خواستم بین همه اول و آخِر باشم

خواستم بین همه اول و آخِر باشم
عشق من باشی و با عشق تو شاعر باشم

دست من نیست اگر ذکر نمازم شده ای
شاید این بار خدا خواسته کافِر باشم

مانده ام بعدِ تو در پیچ و خم فاصله ها
مصلحت نیست در این جاده مسافر باشم

من که یک عمر دخیل دل و جانت بودم
می پسندی که از این فاصله زائر باشم؟

تو سرت را بگذاری به سر شانه ی بخت
و من از بخت بدم مرغ مهاجر باشم؟

پس نخواه از من عاشق که ببینم او را
در دل خانه ی آغوش تو ؛ عابر باشم

هیچ کس مثل من اینگونه تو را خواست؟نخواست!
شاید اینبار خدا خواست مقصر باشم
دیدگاه ها (۱۳)

تو... همان هیچ هستی ڪه هر گاه از من میپرسندبه چه چیزی فڪر می...

انتظار گاهی قشنگ استوقتی که می دانییعنی دلت مطمئن استخداجایی...

برف میبارد و من چشم به راهت هستم درپی آتشی از برق نگاهت هستم...

چقدر فاصله تا دست های هم داریم؟چقدر خاطره با کاغذ و قلم داری...

میل دارم که مثل آن ایّام،باز با من قرار بگذاریتوی دستان خالی...

پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط