پارت ۹ – حقیقت

پارت ۹ – حقیقت

زمان: ساعت ۹:۴۰ شب

مکان: خانه‌ی تهیونگ

باران دوباره شروع به باریدن کرده بود.

چهار نفر دور میز پذیرایی نشسته بودند.

هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.

جولی و تریسا هنوز باورشان نمی‌شد اتفاقاتی که دیده بودند واقعی باشد.

بالاخره تریسا سکوت را شکست.

ـ بابا...

یه بار برای همیشه...

حقیقت چیه؟

تهیونگ نگاهی به جونگ‌کوک انداخت.

جونگ‌کوک آرام سر تکان داد.

دیگر وقتش رسیده بود.

---

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

ـ من و جونگ‌کوک...

از بچگی کنار هم بزرگ شدیم.

بهترین دوست هم بودیم.

بعد...

به خاطر شرایط زندگی، وارد دنیایی شدیم که هیچ‌وقت نباید واردش می‌شدیم.

جولی آرام پرسید:

ـ یعنی...

شما مافیایین؟

جونگ‌کوک این بار خودش جواب داد.

ـ آره...

سال‌هاست.

سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.

تریسا اشک در چشمانش جمع شده بود.

ـ یعنی...

تمام این سال‌ها بهم دروغ گفتی؟

تهیونگ با ناراحتی به دخترش نگاه کرد.

ـ نمی‌خواستم ازم بترسی.

ـ من ازت نمی‌ترسم...

از اینکه این همه سال تنها بودی و هیچ‌وقت چیزی نگفتی ناراحتم.

تهیونگ برای اولین بار، نگاهش را از دخترش دزدید.

---

جونگ‌کوک رو به جولی گفت:

ـ هر کاری که کردم...

برای این بود که تو زندگی آرومی داشته باشی.

جولی آهسته پرسید:

ـ مامان هم حقیقت رو می‌دونست؟

جونگ‌کوک لحظه‌ای سکوت کرد.

ـ آره...

ولی بعد از جدایی، تصمیم گرفت از این دنیا دور بمونه.

جولی سرش را پایین انداخت.

حالا خیلی از سؤال‌های سال‌های گذشته، جوابشان را پیدا کرده بود.

---

بعد از چند دقیقه سکوت...

جولی لبخند کوچکی زد.

ـ یه چیزی بگم؟

همه نگاهش کردند.

ـ با اینکه هنوز از دستتون ناراحتم...

ولی خوشحالم.

تهیونگ متعجب پرسید:

ـ خوشحال؟

ـ آره...

چون فهمیدم بابای بهترین دوستم، بهترین دوست بابای خودمه.

تریسا هم لبخند زد.

ـ یعنی از اول، سرنوشت می‌خواست ما همدیگه رو پیدا کنیم.

جونگ‌کوک خندید.

ـ انگار همینطوره.

برای اولین بار بعد از سال‌ها...

فضای خانه کمی آرام شد.

---

اما این آرامش زیاد دوام نیاورد.

گوشی تهیونگ زنگ خورد.

یکی از افرادش بود.

ـ رئیس...

پیداش کردیم.

ـ کیو؟

ـ رئیس کانگ.

تهیونگ از جایش بلند شد.

ـ کجاست؟

ـ انبار قدیمی بندر...

همون جایی که پانزده سال پیش شما و آقای جونگ‌کوک رو به کمین کشوند.

تهیونگ نگاهش را به جونگ‌کوک دوخت.

جونگ‌کوک فقط یک جمله گفت:

ـ این بار...

کارش رو تموم می‌کنیم.

---

تریسا سریع از جایش بلند شد.

ـ شما دوتا تنها نمی‌رین.

ـ نه.

تهیونگ قاطع جواب داد.

ـ این بحث تمومه.

جولی هم گفت:

ـ ولی اون آدم دنبال ماست.

جونگ‌کوک با لحنی آرام اما محکم گفت:

ـ دقیقاً به همین خاطر باید از شما محافظت کنیم.

تهیونگ به یکی از افرادش زنگ زد.

ـ تا وقتی برنگشتیم، هیچ‌کس حق نداره این خونه رو ترک کنه.

ـ چشم رئیس.

---

چند دقیقه بعد...

تهیونگ و جونگ‌کوک، هر دو با کت‌های مشکی، از خانه خارج شدند.

قبل از سوار شدن به ماشین...

جونگ‌کوک لبخندی به تهیونگ زد.

ـ آماده‌ای؟

تهیونگ هم لبخند کوتاهی زد.

ـ مثل همیشه.

ماشین در تاریکی شب ناپدید شد.

از پشت پنجره، جولی و تریسا با نگرانی رفتن پدرهایشان را تماشا می‌کردند.

هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

دیداری که در انبار قدیمی انتظار تهیونگ و جونگ‌کوک را می‌کشید، قرار بود پایان یک دشمنی پانزده‌ساله باشد...
دیدگاه ها (۳)

پارت ۸ – تعقیب در تاریکیزمان: ساعت ۸:۱۰ شبمکان: خیابان‌های ا...

پارت ۷ – حقیقتی که زیر خاکستر مانده بودزمان: ساعت ۹:۳۰ شبمکا...

پارت ۴ – دیداری که هیچ‌کس انتظارش را نداشتسکوت...تمام فضای ب...

پارت ۶ – سؤال‌هایی که بی‌جواب ماندندزمان: ساعت ۱۰:۴۵ شبمکان:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط