Psychic lover54🖤➿
Psychic lover54🖤➿
“پسر لـ..ب هاش رو روی لـ..ب های پنبه ای
دختر گذاشت.این حد از آرامش برای یک
بو..سه زیادی خوب بود.دختر دست های
ظریفش رو دور گر..دن پسر انداخت.همراهی
دختر،پسر رو تا مرز جنون میبرد.پسر د.ستش
رو دور کـ..مر بار.یک د.ختر حلقه کرد.سعی
تلاش دختر برای اینکه بخواد هم قد پسر
بشه زیادی شیرین بود چون پسر هم کنی
خم شده بود.ولی به طور ناگهان آسمون آبی
رنگ تیره و تیره تر شد.هوا شروع کرد به سرد
شدن و شروع کرد به رعد و برق زدن.
اون دوتا با ترس از هم جدا شدن.دست خودشون نبود اما نیرویی اون دوتا از هم جدا کرد.”
سونا خوابش رو به پایان رسوند و بیدار شد
سونا:لعنتی همش خواب میبینم.ولی خوش بحالشون.البته با این خوابم از هم جدا شدن.
ساعت حدود
۱۰شب بود.یعنی بیشتر از ۱۲ساعت خوابیده
بود.بهش چسبیده مثل اینکه.
از تخت بلند شد و کار های هروزش رو
انجام داد.اون باید هر روز یک وعده غذا میخورد و حتی اگه تشنش میشد نمیتونست
آب بخوره.
(صدای در)
سونا:بیا تو
یونجون:سلام
سونا:سلام
یونجون:چه خبرا.
سونا:هیچی…نبودی چند روز
یونجون:هیی وقت نشد.تو اون در مخفی رو
پیدا کردی؟
سونا:فک کنم
یونجون:واقعا؟کجاست؟
سونا:تو اتـ…تو یکی از راهرو ها
یونجون:کدوم راهرو؟
سونا:چشمی بلدم.
یونجون:عااا…خوب چیزی لازم نداری
سونا:غذا….فقط روزی یک وعدست.
یونجون:متاسفانه من و فلیکس نقشی نداریم
سونا:اها…راستی فامیلی فلیکس چیه؟
یونجون:پارک
سونا:پارک؟مطمئنی پارکه؟
یونجون:اره
سونا:اصن به اسمش نمیخوره…
یونجون:مگه فامیلی تو به اسمت میخوره؟
سونا:مین سونا…اره میخوره به این قشنگی
یونجون:بله بله کاملا.
سونا:خوب مستر…شما حق بیرون رفتن
داری؟
یونجون:اره خوب،نکنه تو هم میخوای بیای
سونا:خودم میتونم برم که،ولی نمیتونم اجازه نمیدن.میگم میتونی یک تلفن بهم بدی؟
یونجون:عااا اجازه ندارم
سونا:کسی نمیفهمه
یونجون:من نمیدونم…
سونا:لطفا میخوام به داداشم زنگ بزنم
یونجون:قول میدی فقط داداشت؟
سونا:اره اره
یونجون گوشیش رو داد به سونا.
سونا بدون لحظه ای صبر شماره ی داداشش رو گرفت و زنگ زد به شوگا که بعد چند بوق
جواب داد
شوگا:الو
سونا:الو…اوپا
شوگا:سونا….تو کجاییی
سونا:اوپا من،
شوگا:میدونم کجایی…اذیتت نمیکنن؟
سونا:فعلا نه…اوپا لطفا کمکم کن
یونجون:سونا زود باش
سونا:اوپا لطفا سری.یکی هست اسمش
جونگکوکه…
شوگا:میشناسم،جئون جونگکوک.هر..زش بهم گفت.
سونا:اون میتونه کمک کنه
یونجون:سونا بده من بسه دیگه میفهمن.
سونا:اوپا خداحافظ
شوگا:خداحافظ
سونا:ممنونم یونجون…واقعا ممنون
یونجون:خوب من برم.
سونا:اوکی برو خداحافظ
یونجون:بای
“پسر لـ..ب هاش رو روی لـ..ب های پنبه ای
دختر گذاشت.این حد از آرامش برای یک
بو..سه زیادی خوب بود.دختر دست های
ظریفش رو دور گر..دن پسر انداخت.همراهی
دختر،پسر رو تا مرز جنون میبرد.پسر د.ستش
رو دور کـ..مر بار.یک د.ختر حلقه کرد.سعی
تلاش دختر برای اینکه بخواد هم قد پسر
بشه زیادی شیرین بود چون پسر هم کنی
خم شده بود.ولی به طور ناگهان آسمون آبی
رنگ تیره و تیره تر شد.هوا شروع کرد به سرد
شدن و شروع کرد به رعد و برق زدن.
اون دوتا با ترس از هم جدا شدن.دست خودشون نبود اما نیرویی اون دوتا از هم جدا کرد.”
سونا خوابش رو به پایان رسوند و بیدار شد
سونا:لعنتی همش خواب میبینم.ولی خوش بحالشون.البته با این خوابم از هم جدا شدن.
ساعت حدود
۱۰شب بود.یعنی بیشتر از ۱۲ساعت خوابیده
بود.بهش چسبیده مثل اینکه.
از تخت بلند شد و کار های هروزش رو
انجام داد.اون باید هر روز یک وعده غذا میخورد و حتی اگه تشنش میشد نمیتونست
آب بخوره.
(صدای در)
سونا:بیا تو
یونجون:سلام
سونا:سلام
یونجون:چه خبرا.
سونا:هیچی…نبودی چند روز
یونجون:هیی وقت نشد.تو اون در مخفی رو
پیدا کردی؟
سونا:فک کنم
یونجون:واقعا؟کجاست؟
سونا:تو اتـ…تو یکی از راهرو ها
یونجون:کدوم راهرو؟
سونا:چشمی بلدم.
یونجون:عااا…خوب چیزی لازم نداری
سونا:غذا….فقط روزی یک وعدست.
یونجون:متاسفانه من و فلیکس نقشی نداریم
سونا:اها…راستی فامیلی فلیکس چیه؟
یونجون:پارک
سونا:پارک؟مطمئنی پارکه؟
یونجون:اره
سونا:اصن به اسمش نمیخوره…
یونجون:مگه فامیلی تو به اسمت میخوره؟
سونا:مین سونا…اره میخوره به این قشنگی
یونجون:بله بله کاملا.
سونا:خوب مستر…شما حق بیرون رفتن
داری؟
یونجون:اره خوب،نکنه تو هم میخوای بیای
سونا:خودم میتونم برم که،ولی نمیتونم اجازه نمیدن.میگم میتونی یک تلفن بهم بدی؟
یونجون:عااا اجازه ندارم
سونا:کسی نمیفهمه
یونجون:من نمیدونم…
سونا:لطفا میخوام به داداشم زنگ بزنم
یونجون:قول میدی فقط داداشت؟
سونا:اره اره
یونجون گوشیش رو داد به سونا.
سونا بدون لحظه ای صبر شماره ی داداشش رو گرفت و زنگ زد به شوگا که بعد چند بوق
جواب داد
شوگا:الو
سونا:الو…اوپا
شوگا:سونا….تو کجاییی
سونا:اوپا من،
شوگا:میدونم کجایی…اذیتت نمیکنن؟
سونا:فعلا نه…اوپا لطفا کمکم کن
یونجون:سونا زود باش
سونا:اوپا لطفا سری.یکی هست اسمش
جونگکوکه…
شوگا:میشناسم،جئون جونگکوک.هر..زش بهم گفت.
سونا:اون میتونه کمک کنه
یونجون:سونا بده من بسه دیگه میفهمن.
سونا:اوپا خداحافظ
شوگا:خداحافظ
سونا:ممنونم یونجون…واقعا ممنون
یونجون:خوب من برم.
سونا:اوکی برو خداحافظ
یونجون:بای
- ۱۷.۹k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط