گاهی تلخی یک نگاه حکایت از

گاهی تلخی یک نگاه حکایت از
حرفهای ناگفته ای است
که سالهای مدید در دل دارد
و کسی راز این درد را نمی داند
دیدگاه ها (۸۰)

جانم فدای زلف ِ تو آندم کهپُرسَمَتکاین چیست،موی بافته؟گویی ک...

‏پرندگانم را آزاد کردم زیرا فهمیدم «نداشتن »تنها راهِ از دست...

بر لبانم نامی برای تمام فصل‌ها باش...#محمود_درويش

#تکست_ناب

#sigma_T4 "آنها که درد را نچشیده‌اند، هرگز آرامش حقیقی را در...

«۳۶. تلخی‌ها را زیرسایهٔ امید بگذار» تلخی‌ها را انکار نکن؛ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط