بانوی رویاهای من

بانوی رویاهای من
 
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم
 
الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم
 
بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم
 
بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
دیدگاه ها (۶)

درد است به جانم چه کنم نیست طبیبیپنهان شده در خنده ی من بغض ...

ای که از چشم من احساس مرا می خوانیاحتیاجی به سخن نیست ،خودت ...

تو می‌مانینمی‌میرد دلی کز عشق می‌گویدو دستانی که در قلبی، نه...

مثل موسیقی آرامی که خوابت می کندعشق می ٱید به آسانی خرابت می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط