دختر کوچک هر روز پاده به مدرسه م رفت و بر م گشتآن رو

دختر کوچکي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت.آن روز صبح هوا رو به وخامت گذاشت وطوفان و رعد و برق شديدي در گرفت.مادر کودک نگران شده بود که مبادا دخترش از طوفان بترسد،به همين جهت تصميم گرفت با اتومبيل خود به دنبال دخترش برود.در وسط راه،ناگهان چشمش به دخترش افتادکه با هر رعد و برقي مي ايستد و به آسمان نگاه کرده و لبخند مي زند!زماني که مادر از او پرسيد چه کار مي کني؟دخترک پاسخ داد:من سعي مي کنم صورتم قشنگ به نظربياد،چون خدا داره از من عکس مي گيره
دیدگاه ها (۱)

هر آنجه که در طول روز قادر به حلش نبودي شب هنگام به خدا بسپا...

قُماری بارِ دلُم کردی و رهتیو زیدی جُل جُلم کردی و رهتیو دین...

به تعداد آدمهاي روي کره ي خاکي،تفاوت فکر و نگرش وجود دارد!!پ...

کاش مي‌شد به هيچ‌چيز فکر نکرد، درها را بست، پرده‌ها را کشيد،...

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت. آن روز صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط