Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
قسمت دوازدهم :
+ ککممکککک .... کممکککک
یکدفعه جلوی دهنم رو گرفت و لوله ی تفنگ روی دلم گذاشتم و شلیک کرد .
خیلی دردم گرفت و با پام زدم توی شکم آتش .
افتادم رو زمین غرق خون بودم .
قبل از اینکه بیام یک چاقو باخودم آورده بودم . از جیبم درش آوردم و چشمام رو بستم و محکم زدم به قفسه ی سینش و دویدم سمت درب .
با تمام توانی که داشتم خودمو به درب کوبیدم و درب رو باز کردم و از پله ها قل خوردم و رفتم پایین .
اینقدر انرژی صرف کرده بودم ، هیچی نفهمیدم و بیهوش شدم .
وقتی به هوش اومدم ، به یک صندلی بسته شده بودم و دهنم هم با چسب بسته بودن .
ترسیده بودم . و خیلی هم درد داشتم .
یکی از همون دار وددسته ی آتش ، دهنم رو باز کرد و گفت : به به شجاع شدی پرنسس . میتونی دربرابر من مقاومت کنی ؟!
یعدش رفت . تا جایی که میتونستم جیغ و داد کردم که کسی بیاد منو نجات بده ، ولی کسی نبود .
ویو آریا *
حرومزاده های عوضیییی . همینطور داشتن منو میزدن که ... ا.سلحه ام رو درآوردم و به تک تکشون شلیک کردم .
کمممممککککککک آیییی * صدای کاترین *
این .... این صدای کاترینه !
سریع درو شکوندم و رفتم پایین ولی اونجا نبود . تک تک اتاقارو گشتم ولی اونجا نبود . زنگ زدم به دوستم آدرین که پلیسه :
+ جان داداش
- میای یکم بریز و بپاش راه بندازیم ، به گِل موندم راستش ...
+ باز چه گو.هی خوردی و توش موندی ؟!
- فقط بیا به این لوکیشن .
صدای کاترین بیشتر شد و هربار صداش میومد قلبم یکجوری میشد . درسته دشمنیم و ازش بدم میاد ولی ... نمیدونم چرا ... اینقدر نگرانشم ....
۱۰ دقیقه بعد *
آدرین رسید و گفتم : بیا اینجاست
رفتیم داخل یک خونه ی متروکه ی دیگه . درو باز کردیم و کاترین اونجا بود .
ویو کاترین *
دیدم که درب باز شد . آریا بود و با پلیسا . تا آریا رو دیدم دلم آروم گرفت . انگار روی آتیش آب ریخته باشن .
سریع ،با همون چاقوی جیبیم که داشتم سعی میکردم دستم رو باز کنم ، سریع طناب بسته شده بود رو بریدم و دویدم به سمت آریا .
آریا هم داشت میدوید سمتم . یک حسی بهم میگفت آغوشش امن ترین جاست .
بهم که رسیدیم مکث کردم و بعد با یک سرعت زیادی و با شدت پریدم بغلش .
ویو آریا *
بعد از دیدنش قلبم آروم شد و بطرفش دویدم . یکهو پرید بغلم اوایلش آروم بود و من خشکم زده بود .
بعد از چند لحظه بغضش ترکید و با صدای گریه ی بلندی گفت : هق هق چرا ... چرا اینقدر دیر .... او .. اومدی ( گریه ) هق هق .... چرا تلفنت رو حواب نمیدادی .... میدونی چقدر تر.... ترسیده و نگران .. هق بودم ؟!
- ....
+ (گریه)
- هیسسس آروم باش ... هیشش
ویو کاترین :
بغلش خیلی گرم بود و حس آرامش خاصی بهم میداد و وقتی گریه ام رو دید ، آروم دستش رو برد توی موهامو نوازش کرد .
ازش جدا شدم و روبه روش ایستادم و یک لبخند ملیح زدم و بعد یکهو نمیدونم چیشد ولی همه جا تاریک شد و من افتادم ....
ادامه دارد ...
#عاشقانه #داستان #فیک_نویسی #دخترونه #رمان #غم_انگیز #وکالت
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
قسمت دوازدهم :
+ ککممکککک .... کممکککک
یکدفعه جلوی دهنم رو گرفت و لوله ی تفنگ روی دلم گذاشتم و شلیک کرد .
خیلی دردم گرفت و با پام زدم توی شکم آتش .
افتادم رو زمین غرق خون بودم .
قبل از اینکه بیام یک چاقو باخودم آورده بودم . از جیبم درش آوردم و چشمام رو بستم و محکم زدم به قفسه ی سینش و دویدم سمت درب .
با تمام توانی که داشتم خودمو به درب کوبیدم و درب رو باز کردم و از پله ها قل خوردم و رفتم پایین .
اینقدر انرژی صرف کرده بودم ، هیچی نفهمیدم و بیهوش شدم .
وقتی به هوش اومدم ، به یک صندلی بسته شده بودم و دهنم هم با چسب بسته بودن .
ترسیده بودم . و خیلی هم درد داشتم .
یکی از همون دار وددسته ی آتش ، دهنم رو باز کرد و گفت : به به شجاع شدی پرنسس . میتونی دربرابر من مقاومت کنی ؟!
یعدش رفت . تا جایی که میتونستم جیغ و داد کردم که کسی بیاد منو نجات بده ، ولی کسی نبود .
ویو آریا *
حرومزاده های عوضیییی . همینطور داشتن منو میزدن که ... ا.سلحه ام رو درآوردم و به تک تکشون شلیک کردم .
کمممممککککککک آیییی * صدای کاترین *
این .... این صدای کاترینه !
سریع درو شکوندم و رفتم پایین ولی اونجا نبود . تک تک اتاقارو گشتم ولی اونجا نبود . زنگ زدم به دوستم آدرین که پلیسه :
+ جان داداش
- میای یکم بریز و بپاش راه بندازیم ، به گِل موندم راستش ...
+ باز چه گو.هی خوردی و توش موندی ؟!
- فقط بیا به این لوکیشن .
صدای کاترین بیشتر شد و هربار صداش میومد قلبم یکجوری میشد . درسته دشمنیم و ازش بدم میاد ولی ... نمیدونم چرا ... اینقدر نگرانشم ....
۱۰ دقیقه بعد *
آدرین رسید و گفتم : بیا اینجاست
رفتیم داخل یک خونه ی متروکه ی دیگه . درو باز کردیم و کاترین اونجا بود .
ویو کاترین *
دیدم که درب باز شد . آریا بود و با پلیسا . تا آریا رو دیدم دلم آروم گرفت . انگار روی آتیش آب ریخته باشن .
سریع ،با همون چاقوی جیبیم که داشتم سعی میکردم دستم رو باز کنم ، سریع طناب بسته شده بود رو بریدم و دویدم به سمت آریا .
آریا هم داشت میدوید سمتم . یک حسی بهم میگفت آغوشش امن ترین جاست .
بهم که رسیدیم مکث کردم و بعد با یک سرعت زیادی و با شدت پریدم بغلش .
ویو آریا *
بعد از دیدنش قلبم آروم شد و بطرفش دویدم . یکهو پرید بغلم اوایلش آروم بود و من خشکم زده بود .
بعد از چند لحظه بغضش ترکید و با صدای گریه ی بلندی گفت : هق هق چرا ... چرا اینقدر دیر .... او .. اومدی ( گریه ) هق هق .... چرا تلفنت رو حواب نمیدادی .... میدونی چقدر تر.... ترسیده و نگران .. هق بودم ؟!
- ....
+ (گریه)
- هیسسس آروم باش ... هیشش
ویو کاترین :
بغلش خیلی گرم بود و حس آرامش خاصی بهم میداد و وقتی گریه ام رو دید ، آروم دستش رو برد توی موهامو نوازش کرد .
ازش جدا شدم و روبه روش ایستادم و یک لبخند ملیح زدم و بعد یکهو نمیدونم چیشد ولی همه جا تاریک شد و من افتادم ....
ادامه دارد ...
#عاشقانه #داستان #فیک_نویسی #دخترونه #رمان #غم_انگیز #وکالت
- ۷۰۷
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط