رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت دوازدهم | نقشهی جولیا
صبح روز بعد، وقتی لیانا وارد کلاس شد، متوجه شد چند نفر آرام دربارهاش حرف میزنند.
ـ «شنیدی؟»
ـ «آره... باورم نمیشه.»
لیانا با تعجب به اطراف نگاه کرد.
نمیدانست چه اتفاقی افتاده.
وقتی به میز خودش رسید، یک پاکت روی آن دید.
با کنجکاوی بازش کرد.
داخل پاکت چند عکس بود.
عکسهایی از او و جونگکوک در کارگاه هنر.
اما زاویهی عکسها طوری بود که انگار آن دو رابطهای مخفی دارند.
لیانا با ناراحتی به عکسها نگاه کرد.
ـ «این کار کیه؟»
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد کلاس شد.
همین که نگاهش به لیانا افتاد، فهمید چیزی درست نیست.
ـ «چی شده؟»
لیانا چیزی نگفت و عکسها را به او داد.
چهرهی جونگکوک تغییر کرد.
او میدانست این عکسها واقعی نیستند.
فقط لحظههایی از همکاری آنها را طوری نشان داده بودند که دیگران برداشت اشتباهی کنند.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «این کار جولیاست.»
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «مطمئنی؟»
جونگکوک جواب داد:
ـ «اون نمیتونه ببینه من دیگه مثل قبل بهش اهمیت نمیدم.»
---
بعد از مدرسه، جونگکوک جلوی جولیا ایستاد.
ـ «چرا این کارو کردی؟»
جولیا وانمود کرد که نمیفهمد.
ـ «منظورت چیه؟»
جونگکوک عکسها را جلوی او گرفت.
ـ «فکر کردی نمیفهمم؟»
چند لحظه سکوت شد.
بعد جولیا با عصبانیت گفت:
ـ «آره، من بودم! چون نمیخواستم اون دختر بیاد و همهچیز رو از من بگیره!»
جونگکوک با ناراحتی نگاهش کرد.
ـ «تو خودت همهچیز رو خراب کردی.»
جولیا با بغض گفت:
ـ «تو به خاطر اون تغییر کردی، کوک...»
جونگکوک چیزی نگفت.
چون خودش هم جواب این سؤال را نمیدانست.
اما یک چیز را فهمیده بود...
لیانا دیگر برایش فقط یک همکلاسی آزاردهنده نبود.
---
آن شب، لیانا کنار پنجره ایستاده بود و به شهر نگاه میکرد.
نمیدانست چرا...
اما ناراحتی جونگکوک بیشتر از شایعهها ذهنش را درگیر کرده بود.
و این اولین بار بود که خودش هم متوجه شد...
شاید احساسش نسبت به دشمن قدیمیاش، آرامآرام در حال تغییر بود.
پایان پارت دوازدهم... 💜
پارت دوازدهم | نقشهی جولیا
صبح روز بعد، وقتی لیانا وارد کلاس شد، متوجه شد چند نفر آرام دربارهاش حرف میزنند.
ـ «شنیدی؟»
ـ «آره... باورم نمیشه.»
لیانا با تعجب به اطراف نگاه کرد.
نمیدانست چه اتفاقی افتاده.
وقتی به میز خودش رسید، یک پاکت روی آن دید.
با کنجکاوی بازش کرد.
داخل پاکت چند عکس بود.
عکسهایی از او و جونگکوک در کارگاه هنر.
اما زاویهی عکسها طوری بود که انگار آن دو رابطهای مخفی دارند.
لیانا با ناراحتی به عکسها نگاه کرد.
ـ «این کار کیه؟»
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد کلاس شد.
همین که نگاهش به لیانا افتاد، فهمید چیزی درست نیست.
ـ «چی شده؟»
لیانا چیزی نگفت و عکسها را به او داد.
چهرهی جونگکوک تغییر کرد.
او میدانست این عکسها واقعی نیستند.
فقط لحظههایی از همکاری آنها را طوری نشان داده بودند که دیگران برداشت اشتباهی کنند.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «این کار جولیاست.»
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «مطمئنی؟»
جونگکوک جواب داد:
ـ «اون نمیتونه ببینه من دیگه مثل قبل بهش اهمیت نمیدم.»
---
بعد از مدرسه، جونگکوک جلوی جولیا ایستاد.
ـ «چرا این کارو کردی؟»
جولیا وانمود کرد که نمیفهمد.
ـ «منظورت چیه؟»
جونگکوک عکسها را جلوی او گرفت.
ـ «فکر کردی نمیفهمم؟»
چند لحظه سکوت شد.
بعد جولیا با عصبانیت گفت:
ـ «آره، من بودم! چون نمیخواستم اون دختر بیاد و همهچیز رو از من بگیره!»
جونگکوک با ناراحتی نگاهش کرد.
ـ «تو خودت همهچیز رو خراب کردی.»
جولیا با بغض گفت:
ـ «تو به خاطر اون تغییر کردی، کوک...»
جونگکوک چیزی نگفت.
چون خودش هم جواب این سؤال را نمیدانست.
اما یک چیز را فهمیده بود...
لیانا دیگر برایش فقط یک همکلاسی آزاردهنده نبود.
---
آن شب، لیانا کنار پنجره ایستاده بود و به شهر نگاه میکرد.
نمیدانست چرا...
اما ناراحتی جونگکوک بیشتر از شایعهها ذهنش را درگیر کرده بود.
و این اولین بار بود که خودش هم متوجه شد...
شاید احساسش نسبت به دشمن قدیمیاش، آرامآرام در حال تغییر بود.
پایان پارت دوازدهم... 💜
- ۹۳۰
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط