Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part²⁸
انتقال اثاثیه به خانهی جدید، بیشتر شبیه یک مهمانی شلوغ و پر از خنده بود تا یک اسبابکشی طاقتفرسا. جعبهها را روی هم تلنبار کردند، وسایل را با عجله جا دادند و مدام همدیگر را مسخره میکردند.
«اون مجسمهی خرسی که مادرت داده بود، دقیقاً کجا بره؟ جلوی در ورودی که یه وقت مهمونای ناخونده بترسن؟» ا/ت با خنده گفت و جعبهی بزرگی را به سمت جونگکوک هل داد.
جونگکوک نفسنفسزنان گفت: «اون خرس نماد صبر و استقامته! باید جلوی چشم باشه که یادمون نره چقدر تحمل داشتیم!»
«یا شاید نماد اینه که چرا هیچوقت نتونستیم یه اسبابکشی راحت داشته باشیم.»
آخر سر، با کلی خنده و غر زدن، همه چیز سر جای نسبتاً درستش قرار گرفت. خانه هنوز بوی جعبههای مقوایی میداد و وسایل نامرتب بودند، اما حس «خانه» بودن قوی بود.
اولین شب، با پیتزا روی زمین و تماشای فیلمی که هیچکدامشان واقعاً توجه نمیکردند، گذشت. انگار تمام دنیا در آن اتاق کوچک خلاصه شده بود.
«میدونی…» ا/ت در حالی که سرش روی پای جونگکوک بود، گفت. «قبلاً فکر میکردم آرامش یعنی دیگه خطری نباشه. ولی الان فهمیدم آرامش… یعنی همین. همین که میتونم راحت بخوابم، در حالی که تو کنارمی.»
جونگکوک موهایش را نوازش کرد.
«منم همین حس رو دارم. انگار بعد از یه مدت طولانی، بالاخره دارم یاد میگیرم چطور نفس بکشم.»
***
روزهای بعد، پر از کشفهای کوچک و بزرگی بود. پیدا کردن بهترین نانوایی سر کوچه، خریدن گلدان برای پنجرهی آشپزخانه، و چیدن کتابها روی قفسه.
یک بعدازظهر، در حالی که داشتند لیست خرید مواد غذایی را چک میکردند، بحث کوچکی پیش آمد.
«من فکر کردم سبزیجات رو از سوپرمارکت بغلی بخریم. اونا تازه تره.» ا/ت گفت.
جونگکوک که داشت لیست را میخواند، سرش را بلند کرد.
«ولی اون یکی فروشگاه تخفیف بیشتری داره. میتونیم چیزای بیشتری بخریم.»
ا/ت اخم کرد.
«ولی اون فروشگاه خیلی دوره. وقتمون رو میگیره.»
«میتونیم با هم بریم.»
«ولی…»
قبل از اینکه ا/ت حرفش تمام شود، جونگکوک آهی کشید.
«ا/ت، این اولین دعوای ماست. سر سبزیجات.»
Part²⁸
انتقال اثاثیه به خانهی جدید، بیشتر شبیه یک مهمانی شلوغ و پر از خنده بود تا یک اسبابکشی طاقتفرسا. جعبهها را روی هم تلنبار کردند، وسایل را با عجله جا دادند و مدام همدیگر را مسخره میکردند.
«اون مجسمهی خرسی که مادرت داده بود، دقیقاً کجا بره؟ جلوی در ورودی که یه وقت مهمونای ناخونده بترسن؟» ا/ت با خنده گفت و جعبهی بزرگی را به سمت جونگکوک هل داد.
جونگکوک نفسنفسزنان گفت: «اون خرس نماد صبر و استقامته! باید جلوی چشم باشه که یادمون نره چقدر تحمل داشتیم!»
«یا شاید نماد اینه که چرا هیچوقت نتونستیم یه اسبابکشی راحت داشته باشیم.»
آخر سر، با کلی خنده و غر زدن، همه چیز سر جای نسبتاً درستش قرار گرفت. خانه هنوز بوی جعبههای مقوایی میداد و وسایل نامرتب بودند، اما حس «خانه» بودن قوی بود.
اولین شب، با پیتزا روی زمین و تماشای فیلمی که هیچکدامشان واقعاً توجه نمیکردند، گذشت. انگار تمام دنیا در آن اتاق کوچک خلاصه شده بود.
«میدونی…» ا/ت در حالی که سرش روی پای جونگکوک بود، گفت. «قبلاً فکر میکردم آرامش یعنی دیگه خطری نباشه. ولی الان فهمیدم آرامش… یعنی همین. همین که میتونم راحت بخوابم، در حالی که تو کنارمی.»
جونگکوک موهایش را نوازش کرد.
«منم همین حس رو دارم. انگار بعد از یه مدت طولانی، بالاخره دارم یاد میگیرم چطور نفس بکشم.»
***
روزهای بعد، پر از کشفهای کوچک و بزرگی بود. پیدا کردن بهترین نانوایی سر کوچه، خریدن گلدان برای پنجرهی آشپزخانه، و چیدن کتابها روی قفسه.
یک بعدازظهر، در حالی که داشتند لیست خرید مواد غذایی را چک میکردند، بحث کوچکی پیش آمد.
«من فکر کردم سبزیجات رو از سوپرمارکت بغلی بخریم. اونا تازه تره.» ا/ت گفت.
جونگکوک که داشت لیست را میخواند، سرش را بلند کرد.
«ولی اون یکی فروشگاه تخفیف بیشتری داره. میتونیم چیزای بیشتری بخریم.»
ا/ت اخم کرد.
«ولی اون فروشگاه خیلی دوره. وقتمون رو میگیره.»
«میتونیم با هم بریم.»
«ولی…»
قبل از اینکه ا/ت حرفش تمام شود، جونگکوک آهی کشید.
«ا/ت، این اولین دعوای ماست. سر سبزیجات.»
- ۹۶
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط