چشم کردند حسودان قمرم را، چه کنم؟

چشم کردند حسودان قمرم را، چه کنم؟

این بلایی که غم آورده سرم را، چه کنم؟

تا شکستی همه جایِ تن ِ من تیر کشید

تو بگو پشت و پناهم کمرم را چه کنم؟

نیمه ی جانِ من از داغ پسر رفت ز دست

نیمه جانیست و این مختصرم را چه کنم؟

از خدا بی خبران تیر به مشکت زده اند

عطش اصغر خونین جگرم را چه کنم؟

من چگونه بدنت را ببرم تا خیمه؟

خنده و هلهله ی دور و برم را چه کنم؟

بعدِ تو فاتحه ی چادر و معجر خوانده ست

همه رفتند و تو رفتی و حرم را چه کنم؟
دیدگاه ها (۱)

گدای او شدن ' زشتی ندارد حساب او سرانگشتی ندارد ...

تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست؟در جوابم اینچنین گفت و گریستلیل...

دو دســت بــــریده اش کــــافیست . . .بــــرای گــــــرفتن د...

مِثْلِ عبّٰاسْ کَسْی هَسْت دِلٰاوَرْ بٰاشَدْ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط