رمان ترگل و کیان

رمان ترگل و کیان
قسمت 8:
#kosarjooon

به لبخندی اکتفا کردم و توی دلم به خانوم کیانی که اسمش شهلا خانوم بود ناسزا گفتم به خاطر اینکه این حرفا رو توی جمع زد . از فردا روم نمیشه توی دانشگاه راه برم ، لابد این کیان برام دست میگیره .

بعد از شام که دورباره هم جمع شدیم کیان نزدیکای من نشست و گفت : خب ترگل خانوم چه خبر ؟ دیگه دلت نمیگیره ؟ راستی یادت باشه جریان اون برادرت رو هم به من بگی.

کمی عصبی شدم ولی خیلی جدی گفتم : اولا اون پسر خاله ی منه دوما لزومی نمیبینم در موردش به شما توضیح بدم .

سوما اگه دلم بگیره حتما میام سراغ شما تا با ترن هواییتون بازش کنید . چهارما.......

کیان پرید وسط حرفم و گفت : کجا میری صبر کن ، میخوای تا صبح واسه من اولا دوما کنی ؟ بیخیال نمیخواد از خودت چیزی بگی پشیمون شدم.

لحظاتی به سکوت گذشت که دوباره کیان گفت : ترگل میشه شماره موبایلتو داشته باشم ؟

اخم کردمو گفتم : واسه چی؟

قیافه مسخره ای به خودش گرفت و گفت : اخم نکن تو رو خدا ترس برم میداره . خب آیکیو ما الان همکلاس که هستیم هیچی دوست خونوادگی هم هستیم دیگه ، شاید یه کار مهمی پیش بیاد.

به ناچار شماره ام بهش دادم و گفتم : خواهشا جز در موارد ضروری به من زنگ نزن چون حال و حوصله مسخره بازی ندارم.

_حالا چرا میزنی ؟

_فعلا که نزدم ولی اگه لازم باشه حتما این کارو میکنم.

_خدا به دادم برسه.

اون شب آقای کیانی یا در واقع علی آقا از پدرم قول گرفت که ما هم پنجشنبه همون هفته به خونه اونها بریم . شب که رفتند و همه چیز جمع و جور شد به اتاقم رفتم که بخوابم اما نمیدونم چرا قیافه کیان از جلوی چشمم نمیرفت . توی دلم گفتم

مرده شور اون قیافه خوشگلتو ببره که نمیذاری زندگی کنم

همین موقع موبایلم زنگ خورد . _ الو؟

_سلام . خواب بودی ؟

_شما؟

_کیان هستم ترگل جان

با تعجب و عصبانیت گفتم : گوشهای من اشتباه شنید یا شما گفتید ترگل جان ؟

_خدایی نکرده به گوشهات شک نکن من گفتم ترگل جان ، ترگل جان.

صداش پر از شر و شیطنت بود . منم حالت دفاعی به خودم گرفتم و گفتم : ببخشید آقای کیانی من احترام زیادی براتون قائل هستم ولی لطف کنید تورتون رو جای دیگه ای پهن کنید . خداحافظ.

بدون هیچ حرف دیگه ای تلفن رو قطع کردم . دراز کشیده بودم و توی دریای افکار و رویاهام غرق شده بودم . کیان جذابیتی داشت که نمیشد ازش گذشت . از این فکر به خودم لرزیدم . به خودم نهیب زدم که

دیوونه نکنه عاشقش شدی « نه من عاشقش نشدم » تو گفتی منم باور کردم ، اگه عاشقش نشدی پس چرا همش تو فکرشی؟ چرا دیگه نمیتونی خیره تو چشماش نگاه کنی

اه اعصابم و خورد کردی بگر بخواب دیگه



و خوابیدم اما به سختی . صبح با صدای ترانه از خواب بیدار شدم . چشمامو که باز کردم ترانه با لبخند گفت : پاشو تنبل خانوم باید حاظر شیم بریم خونه عمه خانوم.

با بی حالی گفتم : باز چی میخواد این عمه خانوم ؟

_عمه خانوم چیزی نمیخواد فقط دعوت کرده تا همه دور هم باشیم . حالا پاشو مسخره بازی درنیار بچه جون.

خلاصه رفتیم خونه عمه خانوم که بزرگ فامیل پدری بود . همه عموها و عمه ها اونجا بودن . میلاد پسر عمو مهدی با دیدن من زد روی بینیم و گفت : شنیدم بچه پر رو دانشگاه میره.

ابروهامو بالا انداختم و گفتم : فراموش نکن من خوشگل پر رو هستم .

وقتی اینو گفتم اخمی کرد و بعد با حالت خاصی گفت : اینو هیچ وقت فراموش نمیکنم.

اون روز شاید بدترین روز زندگی من و بقیه بچه ها بود . عمه خانوم دستور میداد و ما باید اجرا میکردیم . جلوش جرئت نفس کشیدن نداشتیم . ارغوان دختر عمه مینا آروم توی گوشم گفت : من امروز کارم به تیمارستان میکشه .

منم آروم گفتم : به خدا توی خونه خودمون دست به سیاه و سفید نمیزنم اون وقت وقتی میام اینجا عمه خانوم یه کاری میکنه که من جبران کنم اونم حسابی . مدام میگه ترگل برو چایی بیار ، ترگل میوه بیار . ترگل برو بمیر ، ترگل زنده شو.

ارغوان آروم و ریز میخندید و گفت : خدا خفه ات نکنه ترگل با اون زبونت.

_مگه دروغ میگم ؟ اصلا اون که اخلاقش اینطوریه بیجا میکنه مهمون دعوت میکنه.

همینطور که داشتیم حرف میزدیم یه نفر محکم زد پس سرم . پسر عمو رضا بود یعنی محسن . بچه پر رو بود دیگه . اخم

کردم و گفتم : دیوونه مگه آزار داری ؟

لبخندی زد و گفت : اینو زدم که یاد بگیری دفعه دیگه غیبت عمه خانوم رو نکنی . مگه تو نمیدونی همه ی زندگیه من عمه خانومه ؟

اخم کردم و گفتم : محسن خواهشا زر نزن هرکی ندونه من که میدونم تو سایه اش رو با تیر که هیچ با تانک میزنی پس لطف کن واسه من زر نریز.

خندید و گفت : میدونید مشکل شما دخترا چیه ؟ مشکلتون اینه که اساسا زیر کار د
ر رویید . حالا هم که یه نفر پیدا شده یکم ازتون کار بکشه تبدیل میشه به یه آدم ناجنس و بد اخلاق.

ارغوان در جوابش گفت : حرف الکی
دیدگاه ها (۱۷)

دوستان یه مدت نبودم شرمنده ازین به بعد دوقسمت رو باهم میزارم...

رمان ترگل و کیانقسمت١١و١2#kosarjooonصبح با چشمهای پف کرده سر...

رمان ترگل و کیانقـسـمـتـ7#kosarjooonدرد نکنه حالا من شبیه ای...

رمان ترگل و کیانقسمت6#kosarjooonخونواده هامون بکشه . میفهمی ...

پارت۴

ستاره دنباله دار پارت:۳۲

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

سناریو

🚫 صحنه هایی داره ک ممکنه بعضی ها دوست نداشته باشن پس اگه دوس...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت سیزدهم: طوفانِ برخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط