رو بپرسه..الان فقط به اغوشش نیاز داشت اغوشی که خیلی وقته دلتنگشه...

اشکی از گوشه چشمش چکید..جونگکوک اونو توی اغوشش کشید و سرش رو نوازش کرد (نامـوسـن بعد این همه کشتو کشتار یه بـوس مهمونمون کنید)

هق هقی از گلوش خارج شد کمی ازش جدا شد و با مشت های اروم به سیـ*نه جونگکوک کوبید و گفت:چرا این کارو باهام میکنی؟مگه من چیکارت کردم؟چرا اتیشم میزنی؟

ــ هرچقدر دوست داری منو بزن..ولی بزار همه چیز رو بهت توضیح بدم

لارا بیشتر از هر چیزی به توضیحش نیاز داشت..به یه کلمه "دوستت دارم" از طرف جونگکوک نه کس دیگه ای
ولی غرورش اجازه نمیداد کوتاه بیاد

+برای توضیح دادن خیلی دیره!

جونگکوک موهاش رو بـوسـید و با مهربونی که هیچکس جز لارا ندیده بود گفت:پرنسسِ قشنگم..من خیلی دوستت دارم

لارا به حرف جونگکوک خندید،
به قدری عصبی و ناراحت بود که نمیتونست یک لحظه هم اونجا بمونه..جایی که همیشه بهش ارامش میداد حالش رو خوب میکرد حالا با حضور جونگکوک براش مثل جهنم شده بود هرنفس رو به سختی میکشید..
فکرمیکرد که جونگکوک میخواد اونو به بازی بگیره

سریع بلند شد و گفت:برو با یکی دیگه بازی کن..این عروسک دیگه بدرد بازی نمیخوره

ــ لطفا فقط بزار حرفم رو بزنم..اون موقع هر تصمیمی بگیری با جونو دل قبول میکنم

+نیازی به توضیح نیست..همچی واضحه
دیدگاه ها (۰)

#P𝗔R𝗧 : 70#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 68#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 67CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : 60〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط