گفتند عاشق نشو

گفتند عاشق نشو
اما میان این دلتنگی
خدایی نبود که پرستش کنم
چشمانت را
 همیشه
تا خط موازی لبهایت
 می بوسم
و لی
 تو بگو
 مگر می شود خدا را بوسید
با او قهر کرد
و به انتظار آمدنش عاشقی نکرد
شاید دیوانه شده ام
این روزها
با قابهای خالی هم حرف میزنم
وگونه هایم را
 با پرستش نگاهت خیس میکنم
باید امشب
 قرصهایم را بخورم
دیگر گلها هم خسته اند
از خوردن قرصهایی
که هرشب با تب انتظارت
به آنها می بخشم
تو را یادم رفته
با عطری که هر روز
به پیراهنت میزدی
و در کشاکش رفتنت
لبخندهایم هر روز
 کوچک و کوچکتر می شدند
مرا ببوس
حتی در خیالم
روزگار این روزها
 سخت می گذرد برمن ....
دیدگاه ها (۳)

ﺑﻌﻀﯽ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖﻧﺒﺎﯾﺪ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﮐﺴﯽﻧﺒﺎﯾﺪ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺯﺧﻤ...

به جای شالِ بر دوشت، برایت شعر میبـافموجودت گرم میگیرد، از ا...

اگر میخواهی از بانویت عکس بگیرینگو لبخند بزن...بگو"دوستت دار...

اهل پرواز اگر باشی همین بالهای شکسته ی من هم تو را تا آسمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط