Part
#Part_10
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من...
_پدر لطفا. برادرامو سرزنش نکنید...اونها درگیر مسائل دیگه ی هستن...
_وقتی اجازه صحبت ندادم حق نداری صحبت کنی لونا!
مکث کرد و بعد سریع گفت...
_اجازه رفتن تورو نمیدم...خطرناکه...
_چرا پدر...منطقی باش...اگه قرار به مرگ باشه بهتره من باشم نه برادرام...اونها هر کدوم مسئول بخش هایی هستن...
پدر عصبی بود...با حرفای من بدتر اخماش توهم گره خورد... جیسون، مارک و دریو، برادرام و دو خواهرم ماریا و اناستازیا...هر پنج تاشون ساکت به مکالمه ی ما گوش میدادن...
جیسون، بزرگ ترین برادرم ، بانگرانی حرفای پدرو تایید کرد...
_ما مسئولیتهای سنگینی داریم ولی تو دختر کوچیکی، نمیتونیم اجازه بدیم به خطر بیفتی...
_اخه جیسون از کجا معلوم بخوان منو بکشن...مگه دنبال دشمنی بیشتری هستن!
مارک هم با حالت متفکر رو کرد بهم...
_این تصمیم جدیه، واقعاً فکرش رو کردی؟
_اره با مرگ من هیچ اتفاقی برای سرزمین نمیافته...
دریو هم سرشو پایین انداخته بود...
_چرا این حرفو میزنی اگه یه چیزی بشه کل این قصر برای همیشه تو غمو و ناراحتی فرو میره تو عزیز ترین شخص ما هستی...
بقیه حرفشو قورت داد...
_فقط چون عزیزترینم؟! یا مسئله چیز دیگه ایه!
پدر_ساکت باش لونا... کافیه...
_اما پدر...
_اما نداره...تو نمیری!
_چرا بهم اعتماد نداری پدر!
_برگرد اتاقت ...
با حرص از جام بلند شدم راهی اتاقم شدم...با عصبانیت درو باز کردم رفتم داخل محکم کوبیدم...یورا با نگرانی اومد داخل...
_اروم باش عزیزم...
_رفتاراش واقعا غیر منطقیه...
_همش از روی دوست داشتنه...پدرت نمیخواد حتی یک لحظه هم فکر کنه دختر عزیزش کشته شده...!
_نه یورا دوست داشتن نیست اون بهم اعتماد نداره ...
بعد یکم مکث گفتم..
_چرا خواهر هام ساکت بودن!؟ اونا چرا برای خودشون حقی نمیخواستن!این بی عدالتیه
_اونها ازدواج کردن و اگه بخوان هم همسراشون اجازه رفتن بهشون نمیدن...
_خیلی مرد سالاریه یورا...این واقعا عدالت نیست...
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من...
_پدر لطفا. برادرامو سرزنش نکنید...اونها درگیر مسائل دیگه ی هستن...
_وقتی اجازه صحبت ندادم حق نداری صحبت کنی لونا!
مکث کرد و بعد سریع گفت...
_اجازه رفتن تورو نمیدم...خطرناکه...
_چرا پدر...منطقی باش...اگه قرار به مرگ باشه بهتره من باشم نه برادرام...اونها هر کدوم مسئول بخش هایی هستن...
پدر عصبی بود...با حرفای من بدتر اخماش توهم گره خورد... جیسون، مارک و دریو، برادرام و دو خواهرم ماریا و اناستازیا...هر پنج تاشون ساکت به مکالمه ی ما گوش میدادن...
جیسون، بزرگ ترین برادرم ، بانگرانی حرفای پدرو تایید کرد...
_ما مسئولیتهای سنگینی داریم ولی تو دختر کوچیکی، نمیتونیم اجازه بدیم به خطر بیفتی...
_اخه جیسون از کجا معلوم بخوان منو بکشن...مگه دنبال دشمنی بیشتری هستن!
مارک هم با حالت متفکر رو کرد بهم...
_این تصمیم جدیه، واقعاً فکرش رو کردی؟
_اره با مرگ من هیچ اتفاقی برای سرزمین نمیافته...
دریو هم سرشو پایین انداخته بود...
_چرا این حرفو میزنی اگه یه چیزی بشه کل این قصر برای همیشه تو غمو و ناراحتی فرو میره تو عزیز ترین شخص ما هستی...
بقیه حرفشو قورت داد...
_فقط چون عزیزترینم؟! یا مسئله چیز دیگه ایه!
پدر_ساکت باش لونا... کافیه...
_اما پدر...
_اما نداره...تو نمیری!
_چرا بهم اعتماد نداری پدر!
_برگرد اتاقت ...
با حرص از جام بلند شدم راهی اتاقم شدم...با عصبانیت درو باز کردم رفتم داخل محکم کوبیدم...یورا با نگرانی اومد داخل...
_اروم باش عزیزم...
_رفتاراش واقعا غیر منطقیه...
_همش از روی دوست داشتنه...پدرت نمیخواد حتی یک لحظه هم فکر کنه دختر عزیزش کشته شده...!
_نه یورا دوست داشتن نیست اون بهم اعتماد نداره ...
بعد یکم مکث گفتم..
_چرا خواهر هام ساکت بودن!؟ اونا چرا برای خودشون حقی نمیخواستن!این بی عدالتیه
_اونها ازدواج کردن و اگه بخوان هم همسراشون اجازه رفتن بهشون نمیدن...
_خیلی مرد سالاریه یورا...این واقعا عدالت نیست...
- ۳.۴k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط