تا حالا آدم دیدید پارت بذار ولی موضوع پارت نه
تا حالا آدم دیدید پارت بذار ولی موضوع پارت نه؟
#عشق.آغشته.به.خون🔪🩸
هارونا: موافقم
فردا صبح:
هامیا زودتر حاضر شده بود و دم در ایستاده بود،آخرین باری که همراه با خواهرش خرید رفته بود رو به خاطر نمی آورد.. الان هم خوشحال و هم ناراحت بود مدام با طناب لباسش بازی می کرد تا شاید از استرس کم بشه
هارونا: سوار شو
هانا با یه لحن جدی گفت و عینک آفتابی رو زد و سوار ماشین شد و روشنش کرد
هامیا تصمیم گرفت پشت سوار شه و به اینکه چرا خواهرش اینجوری لباس پوشیده فکر نکنه، لباس هامیا زیادی دخترونه بود یه دامن سفید چیندار بلند تا زیر زانو هاش داشت و دو طرف شکمش پاپیون های قرمز رنگ بودن، آستین هاش عروسکی بودن و لباسش ترکیب یه ترکیب قرمز و سفید داشت، برای اولین بار حس کرد که واقعا از خواهرش بچه تره،آره هامیا بچه بودن رو دوست داشت. قبل از اینکه خودش متوجه بشه ماشین ترمز کرد
هارونا: رسیدم
هارونا پیاده شد و دقیقاً همون لحظه نگاه دو نفر دو خودش حس کرد
ریندو:اوههه ببین کی اینجا هست وحشی خودمون
ران:بیشتر از اینکه شبیه یه وحشی باشه شبیه یه شکاره
ران و ریندو قهقهه ای زدن
هارونا: این روباه دندون داره پس حواستون جمع کنید
ران/ریندو:اوهههههه
سانزو: دلم به حالت می سوزه وحشی تو تخت چطور قرار با این دوتا وحشی دوم بیاری؟
هارونا: هههه نگران من نباش تو باید نگران اون باشی
اشاره به خواهرش
هامیا برای یه لحظه خشکش زده بود. این دیدار خیلی ناگهانی بود و خواهرش ازش چه انتظاری داره. درسته، قوی باش،تو میتونی... این اولین دیدارم با هر سه تاشونه،به جز سانزو... نباید خرابش کنم. هامیا همونطور که کیفش رو درست رو شونه لش میزاشت رفت جلوتر و گفت :
_سانکی هامیا هستم،خوشبختم.
ران/ریندو: کی فکرش می کرد خواهر وحشی این دختر گوگولی باشه ؟
هارونا:چقدر زر می زنید
شروع به راه رفتن جلو همه می کنه
دیدگاه هامیا:
از لفظ دختر گوگولی خنده ام گرفته بود،اما قرار بود فقط خواهرم رو دنبال کنم،قبل از اینکه منتطر باشم سانزو جیزی بهم بگه دویدم و رفتم دنبال خواهرم
_هی هارونا،میشه بدونم باید چیکار کنم؟ نمی فهمم باید چه رفتاری داشته باشم،مهربون،بدجنس،تو دلبرو، خنگ،لجباز،ترسناک،تسوندره؟ باید چه نقشی رو بازی کنم؟
هارونا: قوی باش یه دختر قوی و بدنجنس توی این دنیا برای زنده بودن باید قوی باشی یه دخترت سرد و جدی هیچ جوره خود واقعی تو به کسی نشون نده
هارونا با جدیت گفت با لحن و چهرهای که هامیا تا حالا حتا بهش فکر نکرد بود که خواهر بتونه همچین چهرهای سرد و جدی داشته باشه یه جورایی الان شبیه پدرش شده بود
هامیا زیر لب زمزمه کرد:
_حق با توئه
دستای هارونا رو گرفت:
_از الان معنی واقعی سرما رو بهشون نشون میدم(حس می کنم این جمله خیلی خنده داره😂)
هامیا دستای خواهرش رو رها میکنه،خیلی جدی و سرباز گونه میگه:
_امر امر شماست،قربان.
هارونا یه لبخند ریز می خنده که اون موقع خیلی خوشگل بود
ران ریندو: بازی کرد با این خیلی حال میده
سانزو: چه سریع تغییر رفتار داد
دیدگاه هامیا:
خیلی ساکت سر همون میز نشسته بودم. اما انگار هر سه نفرشون به هارونا توجه میکردن،خب حق داشتن اون محشر بود. برعکس من، اما بازم باید یه حرکتی بزنم. از جام بلند شدم که باعث شد هر چهار تاشون توجهشون به من جلب بشه
هارونا: چیزی زد هامیا؟
با نگرانی می پرسه جوری که ران و ریندو تعجب می کنن
هامیا لبخند تیزی میزنه و میگه:
_فقط یه کوچولو دارم اذیت میشم. خب...
زیرچشمی به سانزو نگاه میکنه میره اون طرف میز و دستش رو میگیره:
_شاید بهتر باشه ما تنهاتون بزاریم.
هارونا: چی نههههههههه منو با این دوتا احمق تنها نذارید
هارونا با یه نگاه التماس آمیز به هامیا نگاه می کنه
ران: چی شده عزیزم نکنه می ترسی کنار من باشی
ریندو: نترس بهت کاری نکردم
دیدگاه هامیا:
حس عجیبی داشتم،مگه قرار نبود دختر سنگدلی باشم؟ درسته باید بی توجهی کنم.
بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم به سانزو لبخند زدم و بلندش کردم،عجیبه که حرفی نمیزنه و از جاشم بلند شد،سعی می کنم لبخند خاصم رو حفظ کنم.دیگه قرار نیست دخترونه رفتار کنم. خانواده رفتار می کنم.
_بریم؟ عزیزم؟
سانزو تک خندی زد،روش رو به سمت هارونا چرخوند و گفت:
_الان دختر وحشی داره التماس میکنه که خواهرش داخل یه اتاق با همسر های آینده اش تنهاش نذاره؟ به نظر داری کم کم خود واقعیت رو نشون میدی.
#عشق.آغشته.به.خون🔪🩸
هارونا: موافقم
فردا صبح:
هامیا زودتر حاضر شده بود و دم در ایستاده بود،آخرین باری که همراه با خواهرش خرید رفته بود رو به خاطر نمی آورد.. الان هم خوشحال و هم ناراحت بود مدام با طناب لباسش بازی می کرد تا شاید از استرس کم بشه
هارونا: سوار شو
هانا با یه لحن جدی گفت و عینک آفتابی رو زد و سوار ماشین شد و روشنش کرد
هامیا تصمیم گرفت پشت سوار شه و به اینکه چرا خواهرش اینجوری لباس پوشیده فکر نکنه، لباس هامیا زیادی دخترونه بود یه دامن سفید چیندار بلند تا زیر زانو هاش داشت و دو طرف شکمش پاپیون های قرمز رنگ بودن، آستین هاش عروسکی بودن و لباسش ترکیب یه ترکیب قرمز و سفید داشت، برای اولین بار حس کرد که واقعا از خواهرش بچه تره،آره هامیا بچه بودن رو دوست داشت. قبل از اینکه خودش متوجه بشه ماشین ترمز کرد
هارونا: رسیدم
هارونا پیاده شد و دقیقاً همون لحظه نگاه دو نفر دو خودش حس کرد
ریندو:اوههه ببین کی اینجا هست وحشی خودمون
ران:بیشتر از اینکه شبیه یه وحشی باشه شبیه یه شکاره
ران و ریندو قهقهه ای زدن
هارونا: این روباه دندون داره پس حواستون جمع کنید
ران/ریندو:اوهههههه
سانزو: دلم به حالت می سوزه وحشی تو تخت چطور قرار با این دوتا وحشی دوم بیاری؟
هارونا: هههه نگران من نباش تو باید نگران اون باشی
اشاره به خواهرش
هامیا برای یه لحظه خشکش زده بود. این دیدار خیلی ناگهانی بود و خواهرش ازش چه انتظاری داره. درسته، قوی باش،تو میتونی... این اولین دیدارم با هر سه تاشونه،به جز سانزو... نباید خرابش کنم. هامیا همونطور که کیفش رو درست رو شونه لش میزاشت رفت جلوتر و گفت :
_سانکی هامیا هستم،خوشبختم.
ران/ریندو: کی فکرش می کرد خواهر وحشی این دختر گوگولی باشه ؟
هارونا:چقدر زر می زنید
شروع به راه رفتن جلو همه می کنه
دیدگاه هامیا:
از لفظ دختر گوگولی خنده ام گرفته بود،اما قرار بود فقط خواهرم رو دنبال کنم،قبل از اینکه منتطر باشم سانزو جیزی بهم بگه دویدم و رفتم دنبال خواهرم
_هی هارونا،میشه بدونم باید چیکار کنم؟ نمی فهمم باید چه رفتاری داشته باشم،مهربون،بدجنس،تو دلبرو، خنگ،لجباز،ترسناک،تسوندره؟ باید چه نقشی رو بازی کنم؟
هارونا: قوی باش یه دختر قوی و بدنجنس توی این دنیا برای زنده بودن باید قوی باشی یه دخترت سرد و جدی هیچ جوره خود واقعی تو به کسی نشون نده
هارونا با جدیت گفت با لحن و چهرهای که هامیا تا حالا حتا بهش فکر نکرد بود که خواهر بتونه همچین چهرهای سرد و جدی داشته باشه یه جورایی الان شبیه پدرش شده بود
هامیا زیر لب زمزمه کرد:
_حق با توئه
دستای هارونا رو گرفت:
_از الان معنی واقعی سرما رو بهشون نشون میدم(حس می کنم این جمله خیلی خنده داره😂)
هامیا دستای خواهرش رو رها میکنه،خیلی جدی و سرباز گونه میگه:
_امر امر شماست،قربان.
هارونا یه لبخند ریز می خنده که اون موقع خیلی خوشگل بود
ران ریندو: بازی کرد با این خیلی حال میده
سانزو: چه سریع تغییر رفتار داد
دیدگاه هامیا:
خیلی ساکت سر همون میز نشسته بودم. اما انگار هر سه نفرشون به هارونا توجه میکردن،خب حق داشتن اون محشر بود. برعکس من، اما بازم باید یه حرکتی بزنم. از جام بلند شدم که باعث شد هر چهار تاشون توجهشون به من جلب بشه
هارونا: چیزی زد هامیا؟
با نگرانی می پرسه جوری که ران و ریندو تعجب می کنن
هامیا لبخند تیزی میزنه و میگه:
_فقط یه کوچولو دارم اذیت میشم. خب...
زیرچشمی به سانزو نگاه میکنه میره اون طرف میز و دستش رو میگیره:
_شاید بهتر باشه ما تنهاتون بزاریم.
هارونا: چی نههههههههه منو با این دوتا احمق تنها نذارید
هارونا با یه نگاه التماس آمیز به هامیا نگاه می کنه
ران: چی شده عزیزم نکنه می ترسی کنار من باشی
ریندو: نترس بهت کاری نکردم
دیدگاه هامیا:
حس عجیبی داشتم،مگه قرار نبود دختر سنگدلی باشم؟ درسته باید بی توجهی کنم.
بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم به سانزو لبخند زدم و بلندش کردم،عجیبه که حرفی نمیزنه و از جاشم بلند شد،سعی می کنم لبخند خاصم رو حفظ کنم.دیگه قرار نیست دخترونه رفتار کنم. خانواده رفتار می کنم.
_بریم؟ عزیزم؟
سانزو تک خندی زد،روش رو به سمت هارونا چرخوند و گفت:
_الان دختر وحشی داره التماس میکنه که خواهرش داخل یه اتاق با همسر های آینده اش تنهاش نذاره؟ به نظر داری کم کم خود واقعیت رو نشون میدی.
- ۱۴.۰k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط