.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
فضا به طرز عجیبی سنگین و معذبکننده بود.
میا با استرس تکهای از استیکِ مقابلش را برید و به زور قورت داد.
با اینکه از طعم فوقالعادهاش لذت میبرد، اما نگاههای گاه و بیگاه افراد دور میز باعث میشد حتی نتواند درست غذا بخورد.
آرام دستش را سمت لیوان آب برد.
اما قبل از اینکه جرعهای بنوشد، صدای مرد مسنِ صدر میز، باعث شد دستش در هوا متوقف شود:
_ پس تو همون دختری هستی که پسرم میخواد باهاش ازدواج کنه؟
میا نگاهش را بالا آورد.
مرد با موهای جوگندمی و چهرهای جدی، خونسرد به او نگاه میکرد.
نگاهی که انگار میخواست تا تهِ ذهنش را بخواند.
میا آب دهانش را قورت داد:
_ ب..بله.
زنِ مو شرابی پوزخند کوتاهی زد:
_ هنوزم برام سواله این آشنایی از کجا شروع شده.
پسر جوانی که تقریباً همسن میا بود، در حالی که با چنگالش بازی میکرد گفت:
_ برای منم سواله.
بعد با کنجکاوی به میا نگاه کرد:
_ شما دو نفر دقیقاً کجا با هم آشنا شدین؟
میا برای چند ثانیه خشکش زد.
لعنتی...
تهیونگ حتی داستانی برای این دروغش آماده نکرده بود.
درست زمانی که میا دنبال جوابی میگشت، صدای آرام تهیونگ کنارش بلند شد:
_ یه کافه.
همه نگاهها سمت او چرخید.
تهیونگ بدون اینکه ذرهای دستپاچه شود، تکهای از غذایش را برید و ادامه داد:
_ حدود سه ماه پیش.
زن اخمی کرد:
_ سه ماه؟
_ مشکلیه؟
پسر جواب داد و زن چیزی نگفت.
اما مشخص بود از جوابش راضی نیست.
دخترِ کوچیکی که تا آن لحظه ساکت مانده بود، ناگهان با هیجان گفت:
_ پس یعنی قراره واقعاً عروس خونه بشه؟
میا نزدیک بود آب گلویش بپرد.
دخترک با ذوق ادامه داد:
_ اسمش که قشنگه!
پسر جوان خندهای کرد:
_ تو از الان تصمیم گرفتی دوستش داشته باشی؟
_ آره.
دخترک خیلی جدی سر تکان داد:
_ از سانیا خوشم نمیاد.
زن فوراً نگاه تندی به او انداخت:
_ هانا.
دخترک بلافاصله با صدای مادرش ساکت شد و سرش را پایین انداخت.
پدر تهیونگ دوباره نگاهش را سمت میا برگرداند:
_ خانوادت چی؟
میا لحظهای مکث کرد.
قلبش فشرده شد.
تصویر مادرش بیاختیار از جلوی چشمش گذشت. لحظهای بغض خفه کننده ای دور گلوش پیچ خورد. اما نباید الان گریه میکرد!
قبل از اینکه چیزی بگوید، تهیونگ آرام لیوانش را روی میز گذاشت و گفت:
_ فعلاً لازم نیست درباره اون صحبت کنیم.
پدرش چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد آرام سرش را تکان داد:
_ هر طور راحتی.
زن جرعه ای از نوشیدنیشو خورد و نگاهش رو روی زخمِ زانوش، ظاهر و لباس میا چرخاند:
_ مطمعنی دخترِ رو از وسط جنگل پیدا نکردی؟
میا با تعجب نگاهش کرد، تهیونگ بی خیال داشت تکه ای از استیکش رو سمت دهانش میبرد، انگار که این سوال رو از قبل پیش بینی کرده بود لب زد:
_ تو راه تصادف کردیم
پدرش با تعجب پرسید:
_ تصادف کردی؟
تهیونگ به تایید سرش رو تکون داد و چیز اضافه ای نگفت، زن تک خنده ای کرد و گفت:
_ پس چرا تو سالمی؟ لباسات زیادی مرتبه و زخمی نداری!
تهیونگ نگاه خیره اش رو سمتش چرخوند و گفت:
_ داشت تنهایی رانندگی میکرد، برای یاد گیری، اما به درخت برخورد کرد...من بیرون بودم و وقتی تصادف رو دیدم سریع سمتش رفتم، توضیحم کافیه؟
زن چشمی در حدقه چرخاند و بعد نگاه کوتاهی دیگری به دختر سرش رو چرخاند.
ادامه دارد...
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
فضا به طرز عجیبی سنگین و معذبکننده بود.
میا با استرس تکهای از استیکِ مقابلش را برید و به زور قورت داد.
با اینکه از طعم فوقالعادهاش لذت میبرد، اما نگاههای گاه و بیگاه افراد دور میز باعث میشد حتی نتواند درست غذا بخورد.
آرام دستش را سمت لیوان آب برد.
اما قبل از اینکه جرعهای بنوشد، صدای مرد مسنِ صدر میز، باعث شد دستش در هوا متوقف شود:
_ پس تو همون دختری هستی که پسرم میخواد باهاش ازدواج کنه؟
میا نگاهش را بالا آورد.
مرد با موهای جوگندمی و چهرهای جدی، خونسرد به او نگاه میکرد.
نگاهی که انگار میخواست تا تهِ ذهنش را بخواند.
میا آب دهانش را قورت داد:
_ ب..بله.
زنِ مو شرابی پوزخند کوتاهی زد:
_ هنوزم برام سواله این آشنایی از کجا شروع شده.
پسر جوانی که تقریباً همسن میا بود، در حالی که با چنگالش بازی میکرد گفت:
_ برای منم سواله.
بعد با کنجکاوی به میا نگاه کرد:
_ شما دو نفر دقیقاً کجا با هم آشنا شدین؟
میا برای چند ثانیه خشکش زد.
لعنتی...
تهیونگ حتی داستانی برای این دروغش آماده نکرده بود.
درست زمانی که میا دنبال جوابی میگشت، صدای آرام تهیونگ کنارش بلند شد:
_ یه کافه.
همه نگاهها سمت او چرخید.
تهیونگ بدون اینکه ذرهای دستپاچه شود، تکهای از غذایش را برید و ادامه داد:
_ حدود سه ماه پیش.
زن اخمی کرد:
_ سه ماه؟
_ مشکلیه؟
پسر جواب داد و زن چیزی نگفت.
اما مشخص بود از جوابش راضی نیست.
دخترِ کوچیکی که تا آن لحظه ساکت مانده بود، ناگهان با هیجان گفت:
_ پس یعنی قراره واقعاً عروس خونه بشه؟
میا نزدیک بود آب گلویش بپرد.
دخترک با ذوق ادامه داد:
_ اسمش که قشنگه!
پسر جوان خندهای کرد:
_ تو از الان تصمیم گرفتی دوستش داشته باشی؟
_ آره.
دخترک خیلی جدی سر تکان داد:
_ از سانیا خوشم نمیاد.
زن فوراً نگاه تندی به او انداخت:
_ هانا.
دخترک بلافاصله با صدای مادرش ساکت شد و سرش را پایین انداخت.
پدر تهیونگ دوباره نگاهش را سمت میا برگرداند:
_ خانوادت چی؟
میا لحظهای مکث کرد.
قلبش فشرده شد.
تصویر مادرش بیاختیار از جلوی چشمش گذشت. لحظهای بغض خفه کننده ای دور گلوش پیچ خورد. اما نباید الان گریه میکرد!
قبل از اینکه چیزی بگوید، تهیونگ آرام لیوانش را روی میز گذاشت و گفت:
_ فعلاً لازم نیست درباره اون صحبت کنیم.
پدرش چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد آرام سرش را تکان داد:
_ هر طور راحتی.
زن جرعه ای از نوشیدنیشو خورد و نگاهش رو روی زخمِ زانوش، ظاهر و لباس میا چرخاند:
_ مطمعنی دخترِ رو از وسط جنگل پیدا نکردی؟
میا با تعجب نگاهش کرد، تهیونگ بی خیال داشت تکه ای از استیکش رو سمت دهانش میبرد، انگار که این سوال رو از قبل پیش بینی کرده بود لب زد:
_ تو راه تصادف کردیم
پدرش با تعجب پرسید:
_ تصادف کردی؟
تهیونگ به تایید سرش رو تکون داد و چیز اضافه ای نگفت، زن تک خنده ای کرد و گفت:
_ پس چرا تو سالمی؟ لباسات زیادی مرتبه و زخمی نداری!
تهیونگ نگاه خیره اش رو سمتش چرخوند و گفت:
_ داشت تنهایی رانندگی میکرد، برای یاد گیری، اما به درخت برخورد کرد...من بیرون بودم و وقتی تصادف رو دیدم سریع سمتش رفتم، توضیحم کافیه؟
زن چشمی در حدقه چرخاند و بعد نگاه کوتاهی دیگری به دختر سرش رو چرخاند.
ادامه دارد...
- ۳.۳k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط