من یه گربه ام به اسم میتسوری
*من یه گربه ام به اسم میتسوری*
#پارت۳
حالا دیگه میتسوری خیلی از اون جای لعنتی دور شده.
قطره های بارون میریزن رو زمین، میتسوری کم کم از سرعتش کم میکنه و روی دوتا پاهاش میایسته، دور رو برش رو نگاه میکنه "گربه ها از آب متنفر هستن" یه سقف پیدا میکنه و میره زیرش میایسته، یک دفعه صدای یه گربه رو از کمی اون طرف تر میشنوه که به نشانهی تهدید میتسوری، داره سر و صدا میکنه "گربه ها حیوانات قلمرو طلبی هستن" میتسوری با اون چشم های ترسناکش به اون گربهی پر سر و صدا نگاه میکنه وقتی چشم های اون گربه رو میبینه یاد چشم های مادرش می افته، چون چشم های اون گربه هم مثل چشم های مادرش به رنگ بنفش بود! یک لحظه...صحنهای که مادرش غرق در خون بود از جلوی چشمش رد میشه، اشک هاش رو پاک میکنه، اون دیگه حالا هیچ صاحبی نداره، پس زنده موندنش چه فایده ای داره؟!
صدای ماشین ها رو میشنوه که از خیابون رد میشن، یه فکر به سرش میزنه با تموم سرعت میدوئه وسط خیابون، خودش رو میندازه جلوی یکی از ماشین ها و....
شینجی داخل ماشینش نشسته بود و منتظر بود و حوصلش حسابی سر رفته بود، اعصابش خورد میشه و سر راننده داد میزنه!
-آهای فکر کردی من علاف تو ام؟ زود باش گاز بده.
راننده: شرمنده ارباب.
#معرفی_شخصیت :شینجی میدوریا
نام: شینجی معنی: رئیس واقعی
نام خانوادگی: میدوریا
سن فعلی: ۱۳ ساله جنسیت: پسر
کوسه: ذهن خوانی جزئیات: میتونه ذهن هر کسی که تا شعاع ۳ متری خودش هست رو بخونه، بدون اینکه اون فرد متوجه بشه!
اخلاق: مغرور، عصبانی، خودخواه
توضیحات: اون دو سال میشه که مادرش رو از دست داده و حالا تمام ثروت مادرش به اون رسیده.
راننده به جای اینکه گاز بده محکم پاش رو، روی ترمز فشار میده و صدای برخورد چیزی با ماشین....
شینجی محکم به صندلی جلویی میخوره
شینجی با عصبانیت: هووووی چته؟! چرا ترمز گرفتی؟
راننده: فکر کنم به یه گربه زدم!
و سریع از ماشین پیاده میشه، شینجی هم، همراهش از ماشین پیاده میشه و یک دختر بچه رو میبینه که غرق در خون جلوی ماشین افتاده! داد میزنه
-احمق اون که گربه نیست یه دختر بچهست!
میدوئه به سمتش اون رو بلند میکنه و همون لحظه کوسش فعال میشه و همه چیز رو میفهمه، میره سمت ماشین، برمیگرده راننده رو نگاه میکنه و میگه: تو چرا خشکت زده؟ زود باش سوار شو.
#پارت۳
حالا دیگه میتسوری خیلی از اون جای لعنتی دور شده.
قطره های بارون میریزن رو زمین، میتسوری کم کم از سرعتش کم میکنه و روی دوتا پاهاش میایسته، دور رو برش رو نگاه میکنه "گربه ها از آب متنفر هستن" یه سقف پیدا میکنه و میره زیرش میایسته، یک دفعه صدای یه گربه رو از کمی اون طرف تر میشنوه که به نشانهی تهدید میتسوری، داره سر و صدا میکنه "گربه ها حیوانات قلمرو طلبی هستن" میتسوری با اون چشم های ترسناکش به اون گربهی پر سر و صدا نگاه میکنه وقتی چشم های اون گربه رو میبینه یاد چشم های مادرش می افته، چون چشم های اون گربه هم مثل چشم های مادرش به رنگ بنفش بود! یک لحظه...صحنهای که مادرش غرق در خون بود از جلوی چشمش رد میشه، اشک هاش رو پاک میکنه، اون دیگه حالا هیچ صاحبی نداره، پس زنده موندنش چه فایده ای داره؟!
صدای ماشین ها رو میشنوه که از خیابون رد میشن، یه فکر به سرش میزنه با تموم سرعت میدوئه وسط خیابون، خودش رو میندازه جلوی یکی از ماشین ها و....
شینجی داخل ماشینش نشسته بود و منتظر بود و حوصلش حسابی سر رفته بود، اعصابش خورد میشه و سر راننده داد میزنه!
-آهای فکر کردی من علاف تو ام؟ زود باش گاز بده.
راننده: شرمنده ارباب.
#معرفی_شخصیت :شینجی میدوریا
نام: شینجی معنی: رئیس واقعی
نام خانوادگی: میدوریا
سن فعلی: ۱۳ ساله جنسیت: پسر
کوسه: ذهن خوانی جزئیات: میتونه ذهن هر کسی که تا شعاع ۳ متری خودش هست رو بخونه، بدون اینکه اون فرد متوجه بشه!
اخلاق: مغرور، عصبانی، خودخواه
توضیحات: اون دو سال میشه که مادرش رو از دست داده و حالا تمام ثروت مادرش به اون رسیده.
راننده به جای اینکه گاز بده محکم پاش رو، روی ترمز فشار میده و صدای برخورد چیزی با ماشین....
شینجی محکم به صندلی جلویی میخوره
شینجی با عصبانیت: هووووی چته؟! چرا ترمز گرفتی؟
راننده: فکر کنم به یه گربه زدم!
و سریع از ماشین پیاده میشه، شینجی هم، همراهش از ماشین پیاده میشه و یک دختر بچه رو میبینه که غرق در خون جلوی ماشین افتاده! داد میزنه
-احمق اون که گربه نیست یه دختر بچهست!
میدوئه به سمتش اون رو بلند میکنه و همون لحظه کوسش فعال میشه و همه چیز رو میفهمه، میره سمت ماشین، برمیگرده راننده رو نگاه میکنه و میگه: تو چرا خشکت زده؟ زود باش سوار شو.
- ۵۹
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط