part rose white
part(12) 🤍rose white🤍
تهیونگ با تمام سرعتش خودش رو به اونا رسوند اما...اما باز هم دیر کرده بود..دوباره...
با تردید چند قدم جلو تر اومد و از پنجره به پایین نگاه کرد اولین چیزی که به چشمش خورد جسم غرق در خون ا/ت در اغوش برایان بود..
و کمی از اونها دورتر جئون ایستاده بود..برا اولین بار تو عمرش به چشماش شک کرد..اون الان چی دیده؟؟!
اهسته به سمت جسم خونین ا/ت و برایان رفت به چشماش شک کرد...این جسم همون فرشته کوچولوش بود؟؟....نه..امکان نداره...همش دروغه..من دارم خواب میبینم..همش رویاست...اینها چیزهایی بود که همش با خودش تکرار میکرد..نمیتونست باور کنه...روی پاهاش افتاد...درست کنار جسم خونین معشوقهاش و اون رو از اغوش برایان در اورد و تو اغوش خودش جا کرد..قطره ای اب روی گونه دخترک ریخت..جئون..داشت گریه میکرد؟...
اخرین باری که گریه کرد حدودا 8 سالش بود..سه روز مداوم گریه کرد...اونم بخاطر مادرش...کسی که قول داده بود تا اخر باهاش میمونه..اما زد زیر قولش..درست مثل ا/ت..
17[July]2020
درست سه ماه گذشته...خیلی چیزا تو این سه ماه تعقیر کرده بود..اما چیزی که باید تعقیر میکرد تعقیر پیدا نکرد..وضیت ا/ت...
درسته،اون هنوز زنده بود و داشت تلاش میکرد سر قولش با جئون بمونه..
جئون دست معشوقه اش رو تو دست گرفته بود و با هر کلمه ای که میگفت اون رو بیشتر میفشرد و با صدایی که از بغض میلرزید لب زد...
جونگکوک:نمیخوای بیدار شی پرنسسم؟؟...میدونی چقدر منتظرتم؟..دقیقا سه ماه که خوابیدی...اما..اما هر ثانیش برام سال ها گذشت...
جئون خسته از همه کس و همه چیز دوباره به اغوش معشوقه اش پناه برده بود..معشوقه ای که سعی در زنده موندن داشت..سعی داشت سر قولش با جئون بمونه..
"شب ساعت 10:23 [عمارت جئون] "
بلخره...بلخره بعد سه ماه دخترک چشمانش را باز کرد...
درسته خدا ا/ت رو به جئون برگردونده بود......
اما خوب هیچ چیز تو این دنیا مجانی نیست:)
جئون با با احساس دستی که سرش رو نوازش میکرد چشماش رو اروم باز کرد..سرش رو کمی بالا اورد با چشمانی که هر لحظه منتظر باریدن بودن به دختر روبه روش خیره شد..10 ثانیه اول فک میکرد داره خواب میبینه..10 ثانیه دوم متوجه شد صحنه روبه روش خیلی واقعی تر از خواب و رویاست..و 10 ثانیه اخر متوجه شد فرشتش واقعا سر قولش مونده..
یکدفعه جوری که ا/ت هم شوکه شد از جاش بلند شد و معشوقه اش رو در اغوش کشید..بدون اینکه بتونه کنترلی روی اشکاش داشته باشه شروع به ریختن کردن..چشماش رو بست و بوی تن معشوقه اش رو وارد رییه هاش کرد...
جونگکوک:ممنون...ممنون که..سر قولت موندی..ممنونم...(گریه)
دخترک که تا الان تو شک بود به خودش اومد و جئون رو بیشتر به خودش فشرد..
ا/ت:دا..داری..گر..یه می...میکنی؟(بغض،صدای لرزون)
جونگکوک:فرشتم بلخره بیدار شده،نباید گریه کنم؟..
ا/ت:اینطوری فرشتتم...گریش میگیره(بغضش شدید تر شد)
جئون دختر رو از اغوشش بیرن اورد و دستاش رو دو طرف دختر گذاشت..
با صدایی که بغض داشت اما محکم و جدی گفت..
جونگکوک:...
پایان(12)part
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
☆♡☆♡☆♡
و بلخرهههه بعد چند روز 2 تا پارتتت گذاشتممم
تهیونگ با تمام سرعتش خودش رو به اونا رسوند اما...اما باز هم دیر کرده بود..دوباره...
با تردید چند قدم جلو تر اومد و از پنجره به پایین نگاه کرد اولین چیزی که به چشمش خورد جسم غرق در خون ا/ت در اغوش برایان بود..
و کمی از اونها دورتر جئون ایستاده بود..برا اولین بار تو عمرش به چشماش شک کرد..اون الان چی دیده؟؟!
اهسته به سمت جسم خونین ا/ت و برایان رفت به چشماش شک کرد...این جسم همون فرشته کوچولوش بود؟؟....نه..امکان نداره...همش دروغه..من دارم خواب میبینم..همش رویاست...اینها چیزهایی بود که همش با خودش تکرار میکرد..نمیتونست باور کنه...روی پاهاش افتاد...درست کنار جسم خونین معشوقهاش و اون رو از اغوش برایان در اورد و تو اغوش خودش جا کرد..قطره ای اب روی گونه دخترک ریخت..جئون..داشت گریه میکرد؟...
اخرین باری که گریه کرد حدودا 8 سالش بود..سه روز مداوم گریه کرد...اونم بخاطر مادرش...کسی که قول داده بود تا اخر باهاش میمونه..اما زد زیر قولش..درست مثل ا/ت..
17[July]2020
درست سه ماه گذشته...خیلی چیزا تو این سه ماه تعقیر کرده بود..اما چیزی که باید تعقیر میکرد تعقیر پیدا نکرد..وضیت ا/ت...
درسته،اون هنوز زنده بود و داشت تلاش میکرد سر قولش با جئون بمونه..
جئون دست معشوقه اش رو تو دست گرفته بود و با هر کلمه ای که میگفت اون رو بیشتر میفشرد و با صدایی که از بغض میلرزید لب زد...
جونگکوک:نمیخوای بیدار شی پرنسسم؟؟...میدونی چقدر منتظرتم؟..دقیقا سه ماه که خوابیدی...اما..اما هر ثانیش برام سال ها گذشت...
جئون خسته از همه کس و همه چیز دوباره به اغوش معشوقه اش پناه برده بود..معشوقه ای که سعی در زنده موندن داشت..سعی داشت سر قولش با جئون بمونه..
"شب ساعت 10:23 [عمارت جئون] "
بلخره...بلخره بعد سه ماه دخترک چشمانش را باز کرد...
درسته خدا ا/ت رو به جئون برگردونده بود......
اما خوب هیچ چیز تو این دنیا مجانی نیست:)
جئون با با احساس دستی که سرش رو نوازش میکرد چشماش رو اروم باز کرد..سرش رو کمی بالا اورد با چشمانی که هر لحظه منتظر باریدن بودن به دختر روبه روش خیره شد..10 ثانیه اول فک میکرد داره خواب میبینه..10 ثانیه دوم متوجه شد صحنه روبه روش خیلی واقعی تر از خواب و رویاست..و 10 ثانیه اخر متوجه شد فرشتش واقعا سر قولش مونده..
یکدفعه جوری که ا/ت هم شوکه شد از جاش بلند شد و معشوقه اش رو در اغوش کشید..بدون اینکه بتونه کنترلی روی اشکاش داشته باشه شروع به ریختن کردن..چشماش رو بست و بوی تن معشوقه اش رو وارد رییه هاش کرد...
جونگکوک:ممنون...ممنون که..سر قولت موندی..ممنونم...(گریه)
دخترک که تا الان تو شک بود به خودش اومد و جئون رو بیشتر به خودش فشرد..
ا/ت:دا..داری..گر..یه می...میکنی؟(بغض،صدای لرزون)
جونگکوک:فرشتم بلخره بیدار شده،نباید گریه کنم؟..
ا/ت:اینطوری فرشتتم...گریش میگیره(بغضش شدید تر شد)
جئون دختر رو از اغوشش بیرن اورد و دستاش رو دو طرف دختر گذاشت..
با صدایی که بغض داشت اما محکم و جدی گفت..
جونگکوک:...
پایان(12)part
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
☆♡☆♡☆♡
و بلخرهههه بعد چند روز 2 تا پارتتت گذاشتممم
- ۲.۶k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط