مرد دست فروش سرکوچه مان

مرد دست فروش سرکوچه مان
از نداری، بغض هایش را

در سیگارش آب می کرد
و من هم از نداری تو
بغض هایم را

در بیت بیت شعرهایم
دیدگاه ها (۳)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌ونهم | دخترممرد چند قدم جلو آمد.لانا با ...

تو كنارم باش اصلا شعرهايم مال توهر چہ از تاثیر چشمت مے سرایم...

من به حضور خیال انگیز تو در شعرهایم عادت کرده اممثل کودکی بی...

دستت را که میگیرممی دانم ناب تر از تو دست های تو دستی نیست !...

کاش بردنِ اسم تو هم جایزه داشت ماکان؛ شاید اینجوری لاله مرزب...

𓆩𐙚.. (the end ) دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط