مرا از این که میبینی پریشان تر چه میخواهی.

مرا از این که میبینی پریشان تر چه میخواهی.
از این اتش به جز یک مشت خاکستر چه میخواهی.
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج واین پرواز و این باور چه میخواهی.
مرا بیخود به باران میبری بامستیه چشمت.
بیا این چشم ها واین گونه های تر چه میخواهی.
برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست
بیا این تیغ واین شمشیرو این هم سر چه میخواهی.
من ان فرهاد مسکینم که کوه بهر تو کندم.
بگو شیرین ترین رویا بگو دیگر چه میخواهی.
تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد
بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه میخواهی.
دیدگاه ها (۱)

مرا از این که میبینی پریشان تر چه میخواهی. از این اتش به جز ...

مرا از این که می بینی پریشان تر چه می خواهی؟از این آتش به جز...

...تو آن ابر بهارانی و من چون شعر بارانیپریشان کرده‌‌ای ما ر...

"واین بحر طویل است"عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم ...

ادامه قسمت یازدهم...روی حیاط اوردند.اقا رجب ماشینش را اورد و...

.      شب بود و ماه بود و خیابان و..کاش تو      باران و ...

🌱اون شب که بهم گفت نباید دوستش داشته باشم جا خوردم...دوست دا...

🌱پاییز که میاد،انگار دنیا یه جور دیگه‌ای عاشق می‌شه...هوا که...

#یا_مهدی_صاحب_الزمان#یا_اباصالح_المهدی_ادرکنی#فرج_تنها_راه_ن...

ای حامی هر تنها خدا.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط