نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم!
من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم !

چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند؟!
دلیل این همه انکار و‌ حاشا را نمیدانم!

تمام قصه‌های عاشقانه آخرش تلخ است!
دلیل وضع این قانون دنیا را نمیدانم!

نپرس از من که: در آینده تصمیمت چه خواهد شد؟
که‌ من برنامه های صبح فردا را نمیدانم!

همیشه ترس از روز مبادا داشتم، اما
کماکان معنی «روز مبادا» را نمیدانم!

تا دیروز میگفتی که: بی تو زود میمیرم...
ولی این حرف دیروز است، حالا را نمیدانم

برای چندمین بار است ترکم میکنی، اما
گمانم بیش از این راه «مدارا» را نمیدانم!

نمیدانم که این شعر از کجا در خاطرم مانده:
یکی اینجا دلش تنگ است! آنجا را نمیدانم!

چرا اینقدر آدم های تنها زود میمیرند؟!
دلیل مرگ آدم های تنها را نمیدانم!

همیشه شعرهایم چیزهایی از تو‌ میدانند
که من- با آنکه شاعر هستم- آنها را نمیدانم!

• اصغر عظیمی مهر 🍂

دیدگاه ها (۱)

‌زن ها را باید ...‌آهسته در آغوش کشیدآنها در زندگیآنقدر ...

‌سوگندبه تیغه یِ آفتاب ،و قسم به غرابتِ چشمانت ،بی یادت هیچ ...

‌امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارموای از این حال پریشان که...

️نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند همه ا...

آپدیت توییتر استری کیدز"سالگرد ۳۰۰۰ روزگی دبیوی استری کیدزاس...

پارت ۱۷ ازدواج تحمیلینور زرد و کم‌رمق لامپ سقف، سایه‌های بلن...

برای باز هزارم از گفتن حرفی که زدم پشیمون شدم ولی راه برگشتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط