𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 11
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح با صدای زنگ بیدار شدم.
چند ثانیه به سقف خیره موندم تا یادم اومد کجام.
آماده شدم و رفتم پایین. جونگکوک منتظرم بود.
— صبح بخیر.
— صبح بخیر، استاد.
ابروش رو بالا انداخت.
— هنوز استاد؟
لبخند زدم.
— عادت کردم.
— عوضش کن.
— باشه... جئون؟.
— بهتره.
چند دقیقه بعد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
وقتی وارد پارکینگ کالج شدیم، چند نفر از بچهها برگشتن سمت ماشین.
من پیاده شدم و بعد جونگکوک هم از ماشین بیرون اومد.
چند ثانیه همه ساکت بودن.
بعد پچپچها شروع شد.
— اوِلین با ماشین استاد اومده؟!
— یعنی چی؟!
— این بدبخت استاد رو تور کرده؟.
جونگکوک فقط نگاهی به جمع انداخت و گفت:
— سر کلاس دیر نکنید.
بعد رفت سمت دفترش.
همین که رفت، چندتا از همکلاسیهام اومدن سمتم.
— اوِلین! کجا بودی؟ چرا چند روز نیومدی؟ گوشیت هم خاموش بود!
— رفته بودم سفر...
— بدون اینکه به کسی بگی؟
— یهویی شد.
یکیشون با نگرانی نگام کرد.
— حالت خوبه؟
لبخند زورکی زدم.
— آره، خوبم.
یکی دیگه با شیطنت گفت:
— پس داستان ماشین استاد چی بود؟
— پروژهی فیزیک!
همه باهم:
— اووووووه!
— خفه شیددد!
---
رفتیم سمت کلاس.
چهارشنبه بود و جونگکوک کلاس فیزیک داشت.
همین که وارد شد، همه ساکت شدن.
کتابش رو گذاشت روی میز و شروع کرد به تدریس.
من سعی کردم حواسم به درس باشه، ولی ذهنم هنوز درگیر اتفاقات دیشب بود.
همون لحظه گوشی توی کیفم لرزید.
آروم نگاهش کردم.
یک پیام از شماره ناشناس:
«فکر کردی چون برگشتی کالج، همهچیز تموم شده؟»
قلبم فرو ریخت.
پیام دوم هم اومد:
«ما هنوز میدونیم کجایی.»
دستم شروع کرد به لرزیدن.
سرمو بالا آوردم.
جونگکوک داشت درس میداد...
ولی من؟ حواسم تو یه عالم دیگه بود..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حال میکنید تا شرطا رسید گذاشتم 🤓🤣
نفساممم یه پارت دیگه میزارم حمایتت یادتون نرههه🍓🎀
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 11
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح با صدای زنگ بیدار شدم.
چند ثانیه به سقف خیره موندم تا یادم اومد کجام.
آماده شدم و رفتم پایین. جونگکوک منتظرم بود.
— صبح بخیر.
— صبح بخیر، استاد.
ابروش رو بالا انداخت.
— هنوز استاد؟
لبخند زدم.
— عادت کردم.
— عوضش کن.
— باشه... جئون؟.
— بهتره.
چند دقیقه بعد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
وقتی وارد پارکینگ کالج شدیم، چند نفر از بچهها برگشتن سمت ماشین.
من پیاده شدم و بعد جونگکوک هم از ماشین بیرون اومد.
چند ثانیه همه ساکت بودن.
بعد پچپچها شروع شد.
— اوِلین با ماشین استاد اومده؟!
— یعنی چی؟!
— این بدبخت استاد رو تور کرده؟.
جونگکوک فقط نگاهی به جمع انداخت و گفت:
— سر کلاس دیر نکنید.
بعد رفت سمت دفترش.
همین که رفت، چندتا از همکلاسیهام اومدن سمتم.
— اوِلین! کجا بودی؟ چرا چند روز نیومدی؟ گوشیت هم خاموش بود!
— رفته بودم سفر...
— بدون اینکه به کسی بگی؟
— یهویی شد.
یکیشون با نگرانی نگام کرد.
— حالت خوبه؟
لبخند زورکی زدم.
— آره، خوبم.
یکی دیگه با شیطنت گفت:
— پس داستان ماشین استاد چی بود؟
— پروژهی فیزیک!
همه باهم:
— اووووووه!
— خفه شیددد!
---
رفتیم سمت کلاس.
چهارشنبه بود و جونگکوک کلاس فیزیک داشت.
همین که وارد شد، همه ساکت شدن.
کتابش رو گذاشت روی میز و شروع کرد به تدریس.
من سعی کردم حواسم به درس باشه، ولی ذهنم هنوز درگیر اتفاقات دیشب بود.
همون لحظه گوشی توی کیفم لرزید.
آروم نگاهش کردم.
یک پیام از شماره ناشناس:
«فکر کردی چون برگشتی کالج، همهچیز تموم شده؟»
قلبم فرو ریخت.
پیام دوم هم اومد:
«ما هنوز میدونیم کجایی.»
دستم شروع کرد به لرزیدن.
سرمو بالا آوردم.
جونگکوک داشت درس میداد...
ولی من؟ حواسم تو یه عالم دیگه بود..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حال میکنید تا شرطا رسید گذاشتم 🤓🤣
نفساممم یه پارت دیگه میزارم حمایتت یادتون نرههه🍓🎀
- ۵۵۵
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط