غربتی در غروب کوفه بود

غربتی در غروب کوفه بود
راد مردی در میان کوچه بود

رادمردی ک دلی پر درد داشت
سینه ای لبریز و آهی سرد داشت

دلشکسته میگذشت از کوچه ها
می دویدند از پی او بچه ها

بهر آنها میگشود آغوش خود
یک ب یک را می نشاند بر دوش خود

از یتیمان دل نوازی می نمود
در میان کوچه بازی می نمود

بچه ها را در کنار خود نشاند
دست مهرش بر سر آنها کشاند

با صدایی خسته گفت ای بچه ها
آخرین بار است هستم با شما

بچه ها،رحمی ب حالم میکنید؟
رفتنی هستم،حلالم میکنید؟

بچه ها ، این آخرین نای من است
چون ک پایان نفس های من است

این نفس را حبس سینه کرده ام
باز هم یاد مدینه کرده ام...


التماس دعا:' -(
دیدگاه ها (۱۴)

حالِ خوبی نبود آدم هازیر رودِ کبود خوابیدمهرچه چشمش سرِ جهان...

روزگار "سرد" می‌دانی "دل" مڹ از چہ"سوخت"هر ڪہ را در ...

و چشم های مادری ک گله داشت از مرخصیِ اجباریه پسرش:'( :'( :'(...

بس که دلتٖنگم اگر گریه کنم می گویند:قطره ای قصد نشان دادن در...

مسیر دانایی

پزشکیان در گفت‌وگو با شبکه الجزیره: از توافق عربستان، ترکیه ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش اول_ _سردرگم هستم. با خودم در جنگم.می‌خواه...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

رقص با سایه ها پارت یک

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۵ صبح آرامی بود. نو...

《검은 마음》پارت چهارم آغاز گذشتهسکوت...همه‌چیز در سکوت فرو رفته ...

✦ اولین گناه ✦فصل چهارم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت اول---پای...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 162✦...................

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهشتم | آخرین وارثشعله‌های آتش، اطراف ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط