ااگه مبخوای بدونی چند پارت تا اینجا خوندی استوریمو ببین..

ااگه مبخوای بدونی چند پارت تا اینجا خوندی استوریمو ببین...

شب بود. قصر در سکوتی عمیق فرو رفته بود. همه در خواب بودن... اما اسا خوابش نمی‌برد. دلش یه جور عجیبی گرفته بود. صدای آروم نفس‌های آیوار توی گهواره توی گوشش می‌پیچید و یه حس ناشناخته قلبش رو فشار می‌داد.

ناگهان، نوری ضعیف از پنجره اتاقش دیده شد.

اسا آهسته بلند شد، چادری روی دوشش انداخت و رفت کنار پنجره. نور، از دل آسمون پایین اومده بود و روی باغچه‌ی کوچیکی که کنار قصر بود می‌تابید. حس کرد یه چیزی داره صداش می‌زنه.

با احتیاط از اتاق بیرون رفت. از راهروها گذشت و به حیاط پشتی قصر رسید. اونجا، ایستاد. چشم‌هاش رو مالید. قلبش تند می‌زد.

یه زن با موهای بلند نقره‌ای، لباسی سفید و چشمانی پر از آرامش، وسط اون نور ایستاده بود.

اسا آهسته گفت:
«شما... کی هستید؟»

زن لبخند زد. صدایی نرم و مهربون گفت:
«من مادر تهیونگم... آخرین الهه‌ی کامل. الهه‌ی همه چیز... آب، آتش، قدرت، سرعت... من بودم. ولی سال‌ها پیش، همه قدرت‌هامو تقسیم کردم بین مردم دهکده تا زندگی داشته باشن... و خودم از بین رفتم.»

اسا ماتش برده بود. حتی نمی‌تونست نفس بکشه. زن نزدیک‌تر شد.
«اما هنوز... یه چیز باقی مونده. آخرین قدرت. الهه‌ی رویش... و من اونو به تو می‌دم.»

نور نرمی از قلب زن بیرون زد و توی سینه‌ی اسا نشست. یه لحظه قلبش داغ شد. احساس کرد زمین زیر پاش نفس می‌کشه. حس کرد درخت‌ها صداش می‌زنن... و فهمید که الهه‌ی رویش شده.

زن لبخند زد و گفت:
«از پسرت... و پسر من، تهیونگ، مراقبت کن. هر دوی اونا به تو نیاز دارن.»

اسا با صدای لرزون گفت:
«ولی من... من فقط یه دختر ساده‌م...»

زن گفت:
«ساده بودن، قشنگ‌ترین چیز دنیاست. و تو قلب بزرگی داری... فقط با قلبت پیش برو.»

بعد، زن تبدیل شد به نوری گرم، که در باد محو شد.

اسا تا مدت‌ها به آسمون نگاه کرد. حالا دیگه فقط یه مادر نبود... یه الهه‌ی تازه بود.
الهه‌ی رویش.
برای رشد، برای زندگی... برای آینده.

و از اون لحظه، برگ جدیدی توی سرنوشت قصر و همه‌ی اون‌ها ورق خورد...
دیدگاه ها (۰)

پارت 91خورشید تازه بالا اومده بود. نور کم‌رمق صبحگاهی از پنج...

نام فیک ازدواج سرد پارت یکجیمین و میونگ، دو نفر که هیچ‌کدام ...

اسا هنوز بچه رو توی بغلش نگه داشته بود. تهیونگ کنارش ایستاده...

خدمتکار با لبخند بچه رو در آغوش گرفت و آورد طرف اسا.«بانو......

پارت ۲۹ کاکاشی یواشکی دستش را دراز کرد، حرکتی تقریبا ناخوداگ...

خواب رویایی part: ۵ کاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط