پارت۴۱

پارت۴۱

روز بعد ژان و ییبو به دهکده تو جنگل رفتن خ
ژان .. خدایی نگاه چقد زندگی تو روستا خوبه
ییبو.. زندگی تو روستایی دوست داری
ژان.. معلومه مگه تو نداری
ییبو..تا حالا بهش فکر نکردم
ژان.. مگه میشه آدم رویایی نداشته باشه
ییبو.. من همیشه مجبور بودم به زندگی تو قصر عادت کنم هیچ وقت حق تصمیم گیری نداشتم
ژان.. خب این خیلی بده منم کسی بهم توجه نشون نمیده یا بخواد برای آینده من تصمیم بگیره فقط یه بار لیژان بهم گفته باید یه شوهر خوب پیدا کنم که بتونه از من مراقبت کنه اما من میخوام زندگی ساده دور از سیاست و شش قلمرو داشته باشم چیزای جدید کشف کنم و زندگی آزادی داشته باشم این خوب نیست
ییبو به ژان خیره شده بود
ژان.اصلا به حرفام گوش میدی
ییبو..خیلی وراجی بزار ببینم تو دهکده چه خبره
ییبو رفت به طرف روستایی ها به یه پیر مرد گفت ببخشی عمو جان میتونم یه دقیقه وقت شمارو بگیرم

پیرمرد.. چه بچه با ادب و محترمی هرچی میخوایی بپرس

ییبو.. اخیرا این دور برا متوجه چیزعجیبی نشدید
پیرمرد آخه چه چیزعجیبی ما اینجا فقط کار می‌کنیم البته یه چیزی هست
یه آدم عجیب این دور بر هست که فکر میکنم خیلی مرموز میاد فقط چند روزه به اینجا میاد

ییبو.. میدونید اون کجاست

پیر مرد .. فکر کنم همین دوربراست یه خونه بزرگ کرایه کرده گفت چند روز دیگه با دوستاش به اینجا میادوخیلی کم حرف میزنه نباد زیاد به حرف بگیریدش

ییبو.. پس ما چند روزی منتظر میمونیم ببینیم اون کیه شاید از گروه سایه باشه

ژان..عمو جان نمیدونم اما شما خیلی برام آشنا میایید فکر کنم شاید جایی شمارو دیده باشم

پیرمرد.. هه دخترم آدم های پیر مثل من خیلی زیاد شده

ژان.. ما از راهه دوراومدیم میتونیم ازتون اتاق بگیریم یکی دو روز استراحت کنیم دوباره میریم

پیرمرد.. من اینجا همه اتاقمو به همون پسره دادم که گفت با دوستاش میاد
اما یه اتاق دارم

ژان.. عالیه
ییبو..فقط یه اتاق داری اما ما دو نفریم
پیرمرد.. مگه شماها زن شوهر نیستین خب همون یه اتاق کافیه
ژان.. خندید
ییبو سمت ژان. بد بد نگاه کرد
ژان.این دفعه من چیزی نگفتم

ییبو.. ما زن شوهر نیستیم دو اتاق بهمون بدین
پیرمرد.. حیف شد من فقط یک اتاق دارم شاید باید جای دیگه بگردی

ییبو.. باشه پس همون اتاق بهم بده

پیرمرد.. من فقط دارم میرم برای گیاه های دارویی شاید چند روزی نباشم

ژان.. پس چطوره کرایه شمارو بدیم شاید دیگه نبینیم همو
پیرمرد ..نگران نباش متمعنم این که من به شماها اتاق بدم سرنوشت بوده پس حتما دوباره شماهارو میبینم
ژان.. هر جور راحتی
ییبو ..کافیه بریم
ژان.. اومدم اما فکر کنم اونو یه جایی دیده بودم
ییبو.. کافیه اینقد به کله پوکت فشار نیار اونو هیجا ندیدی
ژان .. آخه تو چی میدونی
دیدگاه ها (۰)

پارت۴۲لیژان و دینگ یوشی به جنگل رسیدن شوکای اومد و گفت شوکای...

پارت۴۳ژان رفته بود تو مزرعه می‌گشت بازی می‌کرد گل جم می‌کرد ...

پارت۴۰دینگ یوشی و لیژان در حال تمرین بودن که دینگ یوشی متوجه...

پارت ۳۹ییبو و ژان در حال گشت زنی در جنگل بودن ییبو اولش هیچی...

درود نانایی ها دورتون بگردم تو این چند وقت خیلی ازم حمایت کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط