بازی عشقی

بازی عشقی
پارت چهار

ویو ایساگی:

روی چمن های زمین دراز کشیدم و غر زدم:«وای...این حرکت وقتی داشتم نگاهش میکردم اسون‌تر به نظر میرسید...»
باچیرا خندید و کنارم نشست.
گفت:«پس...خسته شدی ها؟هنوزم میخوای بهت یاد بدم یا برای امروز بسه؟»
با خستگی گفتم:«واقعا خسته شدم...ولی دلم میخواد بازم بهم یاد بدی »
شیدو با شیطونی همیشگی از اون طرف اومد و با تمسخر گفت:«شما دوتا کلاستون تموم شد؟یا هنوزم استاد باچیرا باید به ایساگی ی شوت ساده رو یاد بده؟»
گفتم:«وتقعا چرا فکر میکنی همه مثل خودتن؟تو خیلی تو فوتبال خوبی...»
تا اومد چیزی بگه رین هم از پشت سرش اومد... بازم همون قیافه سرد...
گفت:«هــــع؟حسودیم شد...مگه بازی من چشه که از کارای این کله انتی تغریف میکنی؟»
شیدو با تمسخر گفت:«خب معلومه از تو بهترم کله قارچی!»
هی صبر کن، نکنه شیدو هم... نه دیگه این چه فکرای مسخره‌ایه... هرکی عاشقت بشه شیدو عمرا بشه...
ولی گفتم:«رین...بازی توهم خیلی خوبه...برخلاف من خیلی راحت یادمیگیری...»
ی لبخند خیلی خیلی محوی ازش دیدم...
ولی خیلی زود چهره‌ش دوباره سرد شد و گفت:«لازم نبود تو بگی...خودم میدونم»
شیدو خندید و گفت:«اوی کله قارچی خودت الان گفتی ازت تعریف کنه ها!»
اون دوتا همیشه باهم مشکل دارن...
رین با عصبانیت به شیدو گفت:«من کی همچین حرفی زدم کله انتنی؟»
اونا همش داشتن کل کل میکردن...
ناراحت شدم و نشستم...
با ناراحتی با چمنای کنارم بازی میکردم و منتظر بودم حرفاشون تموم بشه چون میترسیدم وقتی دارن دعوا میکنن حرفی بزنم...
شیدو خیلی اتفاقی منو دید و تعجب کرد... عصبانیتش خوابید و به رین خیلی اروم گفت:«هی رین‌...ایساگی رو ببین...»
رین بهم نگاهی کرد و با چشمایی گشاز زمزمه کرد:«وای...»
بعدش باچیرا از فرصت استفاده کرد و با مهربونی بهم گفت:«ایساگی...ناراحت نباش...بیخیال اینا الان دوست داری چیکار کنیم؟نمیهوام ناراحت باشی»
شیدو و رین داشتن از حسادت میمردن...
شیدو اومد و جلوم زانو زد.
گفت:«هی کوتوله،ببخشید...قرار نبود جلوی تو بحث کنیم...عمرا فکر نمیکردیم ناراحت بشی...»
چ... چی؟... شیدو... داره معذرت خواهی میکنه...؟
بعدش رین کنارم نشست و دستش رو روی شونه‌م گذاشت و گفت:«ببخشید ایساگی...نمیخواستم ناراحتت کنم...قول میدم دیگه جلوی تو با این کله ان‌ــ...نه...با شیدو بحث نکنم...»
من که چه عرض کنم خود شیدو هم خیلی تعجب کرد...
شیدو "تچ"ی زیر لب گفت... بعد در جواب حرف رین گفت: «باشه باشه...منم تسلیمم...منم قول میدم دیگه جلوی تو با...رین...دعوا نکنم...»
با چیرا خندید و به شیدو گفت:«هی توهم به ایساگی...اره؟»
شیدو جوابی بهش نداد...
ولی از اینکه انقدر براشون مهمم که همچین چیزایی بهم بگن خوشحالم...با لبخندی پر رنگ بهشون گفتم:«خیلی ممنونم...خوشحالم که براتون مهمم»
فقط با همین جمله کاری کردم هر سع‌تاشون مثل شراب سرخ بشن...
هر سه تاشون دست‌پاچه شدن...
باچیرا گفت:«خ...خب...ت،تو دوستمی...فقط همین!»
رین گفت:«ه...هی!خیلی،جدی...نگیر اگه تو ناراحت باشی...نمیتونم درست باهات بازی کنم...این برای تیم بود!»
شیدو گفت:«خیلی رو داری بچه...ولی هیچکس برای من مهم نیست...»
واقعا؟ یعنی اگه خجالت بکش حتی نمیتونن درست دروغ بگن؟ حتی ی بچه هم میتونست بفهمه دارت الکی میگن...
خندیدم و گفتم:«دروغ‌گو ها...خیلی نامردین...»
چیگیری از اون سمت سالن صدام کرد که برم با بقیه تیم تمرین کنم.
منم رفتم سمت اونا...

ویو راوی:
هرسه هنوز به جای خالی ایساگی زل زده بودن...
اول شیدو خندش گرفت و گفت:«هـــــع؟دروغ گوهای خوبی نیستیم ها؟...کوتوله ی پر رو...»
بعد باچیرا خندید و گفت:«برای همین رفتارای بامزه‌شه که دوسش دارم...»
رین با همون چهره بیخیالش گفت:«ولی...حق با اونه...باید یکم بیشتر رو دروغ گفتن بهش تمرین کنیم کار خیلی سخته به کسی که دوسش داری چرت بگی...»
...

پایان
دیدگاه ها (۵)

تک پارتی رئو و ناگیویو راوی: رئو هنوزم از ناگی ناراحت بود که...

بازی عشقیپارت سهویو ایساگی:(فردا) امروز مسابقه تمرینی داشتیم...

بازی عشقیپارت شیشویو راوی: ایساگی تقریبا تا حدودای چهار باگو...

بازی عشقیپارت پنجویو ایساگی: این هفته مسابقه و بازی‌ای نداری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط