dangers love pt
dangers love (pt 3)
روز در حال گذشتن بود و روبه اتمام خود! جونگکوک مجدد تهیونگ رو صدا زد؛
+کتم چیشد؟ شستیش؟ _ق.قربان من کتتون رو به خشک شویی دادم!!! +هوفــ شب ساعت 9 بیا خونه من کتمو بده فردا جلسه دارم،لوکیشن میفرستم برات. _ب.باشه رئیس!
(ساعت 8:30 شب)
•تهیونگ،تهیونگ! نمیخوای بری کت رئیستو بهش بدی؟ _آی جیمین خودت برو من خوابم میاد! کتش رو گذاشتم روی صندلی برو برش دار. •باش!
جیمین برای تحویل کت رئیس جئون به لوکیشنی که توی گوشی تهیونگ بود رفت! اونجا که رسید پشمام ریخته بود،هتل 18 طبقه که کاملا مال جئون جونگکوک بود!!!!
به اتاق 263اُم رسید اتاقی که مال جئون بود،ولی تعجب کرده بود چون در باز بود.
از نیم در نگاهی به داخل کرد،دختری را دید! موی بلند و قد متوسط و خیلی لاغر! فکر میکرد اون دختر روزی عه!
•پوف! رزی چرا بیاد اینجا احنق شدما!
وارد اتاق شد و جئون جونگکوک را صدا زد! کل اتاق را دنبال جونگکوک میگشت،ناگهان جونگکوک رو جلوی خودش دید با حوله!
•ق.ق.قربــــــان! من برادر تهیونگ جیمین ه.هستم،کتتان رو آ.آوردم!
جونگکوک دستی به پشت موهاش کشید،
+آهان باش حالا چرا اینقدر ترسیدی تو؟ •ن.نه قربان. +اوه چه پسر کیوتی!
جیمین داشت از خجالت آب میشد.
•م.من دیگه میرم! +باش
جیمین که رفت جونگکوک خندید. +هاهاها، فکر کرده عاشقش شدم؟ چه خیالاته خوبی!!!
جیمین در حال برگشت بود.
•هوف هوف!!! این چرا اینقدر خوشتیپ بود؟
جیمین به خونه رسید و دید که هر تهیونگ هنوز خوابیده! جیمین هم رفت و کنار تهیونگ دراز کشید و خوابید!
ولی کسی خبر نداشت رزی که بیکار بیعار هستش و همه فکر میکنن دانشگاه است و در خوابگاه میخوابد ولی هیچکس حقیقت رو نمیدونست!
روز در حال گذشتن بود و روبه اتمام خود! جونگکوک مجدد تهیونگ رو صدا زد؛
+کتم چیشد؟ شستیش؟ _ق.قربان من کتتون رو به خشک شویی دادم!!! +هوفــ شب ساعت 9 بیا خونه من کتمو بده فردا جلسه دارم،لوکیشن میفرستم برات. _ب.باشه رئیس!
(ساعت 8:30 شب)
•تهیونگ،تهیونگ! نمیخوای بری کت رئیستو بهش بدی؟ _آی جیمین خودت برو من خوابم میاد! کتش رو گذاشتم روی صندلی برو برش دار. •باش!
جیمین برای تحویل کت رئیس جئون به لوکیشنی که توی گوشی تهیونگ بود رفت! اونجا که رسید پشمام ریخته بود،هتل 18 طبقه که کاملا مال جئون جونگکوک بود!!!!
به اتاق 263اُم رسید اتاقی که مال جئون بود،ولی تعجب کرده بود چون در باز بود.
از نیم در نگاهی به داخل کرد،دختری را دید! موی بلند و قد متوسط و خیلی لاغر! فکر میکرد اون دختر روزی عه!
•پوف! رزی چرا بیاد اینجا احنق شدما!
وارد اتاق شد و جئون جونگکوک را صدا زد! کل اتاق را دنبال جونگکوک میگشت،ناگهان جونگکوک رو جلوی خودش دید با حوله!
•ق.ق.قربــــــان! من برادر تهیونگ جیمین ه.هستم،کتتان رو آ.آوردم!
جونگکوک دستی به پشت موهاش کشید،
+آهان باش حالا چرا اینقدر ترسیدی تو؟ •ن.نه قربان. +اوه چه پسر کیوتی!
جیمین داشت از خجالت آب میشد.
•م.من دیگه میرم! +باش
جیمین که رفت جونگکوک خندید. +هاهاها، فکر کرده عاشقش شدم؟ چه خیالاته خوبی!!!
جیمین در حال برگشت بود.
•هوف هوف!!! این چرا اینقدر خوشتیپ بود؟
جیمین به خونه رسید و دید که هر تهیونگ هنوز خوابیده! جیمین هم رفت و کنار تهیونگ دراز کشید و خوابید!
ولی کسی خبر نداشت رزی که بیکار بیعار هستش و همه فکر میکنن دانشگاه است و در خوابگاه میخوابد ولی هیچکس حقیقت رو نمیدونست!
- ۱۰.۳k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط