گفت:چته جوون؟توو خودتی!

گفت:چته جوون؟توو خودتی!
هیچی نگفتم
گفت:با شمام،خیلی توو فکریا!
از وقتی که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرَک گرفتی ...
هیچی نگفتم
گفت:از دستش دادی؟بالاخره گذاشت رفت؟
هیچی نگفتم
گفت:آره،حتما گذاشته رفته،همشون میرن،همشون اصلا میان که برن ...
هیچی نگفتم
گفت:درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخمت دلت تازه شه،
اما ما هم کلی پیغوم و پسغوم می‌دادیم به هم ...
هیچی نگفتم
یه نگاه آرومی بهم انداخت و
دوباره گفت:بعدش یهو میدیدیم توی کوچمون عروسی شده و یار رفته که رفته،
ما می موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها ...
آخرشم هیچی به هیچی!
هیچی نگفتم
گفت:اما قوی باش،هرچی باشه چهارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم!
بالاخره فراموشش میکنی،
بهت قول میدم،جوری که حتی اصلا اسمشم یادت نیاد ...
گفتم:آقا دستت درد نکنه،سر نبش پیاده میشم ...
کرایه رو که بهش دادم
دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته:«فریبا»

-آیا واقعا تونسته فراموشش کنه؟
-آیا اسمشو از یاد برده؟

-"ما فراموشی هم بگیریم
فراموششان نمی‌کنیم ..."
🄱🄰🄷🄰🅁
دیدگاه ها (۵)

دلمان می خواهد یڪی از همین روزهایِ تلخ ...روزهایِ سردر گمیاز...

کاری به کارِ هم نداشته باشیم ...یکی دیوانه ی اهل بیت استیکی ...

اولش یکم سختهاما کم کم عادت میکنی،به صبح هایی که به محض باز ...

می‌پرسد چرا اکثر آدمها توی ایران راجع به سنشان دروغ می‌گویند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط