سقوط درخشان یک دیوانه

سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۹

*مروارید*

یه روح ، در حال رقصیدن بالای رودخانه.
یه پری ، در حال تمرین باله .
یه اسکلت ، در حال ... درحال ... پنهان کردن صحنه جرم .
منم... تو بغل یه نفر ، که خیلی نرمه ... خرس؟ پاندا؟
من کجام !(ترسیده) خواب میبینم؟
آره. خواب میبینم ...

*خدمه(آلیس)*

تو زیرزمین تا جون داشتم کتکم زدند ...
تا جون داشتم پوستم رو سوزاندند...
تا جون داشتم رد چاقو بر پوستم نشاندند ...

مجبور بودم تحمل کنم ...
به خاطر خانم...
خانم ... مرواريد...

حالا دیگر جون ندارم ...
اما هنوز اصرار داشتم خانم را ببینم ...
اما اجازه ندادند ...
همان جا تنها مرا رها کردند ...
بر اساس حرف هایشان کسی برا درمان من می آید.


*سانیار*

بعد کلی بدبختی و سوال کردن اتاق مروارید رو پیدا کردم .
رضا خر میگه یکم برو در قهوه ای پیدا میکنی ! اینجا همه در ها قهوه ایهههه !
آخ فقط دلم می خواد اینجا بود یه مشت حرومش می کردم عنتر !

وارد اتاق که شدم سعی کردم مروارید رو اروم بزارم رو تخت بدون اینکه بیدار بشه ... اما خیلی موفق نبودم و درجا چشاشو باز کرد و عین بچه ها شروع کرد رو تخت پریدن و خندیدن .
از این کارش شوکه شدم ولی اهمیت چندانی ندادم .
الان هم رو پاهام نشسته داره نقاشی هایی که کشیده رو نشونم میده .
چیزی جز خط خطی توشون نمیبینم ولی به گفته خودش یکیش روح یکیش پری یکش عروسک ...
من که فقط خط خطی میبینم .

مروارید : اگا اسمت چیه

لکنت زبون داشت مگه ؟ هر چی بود بامزه بود .
خندون گفتم : سانیار
اخماش تو هم رفت و گفت : چه زشت
انتظار این حرف رو نداشتم ولی الکی خودم رو ناراحت نشون دادم که خیلی جدی گفت : اشکال نداره ... تقصیر تو نیس . من اسم میزارم .

متعجب و خندون گفتم : چی
خندون گفت : سانی . اسمت سانی

خندون تکرار کردم : سانی . ولی شبیه اسم غذاس که
مروارید یهو گفت : غذا می خوام ...

اما قبلی که بتونم چیزی بگم احساس کردم چیزی مشکی از گوشه چشمم گذشت .
مروارید : سانی ؟
سانی : سسسس ساکت بچه

مروارید رو از رو پاهام بلند کردم و خودمم بلند شدم ...
دور و بر رو نگاهی انداختم ولی چیزی ندیدم ...
مطمئنم اشتباه نکرده بودم ...
مروارید : سانییییی ؟
حواسم رو به مروارید دادم که عصبی پاهاش به زمین می‌کوبید. همون صورت عصبی که موقع گاز گرفتن دست رضا به خودش گرفته بود .
نمی دونم چرا ولی سعی کردم آرومش کنم

آروم بلندش کردم و تو بغلم چرخوندمش که خنده بلندی کرد ...


از دید خدمه بدبخت هم نوشتم فراموشش نکنین یه وقت🤣🤣🎀
ببخشید بچه ها خواب بودم دیر شد دیگه 🫶🏻🤣

اگه غلط املایی توش هس ببخشیند🤣❤️❤️
دیدگاه ها (۲۹)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۸ *رضا*خواستم آرش(مو فرفری حنایی)ر...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۷ مروارید فرار نکرد حتی گوشش رو بی...

《اسیر یک قرارداد》پارت ²ویو سومیاوسومیاو: یا خدا! سرم رو بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط