Part
Part ⁴¹
دوروک: پسره از دست رفت خدا بگم چیکارت کنه هاریکا بچه ی مردم رو نابود کردی
بعد از تموم شدن خواستگاری
اولجان: آقا عاکف نیازی نیست به من توضیح بدید به نباحت خانم توضیح بدید و راستشو بگید اگه بعداً از یکی دیگه بشنوه بیشتر عصبانی میشه
عاکف: باشه پسرم امشب بهش میگم
ساعت ۱۲شب
عاکف خواب میبینه که نباحت ولش کرده از خواب میپره
آشپزخونه
عاکف : چرا تا این وقت شب بیدار موندی ؟
نباحت: من خوابم نبرد تو چرا بیدار شدی رنگ و روت پریده
عاکف: خواب بد دیدم
نباحت: بیا بشین ، چه خوابی؟
عاکف : خواب دیدم تو منو ول کردی رفتی
نباحت:خدا نکنه خدا نیاره همچنین روزی رو
عاکف : نباحت میخوام یه چیزی بگم ولی عصبانی نشو
نباحت: الله الله چیه یعنی ؟
عاکف :اول قول بده که داد نمیزنی تا بهت بگم
نباحت: باشه قول حالا بگو
عاکف : من ..... من..... چیزه ...... من .... بهت
نباحت:ای بابا جون به لبم کردی بگو دیگه همش من من میکنی
عاکف چشاشو میبنده و سریع میگه : من بهت خیانت کردم ببخشید
نباحت میخنده عاکف تعجب میکنه
عاکف: شوخی نکردما
نباحت: میدونم همه چیزو میدونم خدیجه بهم گفت
عاکف: یعنی چی یعنی تو منو بخشیدی ؟
نباحت: البته که به همین راحتیا نبخشیدمت
عاکف : خب خدیجه خانم کی بهت گفت؟
نباحت: یادته چند وقت پیش که کم محلی میکردم باهات بد رفتاری میکردم اون موقع
عاکف: آها ، ولی اون به من قول داد به تو نگه
نباحت: بهم گفت که بهت قول داده اما نمی تونست دروغ بگه و توی چشمام نگاه کنه ،بر عکس تو که ۲۰ سال به من نگفتی
عاکف: عصبانی نشو الان که گفتم ، به بچه ها هم گفتی؟
نباحت:نه
عاکف: فردا بهشون بگیم ؟
نباحت: باشه
اولجان: بابا تو یکاری بکن مامانمو راضی کن بریم خواستگاری واندرفولم ، اونو راضی کردم فقط مامان مونده شما نمیخواید نوه هاتونو ببینید🥺؟
اورهان: بچه های ایبیکه هستن نمیخواد به فکر نوه برای ما باشی
اولجان: ععععع(داد میزنه) بسه همه رفتن خواستگاری پس فردا ازدواج میکنن فقط من موندم چرا با احساساتم بازی میکنید بسه اگه امشب نرید برام خواستگاری خودم تنها میرم
شنگول: بشین(داد می زنه) بی تربیت
و اولجان با صدای داد مامانش افتاد
دوروک: پسره از دست رفت خدا بگم چیکارت کنه هاریکا بچه ی مردم رو نابود کردی
بعد از تموم شدن خواستگاری
اولجان: آقا عاکف نیازی نیست به من توضیح بدید به نباحت خانم توضیح بدید و راستشو بگید اگه بعداً از یکی دیگه بشنوه بیشتر عصبانی میشه
عاکف: باشه پسرم امشب بهش میگم
ساعت ۱۲شب
عاکف خواب میبینه که نباحت ولش کرده از خواب میپره
آشپزخونه
عاکف : چرا تا این وقت شب بیدار موندی ؟
نباحت: من خوابم نبرد تو چرا بیدار شدی رنگ و روت پریده
عاکف: خواب بد دیدم
نباحت: بیا بشین ، چه خوابی؟
عاکف : خواب دیدم تو منو ول کردی رفتی
نباحت:خدا نکنه خدا نیاره همچنین روزی رو
عاکف : نباحت میخوام یه چیزی بگم ولی عصبانی نشو
نباحت: الله الله چیه یعنی ؟
عاکف :اول قول بده که داد نمیزنی تا بهت بگم
نباحت: باشه قول حالا بگو
عاکف : من ..... من..... چیزه ...... من .... بهت
نباحت:ای بابا جون به لبم کردی بگو دیگه همش من من میکنی
عاکف چشاشو میبنده و سریع میگه : من بهت خیانت کردم ببخشید
نباحت میخنده عاکف تعجب میکنه
عاکف: شوخی نکردما
نباحت: میدونم همه چیزو میدونم خدیجه بهم گفت
عاکف: یعنی چی یعنی تو منو بخشیدی ؟
نباحت: البته که به همین راحتیا نبخشیدمت
عاکف : خب خدیجه خانم کی بهت گفت؟
نباحت: یادته چند وقت پیش که کم محلی میکردم باهات بد رفتاری میکردم اون موقع
عاکف: آها ، ولی اون به من قول داد به تو نگه
نباحت: بهم گفت که بهت قول داده اما نمی تونست دروغ بگه و توی چشمام نگاه کنه ،بر عکس تو که ۲۰ سال به من نگفتی
عاکف: عصبانی نشو الان که گفتم ، به بچه ها هم گفتی؟
نباحت:نه
عاکف: فردا بهشون بگیم ؟
نباحت: باشه
اولجان: بابا تو یکاری بکن مامانمو راضی کن بریم خواستگاری واندرفولم ، اونو راضی کردم فقط مامان مونده شما نمیخواید نوه هاتونو ببینید🥺؟
اورهان: بچه های ایبیکه هستن نمیخواد به فکر نوه برای ما باشی
اولجان: ععععع(داد میزنه) بسه همه رفتن خواستگاری پس فردا ازدواج میکنن فقط من موندم چرا با احساساتم بازی میکنید بسه اگه امشب نرید برام خواستگاری خودم تنها میرم
شنگول: بشین(داد می زنه) بی تربیت
و اولجان با صدای داد مامانش افتاد
- ۳.۷k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط