رویاست یا واقعیت
رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹²
و از اونجا میره.
دامیان ویو
اون سیلی....اون سیلی.....حرفاش.... منطقی بود.تمام مدت عقده های خانوادگیم و کمبودی که دارم و خواهم داشت رو سرش خالی میکردم. اینقدر قلدری براش کردم که دختری به این ارومی تبدیل شد به این هیولا؟
حتی کلاس اول هم با زدن مشت به من آروم بود اما از قیافش میشد فهمید این آنیا اون آنیا نیست. اون هم مشکلاتی داره؟ یا موضوع منم؟
ویو آنیا:
تمام مدت .... من با کسی که ذره ای حس نداره میخواستم دوست بشم؟
اون عوضی با من بازی میکنه؟ یعنی چی که هر روز برات قلدری میکنم ؟ اون نقش بازی کردن دیگه چی بود؟ یعنی چی این کارا ....
ولی نباید این حرفارو بهش میزدم. جلوی اون همه آدم.....من خوار و خفیفش کردم.
ولی پسر دوم خیلی آدم مزخرفیه. برام هم مهم نیست که باطن خوبی داره اصلا..
بکی میدوئه به سمت آنیا: وای آنیا این چه کاری بود..... چرا این کارو کردی
آنیا جوابی نمیده
چند لحظه مکث میکنه و میگه: الان کجاست حالش خوبه؟
بکی: خدای من دختر بعد اون سیلی و حرفا از حالش و صورتش جویا میشی! واقعا روانی هستی
آنیا: بکی جدی ام.
بکی: خب بعد اون کتابی که افتاد با سیلی تو رو زمین رو گرفت و به سمت دستشویی روانه شد....
انیا با سرعت به سمت دستشویی میدوئه
و منتظر میمونه تا دامیان بیاد بیرون
آنیا با یک چسب زخم منتظره.
دامیان میاد بیرون به نگاهی میکنه به آنیا و رد میشه آنیا مچ دست دامیان رو میگیره دامیان رو نزدیک خودش میاره و چسب زخم رو میزنه.
دامیان: خیلی دو رویی ..
آنیا: اون حرفام حقیقت بود . اون سیلی هم حقت بود ولی چون نمیخوام صورتت رو از دست بدی برات پانسمانش کردم.
دامیان: نمیتونم ازت تشکر کنم..
انیا : اصلا مهم نیست.
راستی من دیشب کاری کردم!؟فکر کنم کردم که تصمیم به قلدری گرفتی
دامیان به پایین پاش نگاه میکنه: نه کاری نکردی...
آنیا: پس قلدری هات برا چین؟
دامیان: فقط ..... هیچی مهم نیست
اگر بزاری من باید برم.
آنیا : اوهوم
و مچ دستش رو ول میکنه.
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹²
و از اونجا میره.
دامیان ویو
اون سیلی....اون سیلی.....حرفاش.... منطقی بود.تمام مدت عقده های خانوادگیم و کمبودی که دارم و خواهم داشت رو سرش خالی میکردم. اینقدر قلدری براش کردم که دختری به این ارومی تبدیل شد به این هیولا؟
حتی کلاس اول هم با زدن مشت به من آروم بود اما از قیافش میشد فهمید این آنیا اون آنیا نیست. اون هم مشکلاتی داره؟ یا موضوع منم؟
ویو آنیا:
تمام مدت .... من با کسی که ذره ای حس نداره میخواستم دوست بشم؟
اون عوضی با من بازی میکنه؟ یعنی چی که هر روز برات قلدری میکنم ؟ اون نقش بازی کردن دیگه چی بود؟ یعنی چی این کارا ....
ولی نباید این حرفارو بهش میزدم. جلوی اون همه آدم.....من خوار و خفیفش کردم.
ولی پسر دوم خیلی آدم مزخرفیه. برام هم مهم نیست که باطن خوبی داره اصلا..
بکی میدوئه به سمت آنیا: وای آنیا این چه کاری بود..... چرا این کارو کردی
آنیا جوابی نمیده
چند لحظه مکث میکنه و میگه: الان کجاست حالش خوبه؟
بکی: خدای من دختر بعد اون سیلی و حرفا از حالش و صورتش جویا میشی! واقعا روانی هستی
آنیا: بکی جدی ام.
بکی: خب بعد اون کتابی که افتاد با سیلی تو رو زمین رو گرفت و به سمت دستشویی روانه شد....
انیا با سرعت به سمت دستشویی میدوئه
و منتظر میمونه تا دامیان بیاد بیرون
آنیا با یک چسب زخم منتظره.
دامیان میاد بیرون به نگاهی میکنه به آنیا و رد میشه آنیا مچ دست دامیان رو میگیره دامیان رو نزدیک خودش میاره و چسب زخم رو میزنه.
دامیان: خیلی دو رویی ..
آنیا: اون حرفام حقیقت بود . اون سیلی هم حقت بود ولی چون نمیخوام صورتت رو از دست بدی برات پانسمانش کردم.
دامیان: نمیتونم ازت تشکر کنم..
انیا : اصلا مهم نیست.
راستی من دیشب کاری کردم!؟فکر کنم کردم که تصمیم به قلدری گرفتی
دامیان به پایین پاش نگاه میکنه: نه کاری نکردی...
آنیا: پس قلدری هات برا چین؟
دامیان: فقط ..... هیچی مهم نیست
اگر بزاری من باید برم.
آنیا : اوهوم
و مچ دستش رو ول میکنه.
- ۱.۷k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط