"پارت_چهارم"
"پارت_چهارم"
پاپ نگاهی به چشمانِ لرزانِ لایلا انداخت و سپس نگاهش را به چشمانِ سرزنده، نافذ و بیباکِ آلستور دوخت. سکوتی کوتاه برقرار شد، گویی پاپ در حال سنجیدنِ وزنِ این دو جان بود. در نهایت، آهی سبک و بیتفاوت کشید و گفت
«بسیار خوب... تو به جای فرزندت، در آتش خواهی سوخت.»
صدای پاپ، همچون تازیانهای بر ستونهای سنگی و دیوارهای بلند کلیسا فرود آمد؛ طنینِ حکم او نه تنها در تالار، بلکه مستقیماً در اعماقِ قلبِ آلستور فرو رفت. در آن لحظه، آن لبخندِ پاک و معصوم، گویی با برخوردِ کلماتِ پاپ، ذوب شد و از میان رفت.
در میانهی آن سکوتِ مرگبار، خاطراتی مانند سایههایی سیاه از میان ذهنش گذشتند؛ یادِ بارها که مادرش با نگرانیِ پنهان، او را از سخن گفتن از ستارهها منع کرده بود. اما روحِ کنجکاو و تشنهی او، هرگز نمیتوانست در برابرِ وسوسهی کشفِ ناشناختهها تسلیم شود. هر کودک دیگری در جای او بود، شاید از شدتِ هراس به آغوش مادر پناه میبرد، اما آلستور... او متفاوت بود.
او یادِ کلامِ مادرش افتاد؛ کلامی که در سختترین روزها، همچون عصایی برای او بود: *«آلستور، همیشه لبخند بزن... حتی وقتی دنیا در برابرتو میخندد، تو لبخند بزن.»*
و آلستور، کرد. او دوباره لبخند زد؛ اما این بار، لبخندی بود پوچ، توخالی و عاری از هرگونه احساس. لبخندی که گویی ماسکی بود بر چهرهای که از درون در حال فروپاشی بود. خواهرانِ پاپ، با خشونتِ مذهبی، لایلا را از او جدا کردند. آلستور، در میانهی آن آشوب، گیج و سرگردان مانده بود؛ او نمیدانست دستها را به کجا ببرد یا چگونه این کابوس را متوقف کند. لایلا، در میانهی آن کشمکش، با آخرین توانِ باقیمانده، دستش را به سوی پسرش دراز کرد، گویی میخواست آخرین ذرهی گرمای خود را به او برساند.
آلستور تلاش کرد، خواست که دستِ لرزانِ مادرش را بگیرد، اما زمان، بیرحمتر از آن بود که اجازه دهد. دیگر خبری از فریادهای مادر برای نجاتِ فرزندش نبود؛ او رفته بود... و با خود، تمامِ رنگهای دنیای آلستور را نیز برد.
_______*______*______*____
#از_جنس_ستاره_ها
#پارت_چهارم
______*_______*_____*____
شرط پارت بعد:
10 تا لایک
3 تا کامنت
دو تا فالو اضافه بشه به پیچ زیر
@luceifer
پاپ نگاهی به چشمانِ لرزانِ لایلا انداخت و سپس نگاهش را به چشمانِ سرزنده، نافذ و بیباکِ آلستور دوخت. سکوتی کوتاه برقرار شد، گویی پاپ در حال سنجیدنِ وزنِ این دو جان بود. در نهایت، آهی سبک و بیتفاوت کشید و گفت
«بسیار خوب... تو به جای فرزندت، در آتش خواهی سوخت.»
صدای پاپ، همچون تازیانهای بر ستونهای سنگی و دیوارهای بلند کلیسا فرود آمد؛ طنینِ حکم او نه تنها در تالار، بلکه مستقیماً در اعماقِ قلبِ آلستور فرو رفت. در آن لحظه، آن لبخندِ پاک و معصوم، گویی با برخوردِ کلماتِ پاپ، ذوب شد و از میان رفت.
در میانهی آن سکوتِ مرگبار، خاطراتی مانند سایههایی سیاه از میان ذهنش گذشتند؛ یادِ بارها که مادرش با نگرانیِ پنهان، او را از سخن گفتن از ستارهها منع کرده بود. اما روحِ کنجکاو و تشنهی او، هرگز نمیتوانست در برابرِ وسوسهی کشفِ ناشناختهها تسلیم شود. هر کودک دیگری در جای او بود، شاید از شدتِ هراس به آغوش مادر پناه میبرد، اما آلستور... او متفاوت بود.
او یادِ کلامِ مادرش افتاد؛ کلامی که در سختترین روزها، همچون عصایی برای او بود: *«آلستور، همیشه لبخند بزن... حتی وقتی دنیا در برابرتو میخندد، تو لبخند بزن.»*
و آلستور، کرد. او دوباره لبخند زد؛ اما این بار، لبخندی بود پوچ، توخالی و عاری از هرگونه احساس. لبخندی که گویی ماسکی بود بر چهرهای که از درون در حال فروپاشی بود. خواهرانِ پاپ، با خشونتِ مذهبی، لایلا را از او جدا کردند. آلستور، در میانهی آن آشوب، گیج و سرگردان مانده بود؛ او نمیدانست دستها را به کجا ببرد یا چگونه این کابوس را متوقف کند. لایلا، در میانهی آن کشمکش، با آخرین توانِ باقیمانده، دستش را به سوی پسرش دراز کرد، گویی میخواست آخرین ذرهی گرمای خود را به او برساند.
آلستور تلاش کرد، خواست که دستِ لرزانِ مادرش را بگیرد، اما زمان، بیرحمتر از آن بود که اجازه دهد. دیگر خبری از فریادهای مادر برای نجاتِ فرزندش نبود؛ او رفته بود... و با خود، تمامِ رنگهای دنیای آلستور را نیز برد.
_______*______*______*____
#از_جنس_ستاره_ها
#پارت_چهارم
______*_______*_____*____
شرط پارت بعد:
10 تا لایک
3 تا کامنت
دو تا فالو اضافه بشه به پیچ زیر
@luceifer
- ۱۱۸
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط