معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁹⁶
ـــهیوناـــ
اوکی ولی مطمئنم که لجبازی های خودم، خودم رو اذیت میکنه
اینکه الان ساعت دو نصفه شبه و من بخاطر سردی هوا خوابم نمیبره همش سر لجبازی هامه
جونگکوک بدبخت اسرار کرد تو اتاق رو تخت بخوابم اما عمرا میتونستم باهاش روی تخت یخوابم
نه اینکه بدم بیاد ها...
ولی من از همون روزی که چشم باز کردم قسم خوردم که قرار نیست به حرف کسی جز خودم گوش بدم
عمرا زیر بار حرف کسی میرفتم
البته بابام رو در این مورد حساب نمیکنم
و البته نمیشه گفت فقط به همین دلیله
درسته که توی لیست مردهای جذاب برای من قرار گرفته و خب فقط خیلی کم دوسش دارم (خیلی کم.اره خیلیییییی کم) اما اگه هرچی بیشتر کنارش باشم، وابستگی بیشتری نسبت بهش پیدا میکنم
مخصوصا اون موقع که تو آشپزخونه خفتم کرد
ساعدم رو روی پیشونیم گذاشتم و قید خواب امشب رو زدم
صدای پا اومد.
نمیدونم کیه اما خودمو به خواب زدم که نزدیک شدنش رو حس کردم
یه چیزی روم انداخت
پتوی نازکی بود
چشمام رو باز کردم
هائول بالا سرم بود
×ای وای بیدارت کردم
+خوابم نمیبرد. بیدار بودم
با نشستنم روی مبل، کنارم نشست و دستشو روی پام گذاشت
×هیونا، لطفا اینجا بمون
سرم نا خودآگاه پایین رفت و با انگشت هام ور میرفتم
+اینجا خونهی من نیست،نمیخوام به عنوان هم خونه ای مافیاها باشم و خب کلا اگه توهم بودی دلت میخواست به عنوان گروگان توی همچین جایی باشی؟
×تو گروگان نیستی!
با قاطعیت و محکمی گفت.انگار منتظر بود همین رو ارم بشنوه تا همین جواب رو بده
+پس چرا اینجام؟
جوابی برای سوالم نداشت
+میبینی؟ حتی خودتم نمیدونی
×میدونم، اما برای الان گفتنش زوده
پاشد رفت
همینقدر بی تفاوت
فکر کنم ناراحتش کردم
انگار توقع داشت بدونم برای چی اینجام
البته که واقعا باهام مثل گروگان رفتار نمیکردن. کی از یه گروگان میخواست که توی اتاق باهم باشن؟
قطعا یه گروگان رو توی زیر زمین های تاریک و شکنجه گاه که تو فیلماست نگه میداشتن
+خدای من
خودم رو روی مبل پهن کردم.چشمام سنگین بودن و خسته اما عمرا میتونستم بخوابم
در واقع مغزم خواب رو نمیپذیرفت
فصل دوم
P⁹⁶
ـــهیوناـــ
اوکی ولی مطمئنم که لجبازی های خودم، خودم رو اذیت میکنه
اینکه الان ساعت دو نصفه شبه و من بخاطر سردی هوا خوابم نمیبره همش سر لجبازی هامه
جونگکوک بدبخت اسرار کرد تو اتاق رو تخت بخوابم اما عمرا میتونستم باهاش روی تخت یخوابم
نه اینکه بدم بیاد ها...
ولی من از همون روزی که چشم باز کردم قسم خوردم که قرار نیست به حرف کسی جز خودم گوش بدم
عمرا زیر بار حرف کسی میرفتم
البته بابام رو در این مورد حساب نمیکنم
و البته نمیشه گفت فقط به همین دلیله
درسته که توی لیست مردهای جذاب برای من قرار گرفته و خب فقط خیلی کم دوسش دارم (خیلی کم.اره خیلیییییی کم) اما اگه هرچی بیشتر کنارش باشم، وابستگی بیشتری نسبت بهش پیدا میکنم
مخصوصا اون موقع که تو آشپزخونه خفتم کرد
ساعدم رو روی پیشونیم گذاشتم و قید خواب امشب رو زدم
صدای پا اومد.
نمیدونم کیه اما خودمو به خواب زدم که نزدیک شدنش رو حس کردم
یه چیزی روم انداخت
پتوی نازکی بود
چشمام رو باز کردم
هائول بالا سرم بود
×ای وای بیدارت کردم
+خوابم نمیبرد. بیدار بودم
با نشستنم روی مبل، کنارم نشست و دستشو روی پام گذاشت
×هیونا، لطفا اینجا بمون
سرم نا خودآگاه پایین رفت و با انگشت هام ور میرفتم
+اینجا خونهی من نیست،نمیخوام به عنوان هم خونه ای مافیاها باشم و خب کلا اگه توهم بودی دلت میخواست به عنوان گروگان توی همچین جایی باشی؟
×تو گروگان نیستی!
با قاطعیت و محکمی گفت.انگار منتظر بود همین رو ارم بشنوه تا همین جواب رو بده
+پس چرا اینجام؟
جوابی برای سوالم نداشت
+میبینی؟ حتی خودتم نمیدونی
×میدونم، اما برای الان گفتنش زوده
پاشد رفت
همینقدر بی تفاوت
فکر کنم ناراحتش کردم
انگار توقع داشت بدونم برای چی اینجام
البته که واقعا باهام مثل گروگان رفتار نمیکردن. کی از یه گروگان میخواست که توی اتاق باهم باشن؟
قطعا یه گروگان رو توی زیر زمین های تاریک و شکنجه گاه که تو فیلماست نگه میداشتن
+خدای من
خودم رو روی مبل پهن کردم.چشمام سنگین بودن و خسته اما عمرا میتونستم بخوابم
در واقع مغزم خواب رو نمیپذیرفت
- ۴۵۸
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط