عشق شیرین

#عشق شیرین

#پارت6

#ویوهیونجین

با چیزی که دیدم انگار روح از بدنم جدا شد

_فلیکس؟( با تعجب)

فلیکس با حالت مست داشت بهم نگاه میکرد که اون دختره دست فلیکس رو گرفت ولب زد

دختر: اون دوست پسر منه چیکارش داری

با حرفی که زد با عصبانیت غریدم

_خفه شو هرزه ی عوضی

دست فلیکس رو محکم گرفتم واز بار بردمش بیرون

+ولم کن

+مگه نمیفهمی عوضی گفتم ولم کن

دستشو ول کردم وروبه روش وایسادم وبا عصبانیت بهش نگاه کردم

_اینجا چیکار میکنی

+به تو مربوط نیست

_گفتم اینجا چه غلطی میکنی( با داد)

وقتی داد زدم فلیکس با عصبانیت وصدای بلند لب زد

+سر من داد نزن

_پس تا اون روی منو بالا نیووردی بگو چرا اینجایی

+ببینم نکنه باید از تو اجازه بگیرم که برم بیرون ها

_آره باید از من اجازه بگیری

+هه....تو فکر کردی منم مثل اون بچها اذت میترسم که اینطوری تهدیدم میکنی؟

_پس هنوز منو نشناختی که اینطوری بل بل زبونی میکنی

+علاقه ای به شناختن عوضی مثل تو ندارم

_ولی من دارم

رفتم جلو ودستشو گفتم وانداختمش تو ماشین ودر رو قفل کردم خودمم نشستم پشت فرمون وپامو روی گاز فشار دادم با سرعت خیلی بالایی از ماشین هاعبور میکردم فلیکس که ترسیده بود لب زد

+داری منو کجا میبری (با ترس)

+جواب منو بده.......منو کجا میبری

_خفه شو تا همینجا به فاک/ت ندادم

با چیزی که گفتم فلیکس وحشت زده اب دهنش رو قورت دادم، از ترس بغض کرده بود وهیچی نگفت

بعد چند مین رسیدیم در عمارت خودم نه اون عمارتی که قبلا فلیکس رو بردم توش این عمارت خودمه که نزدیک یه جنگل بود در ماسین رو باز کردم و فلیکس رو از ماشین اوردم پایین وگذاشتمش روی شونم وبردم داخل عمارت

فلیکس با مشت های کوچرکش یه کمرم ضربه میزد ولی من اصلا حسشون هم نمیکردم وقتی رفتم تو عمارت از پله ها رفتم بالا ودر اتاق رو باز کردم و فلیکس رو پرت کردم روی تخت چنتا از دکمه های اول پیر هن سفیدم رو باز کردم وبه سمت تخت رفتم فلیکس با ترس میرفت عقب ولب زد

+چ...چیکار میکنی

_فقط میخوام بهت بفهمونم هرچی که به تو مربوطه به منم هست

وقتی به تخت رسیدم زانو هامو روی تخت گذاشتم ورفتم جلو تر فلیکس انقدر ترسیده بود که اشک توی چشماش جمع شد ومیرفت عقب تا به تاج تخت برخور کرد ودیگه نتونست تکون بخوره سرمو بهش نزدیک کردم و.......


^_^☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆^_^
دیدگاه ها (۰)

#عشق شیرین #پارت7#ویوفلیکسسرشو بهم نزدیک کرد و به Labamخیره ...

☘️🫧.......

#عشق شیرین #پارت5#ویوفلیکس بعد چند مین رسیدیم در یه عمارت خی...

دقیقا داره من رو توصیف می‌کنه ...

مافیایه عشق P:10هیونجین باورم نمیشه که با یک لیوان که حتی نص...

عشق فراموش نشدنی (پارت ۹)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط