از دست تو ای بخت هزاران گله دارم

از دست تو ای بخت هزاران گله دارم
با دلخوشی و خنده ی لب فاصله دارم

گویند که شب میرسد آخر به سپیده
ترس ازگذرِ عمر از این مرحله دارم

عمریست که همزاد غم و غصه و دردم
خو کرده به درد و دلِ بی حوصله دارم

با صبر دگر ز غوره حلوا نتوان ساخت
دل خسته ام و پای پر از آبله دارم

گفتند که چون میگذرد هیچ غمی نیست
عمریست که با میگذرد مسئله دارم

از دوست دل آزرده ام از غیر چه گویم
من چهره یِ ویرانیِ آن زلزله دارم

ای کاش بدانم به چه جرمیست اسیرم
صدها گله ازقِرقی و از چلچله دارم

میسوزم و میسازم و چون سنگ صبورم
از دست تو ای بخت هزاران گله دارم.
دیدگاه ها (۲)

جانا بجز از عشق تو دیگر هوَسم نیستسوگند خورَم من، که بجای تو...

شدم محکوم تنهایی ولی جرمم فقط این بودکه هرلحظه دلم بی تاب ان...

تو با قلبِ ویرانه‌ے من چه ڪردی؟ ببین عشقِ دیوانه‌ے من چه ڪر...

روی اقیانوس شب مهتاب یعنی یاد تووقت خوش در طالع مرداب یعنی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط