👑💜

{رویای شیرین من}
پارت : 26
👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑
ویو راوی :
- مامان ؟! بابا ؟!
از جاش بلند شد و با تعجب بهشون نگاه کرد که مامانش فوری بغلش کرد و گفت :
- فکر کردم دیگه هیچ وقت قرار نیست ببینمت
و پدرش هم بهشون اضافه شد جوری که آدرین داشت خفه می شد گفت :
- باشه منم دلم براتون تنگ شده بود ولی ولم کنید دارم خفه می شم
و خودشو از بغلشون بیرون کشید و گفت :
- ام فکر نمی کنید باید فردا میومدید؟
مهرنوش با شوقی وصف ناپذیر جواب داد :
- وقتی شنیدم پسر عزیز دردونم پیدا شده به قدری خوشحال شدم که نمی دونستم چیکار کنم به خاطر همین برگشتیم
- آها
و لبخند مسخره ای زد که مهرنوش گفت :
- راستی می خوام با خواهرت آشنات کنم
تا اینو گفت آدرین یه لحظه هنگ کرد ولی مادرش ادامه داد :
- مانیا ازت 8 سال کوچیکتره و الان 7 سالشه
آدرین به خواهر کوچیکترش که داشت با ذوق نگاش می کرد خیره شد و نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت :
- بسم الله یه دردسر دیگه
و دستی به موهای پشت گردنش کشید که پدربزرگ اومد و با لبخند مانیا رو درآغوش گرفت و مهرنوش از اینکارش خیلی تعجب کرد چون اون به دخترا محل نمیزاشت و الان مانیا رو بغل کرده بود !!
آدرین درحالی که کتابش رو برداشته بود گفت :
- اممم اوقاتتون رو بهم نمی زنم می رم استراحت کنم
ولی مهرنوش برگشت گفت :
- کجا؟ خاله هاتو و داییت رو ندیدی
آدرین با کتاب زد تو سرش و تند تند با همه دست داد و روبوسی کرد و بعد فرار کرد و رفت تو کتابخونه که صدایی شنید :
- یجوری اومد این بالا انگار جن دیده
- تو زر نزن که اعصاب ندارم
- خب فامیله دیگه مجبوری بری ببینیش
- کیم سوکجین می بندی یا ببندم؟
- باشه تسلیم ولی اگر بهم بگی اون شب داشتی کجا می رفتی دیگه ساکت میشم
- عمرا
- پس حرفی از ساکت بودن من نزن
و شروع کرد بلند بلند آهنگ خوندن
که آدرین پرتش کرد رو مبل و روش خیمه زد :
- خب می خوای بدونی با آدمایی که رو مخم راه می رن چی کار می کنم؟
- علاقه ای ندارم و نمی خوام بدونم
- پس آدم باش مرتیکه مغرور و پرافاده
و از روش بلند شد که جین داد زد :
- اگر من مغرور و پر افادم پس تو چی؟ هر کی تو رو میبینه مثل سگ ازت می ترسه، تو فقط دلت می خواد همه بهت بگن چشم و همه چی طبق میل خودت پیش بره اگر من مغرور و پرافادم تو هم یه روانی و سادیسمی هستی
و با قدم های بلند از کتابخونه بیرون رفت .
آدرین رو زمین نشست و به پنجره خیره شد همه حرف هایی که گفته بود عین حقیقت بود و چیزی برای پنهان کردن وجود نداشت، تو خودش فرو رفت و خاموش شد ...
فردا مثل همیشه خدمتکار ها آدرین رو آماده می کردن و بعد می رفتن اما امروز فرق داشت خدمتکار ها لباس های مخصوصی پوشیده بودن و به آدرین لباسی رو که از داخل جعبه درآوردن پوشوندن و تا میز راهنماییش کردن .
اون روز هم لورن هم جین متوجه تغییر رفتار آدرین شده بودن ولی چیزی نمی گفتن . بعد از جشن جین رفت اتاق آدرین تا ببینه چه خبره و در زد ، ولی جوابی نشنید یک بار دیگه در زد ولی بازم کسی جواب نداد بعد گفت :
- امم می دونم از دستم ناراحتی ولی حداقل جواب بده بدونم زنده ای یا مرده
که لورن گفت :
- حداقل یه خدایی نکرده ای زبونم لالی چیزی می گفتی
- فضولیش به تو نیومده بعدشم تو کی اومدی؟
- همین الان
- به نظرت برم داخل؟
- آره میتونی بری شاید یکم لج کنه ولی خب دیر یا زود میبخشه
جین خواست در و باز کنه که هر چی دستگیره رو پایین می کشید باز نمی شد ، لورن اومد امتحان کنه اما اونم نتونست فقط منجر به شکستن دستگیره شد پس با پاش ضربه محکمی به در زد و در از جا کنده شد !
که جین با تعجب بهش نگاه کرد و گفت :
- از نامجونم بد تری
لورن لبخند شرمنده ای زد و رفتن داخل که دیدن کسی نیست و پنجره بازه !
جین با دلهره گفت :
- فرار کرده؟
لورن با ترس گفت :
- از پنجره !
- ببین الان وضعیت اضطراریه تو نقش ولیعهد رو بازی کن من میرم دنبالش بگردم
- چرا من؟
- خب تو قوانین اینجا رو میدونی من که بلد نیستم
- اگر گفتن در و باز کن؟
- بگو خستم یا می خوام استراحت کنم چمیدونم یچیزی سر هم کن ببینم این پسره کدوم گوری رفته
- خیله خب
جین از اتاق آدرین با خونسردی بیرون اومد و از کنار تک تک سربازه و خدمتکار ها رد شد و بعد تند تند شروع کرد به دویدن و از دروازه گذشت ، از خیابون و یه شهر گذشت تا رسید به جنگل و خودشو پرت کرد رو زمین ، بعد بطری آبی که از یه مغازه خریده بود و باز کرد و یکم ازش خورد و دوباره به راهش ادامه داد ، وقتی تقریبا رسید به آبشار متوجه شد یکی از شاخه ها خونیه ، گقتی بهش دست زد فهمید تازس پس احتمال داد رفته سمت آبشار ...
👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑👑
دیدگاه ها (۲)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔بعد از رفتن لیااتاق دوباره ساکت شده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط