گاهی باید رفت ...

گاهی باید رفت ...
باید نسخه ی فاصله گرفتن را برایِ خود پیچید ...
باید از تمامِ بی مهری و بی انصافی های دنیا دور شد ...
باید جوری رفت ؛
که هیچکس نفهمد ...
کاش جایِ ساکتی برایِ تبعید شدن بود ...
این روزها ، شعور و احساسم درد می کند ،
هیچ جوره تابِ ماندنم نیست ...
خسته ام ؛
از تمامِ دنیا ...
از نقاب ها و موجوداتِ کوکی و آهنیِ این بازیِ تکراری ...
از چشم هایِ بیدار و اندیشه هایِ خوابیده ...
حالِ من خوب نیست ...
می خوابم ...
اگر خدا را این حوالی دیدید
بیدارم کنید ...
سرم برایِ مناظره با او
بدجور درد می کند ...
دیدگاه ها (۴)

فال قهوه ام پر از آرزوهايے سٺ ڪه من غم نداشتنشان را داغ د...

نمى دانم كدام درد بزرگتر است،دردى كه آن را بى پرده تحمل مى ك...

​خوب بودن، در این روزگار، به بهایِ سنگینی تمام می‌شود؛ به به...

دنیا به قدرِ کافی بزرگ هست که بتوانی در آن گم شوی، اما به قد...

شاید بزرگ‌ترین فریبِ تاریخ این باشد که تمامِ بدی‌ها را به گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط