بانو جانگ دونگی رو مقام نداد باهاش مهربون نبود بعد برادرش

بانو جانگ دونگی رو مقام نداد باهاش مهربون نبود بعد برادرش اومد ملکه مادر رو کشت تقصیر ملکه اینهیون انداخت بعد وقتی بانو جانگ فهمید گریه کرد ناراحت شد خدمتکارش رو دعوا کرد بعد به برادرش گفت میخوام به امپراطور همه چی رو میگم بهتر از اینه که اینکار کرده باشیم دعواش کرد برادرش هم تهدیدش کرد اون هم گریه کرد برادرش هم اینکار کرد بعد برادرش گولش زد مجبور بود دونگی رو از قصر بندازه بیرون دونگی بی ادب هم اگه چیزی لو نمی‌داد بانو جانگ میگفت بعد جلو امپراطور لوس بازی در می‌آورد بعد اون تیکه ای که نشون داد اینکه یهو داشت تکالیفش رو می‌نوشت بعد یهو آمد تو ذهنش همون لحظه ای که امپراطور بانو جانگ رو به عنوان همسرش انتخاب کرد رو یادش اومد بعد حسودیش شد قلمو جوهر داد بعد تصمیم گرفت بانو جانگ رو شکست بده بعد آخرش رو دیدی مگه بانو جانگ برای دونگی زانو نزد دونگی هم از ته دلش خوشحال بود که بانو جانگ رو شکست داده بانو جانگ هم مرد بعد وقتی برادرش و بانو جانگ میخواستن پسرش رو به عنوان ولیعهد انتخاب کنه تا مردم باهاش خوب بشن و خود پسرش در امان باشن دونگی حسودیش شد لو داد همه چی رو و دل امپراطور رو به دست آورد بانو جانگ فقط میخواست پسرش در امان باشه ولی دونگی انکار کرد بعد وقتی دونگی وارد قصر شد مادر بانو جانگ توطعه درست کرد ولی بانو جانگ خنصاش کرد بعد دونگی که بچه دار شد بانو مادرش به خدمتکار ها گفته بود به عروسک دونگی تیر بزنن ولی بانو جانگ گفت این چه کاریه اون جا ش رو ندیدی بانو جانگ رو توی اتاق زندانی شده بود بعد امپراطور اومد به دیدنش بعد بانو جانگ گفت خواهش میکنم به من سم بدید خودش هیچ کاری نکرده بود ولی میخواست اون برادر بدش و مادرش زنده بمونن و همه تقصیر ها گردن اون ها نباشه بعد دونگی اومد هی ابرو هاش رو میزد بالا میگفت باید برای من زانو بزنی تا کشته نشی مگه ندیدید چقدر خوشگل بود اون به دونگی بال پرواز داد دونگی خیلی زشت و حسود بود
دیدگاه ها (۵۹)

عروس ساکورا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط