مان

#ࢪمان
       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت43
#یاس

ولم کرد و سر تا پامو نگاه کرد و گفت:
- کجا رفتی ها؟ سالمی خوبی؟
سری تکون دادم و بقیه صلواتی فرستادن.
عجیب بود که دعوام نکرده بود.
ولی یه طرف صورت فیروزه و پریسا و الناز قرمز بود و جای دست مونده بود.
نمی دونم چرا حس می کردم پاشا زده اشون .
برگشت و رو به سه تاش گفت:
- برید خداروشکر کنید سالمه و گرنه پدر سه تا تونو در میاوردم.
متعجب به پاشا نگاه کردم و گفتم:
- چرا اونا رو دعوا می کنی؟
پاشا با خشم گفت:
- سگ دنبالت نکرده اینا با گوشی پشت بوته قایم شدن و با گوشی صدای سگ گذاشتن..
بهت زده بهشون نگاه کردم و گفتم:
- من گم شدم این اقاهه نجاتم داد.
و بقیه کناد رفتن و همون مرده اومد جلو سلام کرد.
پاشا باهاش دست داد و کلی ازش تشکر کرد و اقاهه با خنده گفت:
- مراقب همسرت باش خیلی ترسوعه اگه تو جنگل می موند دست حیوونی هم نمی یوفتاد از ترس کارش تمام بود!
پاشا گفت:
- واقعا نمی دونم چجوری لطف تونو جبران کنم واقعا ممنونم لطف دارید عزیزید!
و اقاهه گفت:
- نگران دستت هم نباش دختر مرتب ضدعفونی کنی خوب می شه!
وای لو داده بود.
پاشا متعجب گفت:
- دستش؟ مگه دست ش چشه؟
لبخند الکی زدم و دستمو پشتم قایم کردم و گفتم:
- هیچی شوخی می کنن.
پاشا لب زد:
- دستتو بیار جلو ببینم.
نه ای گفتم و عقب رفتم.
بازمو گرفت کشیدم جلو و دستمو از پشت سرم اورد با دیدن انگشت مو پارچه دورش که کامل خونی بود چشاش گشاد شد.
اروم بازش کرد و با دیدن  دوتا سوراخ عمیق توی انگشتم وا رفت.
می دونستم الان باز داد و بیداد می کنه و زود گفتم:
- به خدا تقصیر من نبود به خدا حواسم نبود عصبی نشی ها به خدا اومدم کمک اقا تله ها رو بلند کنم بعد من نمی دونستم این تله اماده است بهش دست زدم دستمو گرفت ولی زود به خدا از دستم درش اورد.
و ترسیده بهش نگاه کردم.
سعی کرد به خودش مسلط باشه یهو حمله کرد سمت فیروزه و پریسا و الناز که با جیغ جلوش وایسادم و با زور سعی کردم جلوشو بگیرم.
زدم زیر گریه که داد کشید:
- الان برا چی گریه می کنیییی؟ گریه می کنی اینا رو نزنم؟ همینا  مقصرن که دستت اینطور شده!
بهش نگاه کردم و گفتم:
- باشه ولشون کن توروخدا بسه.
چرخی دور خودش زد و سرشو بین دستاش گرفت.
اوضاع زیاد خوب نبود و گفتم که بریم.
با اون مرده خداحافظ ی کردیم و پاشا بهش ادرس شرکت شو داد گفت حتما بیاد بهش مشتلق بده!
حرکت کردیم و دستمو با یه پارچه دیگه بستم و پاشا مدام هی دستمو میاورد بالا نگاهش می کردم یه اه کشید و دوباره همین طور.
دیدگاه ها (۰)

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت44#یا...

پاشا گفت:- چی شده؟مامان ش گفت:- اگه گذاشتین شام بخوریم.لب زد...

صدای عربده های پاشا همه جا رو پر کرده بود مردم جمع شده بودن ...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت42#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت15#یاس...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت47#یا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط