به خودم اومدم نگاهم برچهره ی خشمگین معلممان ثابت ماند،زین
به خودم اومدم نگاهم برچهره ی خشمگین معلممان ثابت ماند،زینت به گریه افتادولی اشک چشمان من انقدنبودکه سرازیرشود.معلممان هم دلش به حال ماسوخت واین باراجازه دادداخل شویم ولی لی کاش این اجازه رونمیداد.چون خمیازه های پی درپی که درکلاس به سراغم می امدکاردستم داد.
چشمانم ازبی خوابی میسوخت،سرو راروی نیمکت گذاشتم،باخودم گفتم:شایدکه چشمانم راکمی روی هم بگذارم دیگرنسوزد.
ولی خواب امانم نداد.نمیدانم تاچه مدت خواب بودم.که ازصدای نابهنجاری بیدارشدم.اتفاقی که نبایست بیفتدافتاد.
معلممان اینباررحم وشفقت روکنارگذاشت ومراازکلاس بیرون انداخت.
این دفعه به اشک هایم اجازه دادم تاخودرانشان دهند.سرم رابه زیرگرفته بودم وارام ارام اشک میرختم.
بچه هانگاش کنید ازکلاس بیرونش کردند.
حتما نمره اش صفرشده.
ن بابا فکرکنم خودشوخیس کرده.
ازعصبانیت دندانهایم رابهم می ساییدم.ای کاش اینهاالان ورزش نداشتن.اصلا ای کاشنمی خوابیدم.
اگرپویابه دادم نرسیده بودمعلوم نبوددیگرچه تهمت هایی به من میزدند.
میدیدم که چطورباعصبانیت باانهادعوامیکندواین مرابیشترشرمنده میکردوقتی انهامتفرق شدندبامهربانی گفت:
بهتره اشکاتتوپاک کنی بهار.
ولی بااین حرف پویابرشدت گریه ام افزوددستم راگرفت وگفت:
بربم اونجاصورتت روبشور.
ارام کناراوبه راه افتادم،کنارشیراب ایستاد.ان رابازکرد.به چشمانش نگاه کردم هنوزمهربان بود.
لبخندی زدم وثورتم راشستم.خنکی اب باعث شدومی ارام بگیرم.باصدای دورگه ای که به علت گریه ام بم وگرفته گفتم:
:ازحرفهای امروزصبحم مغدرت میخوام،نارحتت کردم.
خندیدوگفت:
ولی من ناراحت نیستم.
روی سکوی باغچه نشستیم،گفتم:توالان بامنی معلمت دعوات نمیکنه؟؟
الان ورزش داریم معلممون هم رفته دفتر،بتمدیرجلسه گرفتند،راستی گرسنه ت نیست؟؟
بااین حرفش یادگرسنگیم افتادم وناخوداگاه به شکمم نگاه کردم.
خنده ی بلندی کردوگفت'الان میرم ساندویج خودموبرات میارم....
چشمانم ازبی خوابی میسوخت،سرو راروی نیمکت گذاشتم،باخودم گفتم:شایدکه چشمانم راکمی روی هم بگذارم دیگرنسوزد.
ولی خواب امانم نداد.نمیدانم تاچه مدت خواب بودم.که ازصدای نابهنجاری بیدارشدم.اتفاقی که نبایست بیفتدافتاد.
معلممان اینباررحم وشفقت روکنارگذاشت ومراازکلاس بیرون انداخت.
این دفعه به اشک هایم اجازه دادم تاخودرانشان دهند.سرم رابه زیرگرفته بودم وارام ارام اشک میرختم.
بچه هانگاش کنید ازکلاس بیرونش کردند.
حتما نمره اش صفرشده.
ن بابا فکرکنم خودشوخیس کرده.
ازعصبانیت دندانهایم رابهم می ساییدم.ای کاش اینهاالان ورزش نداشتن.اصلا ای کاشنمی خوابیدم.
اگرپویابه دادم نرسیده بودمعلوم نبوددیگرچه تهمت هایی به من میزدند.
میدیدم که چطورباعصبانیت باانهادعوامیکندواین مرابیشترشرمنده میکردوقتی انهامتفرق شدندبامهربانی گفت:
بهتره اشکاتتوپاک کنی بهار.
ولی بااین حرف پویابرشدت گریه ام افزوددستم راگرفت وگفت:
بربم اونجاصورتت روبشور.
ارام کناراوبه راه افتادم،کنارشیراب ایستاد.ان رابازکرد.به چشمانش نگاه کردم هنوزمهربان بود.
لبخندی زدم وثورتم راشستم.خنکی اب باعث شدومی ارام بگیرم.باصدای دورگه ای که به علت گریه ام بم وگرفته گفتم:
:ازحرفهای امروزصبحم مغدرت میخوام،نارحتت کردم.
خندیدوگفت:
ولی من ناراحت نیستم.
روی سکوی باغچه نشستیم،گفتم:توالان بامنی معلمت دعوات نمیکنه؟؟
الان ورزش داریم معلممون هم رفته دفتر،بتمدیرجلسه گرفتند،راستی گرسنه ت نیست؟؟
بااین حرفش یادگرسنگیم افتادم وناخوداگاه به شکمم نگاه کردم.
خنده ی بلندی کردوگفت'الان میرم ساندویج خودموبرات میارم....
- ۵۳۷
- ۰۹ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط