غربتی در غروب کوفه بود
غربتی در غروب کوفه بود
راد مردی در میان کوچه بود
رادمردی ک دلی پر درد داشت
سینه ای لبریز و آهی سرد داشت
دلشکسته میگذشت از کوچه ها
می دویدند از پی او بچه ها
بهر آنها میگشود آغوش خود
یک ب یک را می نشاند بر دوش خود
از یتیمان دل نوازی می نمود
در میان کوچه بازی می نمود
بچه ها را در کنار خود نشاند
دست مهرش بر سر آنها کشاند
با صدایی خسته گفت ای بچه ها
آخرین بار است هستم با شما
بچه ها،رحمی ب حالم میکنید؟
رفتنی هستم،حلالم میکنید؟
بچه ها ، این آخرین نای من است
چون ک پایان نفس های من است
این نفس را حبس سینه کرده ام
باز هم یاد مدینه کرده ام...
التماس دعا:' -(
راد مردی در میان کوچه بود
رادمردی ک دلی پر درد داشت
سینه ای لبریز و آهی سرد داشت
دلشکسته میگذشت از کوچه ها
می دویدند از پی او بچه ها
بهر آنها میگشود آغوش خود
یک ب یک را می نشاند بر دوش خود
از یتیمان دل نوازی می نمود
در میان کوچه بازی می نمود
بچه ها را در کنار خود نشاند
دست مهرش بر سر آنها کشاند
با صدایی خسته گفت ای بچه ها
آخرین بار است هستم با شما
بچه ها،رحمی ب حالم میکنید؟
رفتنی هستم،حلالم میکنید؟
بچه ها ، این آخرین نای من است
چون ک پایان نفس های من است
این نفس را حبس سینه کرده ام
باز هم یاد مدینه کرده ام...
التماس دعا:' -(
- ۸.۷k
- ۰۶ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط